مطرود آگاه

892
شرحی ز حال و حالی ز شرح نیست
Open in app
مطرود آگاه
341
امروز بیشتر از دیروز و فردا از امروز دوست‌ترت دارم می‌ترسم هفتهء دیگر اثری باقی نمانَد از من چون نواله‌های برف در دهان تابستان جواد گنجعلی
مطرود آگاه
357
گاهی دل‌مان کمی خیال راحت، گوشه‌ای دنج، و صدای باران میخواهد …
مطرود آگاه
727
لذتی که در فراق هست در وصال نیست. چون در فراق، شوق وصال هست، و در وصال بیم فراق. فلسفه‌ی عشق همین است #معترضه
مطرود آگاه
375
نهنگی دید مرگش را ولی دل را به ساحل زد من از پایان خود آگاهم اما دوستت دارم
مطرود آگاه
345
ما بر زمینی هرزه روییدیم ما بر زمینی هرزه می باریم  ما هیچ را در راه ها دیدیم بر اسب زرد بالدار خویش  چون پادشاهی راه می پیمود افسوس ، ما خوشبخت و آرامیم  افسوس ، ما دلتنگ و خاموشیم خوشبخت ، زیرا دوست می داریم  دلتنگ ، زیرا عشق نفرینی‌ست.. فروغ فرخزاد
مطرود آگاه
322
سه چیز وجود دارد که مذهب را وحشت زده میکند 👈🏽 بیان آزاد 👈🏽 اندیشه آزاد 👈🏽 زنان آزاد ✔️ برای نابودی تحجر این سه عنصر را ترکیب کنید
مطرود آگاه
316
نمیدانم کدام درد بزرگتر است ؛ دردی که آنرا بی پرده تحمل میکنی ، یا دردی که به خاطر ناراحت نکردن کسی که دوستش داری توی دلت می ریزی و تاب می آوری … پل استر
مطرود آگاه
322
دل من عشق بتان دارد دوست دشمن خویش به جان دارد دوست این چه سرّی است که سوداگر عشق عوض سود ، زیان دارد دوست دوست شد دشمن جانم یا رب؟ یا دلم دشمن جان دارد دوست عشق صافی کند آیینه ی دل غم ، دل عاشق از آن دارد دوست شهريار
مطرود آگاه
315
و "كلام تو " در جان من نشست و من آن را حرف به حرف باز گفتم. كلماتی كه عطر دهان تو را داشت... احمد شاملو
مطرود آگاه
344
محمود درویش: اولا : دوستت دارم دوما؛ هر اتفاقی بین ما افتاد، اولا را از یاد نبر
مطرود آگاه
345
شمع وقتی داستانم را شنید، آتش گرفت شرح حالم را اگر نشنیده باشی، راحتی فاضل نظری
مطرود آگاه
353
ای همچو پری از من دیوانه رمیده صد بار مرا دیده و گویی که ندیده دریاب که ماتم زده‌ی روز فراقت هم چهره خراشیده و هم جامه دریده ای وای بر آن عاشق محروم که هرگز نه با تو سخن گفته و نه از تو شنیده آن دل که نه غم خوردی و نه آه کشیدی از دست غمت آه چه گویم چه کشیده بر روی تو این قطره‌ی خون چیست "هلالی"؟ گویا که دل از غصه به روی تو دویده هلالی جغتایی
مطرود آگاه
343
دوست‌داشته‌نشدن تنها یک بداقبالی محسوب می‌شود امّا دوست‌نداشتن، بدبختی است. امروز همه‌ی ما از این بدبختی در حالِ جان دادنیم. خون و نفرت، قلب را می‌خشکانند. تابستان آلبر کامو
مطرود آگاه
602
من ایمان و باور را محکوم نمیکنم، اما برای مذهبیون ایمان فقط به این معنا است که جهل خویش را با آن میپوشاند. به جای آنکه جهلش را نابود کند، آن را با پوشش ایمان می آراید. #اشو
مطرود آگاه
321
زِ حدّ گُذَشت جُدایی میانِ ما اِی دوست بیا بیا که غُلامِ تواَم بیا اِی دوست اَگَر جهان همه دُشمن شَوَد، زِ دامنِ تو به تیغِ مَرگ شَوَد دَستِ مَن رَها اِی دوست سَرَم فَدایِ قَفایِ مَلامَت است چه باک گَرَم بُوَد سُخَنِ دُشمَن از قَفا اِی دوست وفایِ عهد نگه‌دار و اَز جَفا بُگذَر به حقِّ آن که نیَم یارِ بی‌وَفا اِی دوست به ناز اگر بِخَرامی جَهان خَراب کُنی به خونِ خَسته اَگر تِشنه‌ای، هَلا اِی دوس ...
مطرود آگاه
308
تمام دلخوشی دنیای من این است که تو ندانی و من دوستت بدارم. وقتی می‌فهمی چیزی درون دلم فرو می‌ریزد، چیزی شبیه غرور! لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن، و بگذار دوستت بدارم
مطرود آگاه
306
گاهی دوست دارم فراموشی بگیرم و دیگر به خانه بازنگردم گاهی دوست دارم خدا باشم و در پیراهنی راه‌راه سرِ راهت را بگیرم دوست داشتنت دوست داشتنت دارد دیوانه‌ام می‌کند جواد گنجعلی
مطرود آگاه
408
درد من تنهايي نيست؛ بلكه مرگ ملتي است كه گدايي را قناعت؛ بي عرضگي را صبر و با تبسمي بر لب اين حماقت را حكمت خداوند مي نامند. ✍️ ماهاتما گاندی
مطرود آگاه
392
آيينه_شكسته ديروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم در آينه بر صورت خود خيره شدم باز بند از سر گيسويم آهسته گشودم عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم چشمانم را ناز كنان سرمه كشاندم افشان كردم زلفم را بر سر شانه در كنج لبم خالي آهسته نشاندم گفتم به خود آنگاه صد افسوس كه او نيست تا مات شود زين همه افسونگري و ناز چون پيرهن سبز ببيند به تن من با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز او ...
مطرود آگاه
348
می خواهی بدانی ضعف چیست؟ ضعف، این است که با کسی به شکلی رفتار کنی که انگار به تو تعلق دارد. قدرت، دانستن این است که هر کسی به خودش تعلق دارد. یاجسی از کتاب" خانه روان"
مطرود آگاه
450
باد دلتنگ آخر شهریور بودی؛ دفعتاً آمدی لباس‌های پشمی را در گنجه جُستی و چون خزان از ساق‌هایم بالا خزیدی رنگ دنیایم را عوض کردی همه‌چیزم را به باد دادی و خیلی زود در اولین برف گم شدی رهایم کردی چون دبستان متروکه‌ای که شیشه‌هایش را سنگ زده باشند... جواد گنجعلی
مطرود آگاه
434
. عشق کودتایی‌ست در کيميای تن و شورشي‌ست شجاع بر نظم اشياء و شوق تو عادت خطرناکی‌ست که نمی‌دانم چگونه از دست آن نجات پيدا کنم و عشق تو گناه بزرگی‌ست که آرزو می‌کنم هيچ گاه "بخشيده " نشود سعاد الصباح
مطرود آگاه
621
خواب هایم بوی تن تو را می دهد نکند آن دورترها نیمه شب در آغوشم می گیری...؟ فدریکو لورکا
مطرود آگاه
679
أنت لست لی ولکنی أحبک مازلت احبک وحنینی إلیک یقتلنی تو از آن من نیستی اما تو را دوست دارم هنوز تو را دوست دارم و دلتنگی‎ات مرا می‎کشد.
مطرود آگاه
413
مثل آن مرداب غمگینی که نیلوفر نداشت حال من بد بود اما هیچ کس باور نداشت! خوب می دانم که "تنهایی" مرا دق می دهد عشق هم در چنته اش چیزی از این بهتر نداشت! آنقدر می ترسم از بی رحمی پاییز که ترس من را روز پایانی شهریور نداشت! زندگی ظرف بلوری بود کنج خانه ام ناگهان افتاد از چشمم، ولی مو برنداشت! حال من، حال گل سرخی ست در چنگ مغول هیچ کس حالی شبیه من به جز "قیصر" نداشت! قیصرامین_پور
مطرود آگاه
455
دلتنگ توام جانا هردم که روم جایی با خود به سفر بردم یاد تو و تنهایی رفتم که سفر شاید درمان دلم گـردد رفتن نبُود چاره وقتی که تو اینجایی از کوی تو رفتم من تا دل بشود آرام بیهوده سفر کردم وقتی که تو ماوایی با یک غزل ساده از عشق تو میگویم آخر چه شود حاصل جز غصه و رسوایی در حسرت دیدارت بیخوابم و بیدارم یاد دل من هستی؟ ای مظهر زیبایی تلخست همه ی عمرم از شدت دلتنگی یا سوی تو باز آیم؛ یا اینکه تو می ...
مطرود آگاه
450
بر گو که چه می جویم، بنما که چه می خواهم چون شد که در این وادی، سرگشته و گمراهم؟ از عشق اگر گویی، می جویم و می جویم وز یار اگر پرسی، می خواهم و می خواهم در عالم هشیاری، از بی خبری مستم در گوشه ی تنهایی، از بیخودی آگاهم گر مهر نیم آخر، هر شب ز چه می میرم؟ گر ماه نیم آخر، هر دم ز چه می کاهم؟ در دامنی افتادم، گفتی که مگر اشکم از خویش برون رفتم، گفتی که مگر آهم ویرانه ی متروکم: نه بام و نه دیواری ...
مطرود آگاه
428
من هستم و دلی بیقرار، حالی آشوب، و غمی که مرا تنگ در آغوش گرفته. میشود برای آرامشم پیش قدم شوی؟ میشود بیایی؟ …
مطرود آگاه
447
حالا تو چشم‌های منی ابرشو ببار تا قطره قطره گریه به حال خودم شوی عاشق نمی‌شوی سر این شرط بسته‌ام نه... حاضرم ببازم و مال خودم شوی... مهدی فرجی
مطرود آگاه
571
محبوبم ؛ من تمام گل ها را از باغچه ی لبان تو چیده ام و شرابم را از تاکستان چشمان تو به بار آورده ام محبوبم ؛ انگشتری هایم نشانِ معادن طلای تو را دارند و زیر پای شعرهایم امضای توست ای بلند بالاتر ازتمام بادبان ها ای فضای چشمانت به پهنای آزادی تو زیباتری زیباتر از تمام کتاب هایی که نوشته ام و خواهم نوشت زیباتر ازتمام شعرهایی که سروده ام و خواهم سرود آه محبوبم تو حتی از خودت هم زیباتری... نزار ...
مطرود آگاه
427
بعد از تو دلم؛ پستوخانه‌ای که به تاریکی خو کرد قفلی که کلیدش گم شد گویشی که مردم به فراموشی سپردند بعد از تو دلم درخت سرگردانی شد در باد بوتۀ تنباکو در تدخین مورچه‌ای با بار گندم در حصار آب ماه آوازهای چوپانان را به قلعه آورد و ما زیر نور زرد آنقدر گریه کردیم که پوست دیوارها ترک خورد بعدِ تو دست‌ودلم به‌کار نرفت افسردگی تا دندان‌ها رسوخ کرد و النگوهای مادر از صدا افتاد با من چه‌کردی غم‌ات مان ...
مطرود آگاه
415
دوست‌داشتن تو تحمل زندگی را آسان کرده رنج توأمان دوری و دیدن آدم‌ها را
مطرود آگاه
507
از در درآمدی و من از خود به در شدم گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم گوشم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست صاحب خبر بیامد و من بی‌خبر شدم چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود بدیدم و مشتاق‌تر شدم دستم نداد قوت رفتن به پیش یار چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم من چشم از ...
مطرود آگاه
449
پناه می‌برم به خلوت شعر از شرّ جنگ جهانی سوم از دروغِ مصلحتیِ زندگی از سیب و سیل و سرمه‌دان نقره به خلوت شعر پناه می‌برم به عود و ادویه به نخستین خاطرات خانۀ پدری به خواب کودک دبستانی در قطاری که به قم می‌رفت، به بوی رقیق پرتقال در شب‌های زمستان پناه می‌برم به شعر از شرّ شیطانِ رانده‌شده! جواد گنجعلی
مطرود آگاه
479
در این خاک زرخیز ایران زمین نبودند جز مردمی پاک دین همه دینشان مردی و داد بود وز آن ، کشور آزاد و آباد بود چو مهر و وفا بود خود کیششان گنه بود آزار کس پیششان همه بنده ی ناب یزدان پاک همه دل پر از مهر این آب و خاک پدر در پدر آریایی نژاد ز پشت فریدون نیکو نهاد بزرگی به مردی و فرهنگ بود گدایی در این بوم و بر ننگ بود کجا رفت آن دانش و هوش ما که شد مهر میهن فراموش ما ؟ که انداخت آتش در این بوستا ...
مطرود آگاه
424
بی‌تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره‌ها تسکینم... چرا صدایم کردی؟ حسین پناهی
مطرود آگاه
435
اگر شیطان در حقیقت وجود داشته باشد , چرا مطابق عقیده ما باید شرورتر از انسان باشد؟ خواهید گفت برای اینکه عاقلتر و چیزفهم‌ تر و باهوشتر از ماست، ولی کسی که عاقلتر و چیزفهم‌ تر و باهوش‌ تر از ماست چگونه ممکن است شرارت کند؟ بیچاره شیطان که در کرهٔ خاک بدنام است. زیرا شیطان جز خود ما هیچکس نیست و ما به امید این که خویشتن را در حضور خودمان تبرئه کنیم ، تمام کینه‌ ها و حسدها و دشمنی‌ ها و بیرحمی‌ های ...
مطرود آگاه
445
خرافاتی که آنها به شما آموخته‌اند برای آن نیست که شما را از خدا بترسانند، بلکه برای آن است که شما از خود آنها بترسید. فرانسوا ولتر
مطرود آگاه
452
می‌دانی، ما می‌خواستیم دنیا را عوض کنیم، حالا می‌بینم فقط خودمان عوض شده‌ایم. هوشنگ گلشیری
مطرود آگاه
449
‏کتاب به او فرصت گریختن از نوعی زندگی را می‌داد که هیچگونه رضایت خاطری از آن نداشت... بار_هستی میلان_کوندرا⁩
مطرود آگاه
504
🔝 سارا سلام اشهدُ اَن لا اِلهَ تو با چشم‌های سورمه‌‌ای‌ات لا الهَ مست... محمدحسین بهرامیان
مطرود آگاه
538
00:39
هراس من باری همه مردن در سرزمینی‌ست که مزد گورکن از آزادی آدمی، افزون‌تر باشد... شعر : احمد شاملو خوانش : عباس کیارستمی
مطرود آگاه
469
آن عشق که در پرده بماند به چه ارزد؟ عشق است و همین لذت اظهار و دگر هیچ...
مطرود آگاه
469
من اين آواز پاكت را درين غمگين خراب آباد، چو بوي بالهاي سوخته ات پرواز خواهم داد بخوان آواز تلخت را، ولكن دل به غم مسپار... مهدی اخوان ثالث