قســـــم به عشـــــق

178
رمانهای کامل و همخونه ای لطفارمانهارو حتی باذکر منبع واسم نویسنده هم بهیچ عنوان #کپـی یا #فــایل نکنید که رسماپیگرد قانونی دارد @FATEME_SOODY نویسنده
Open in app
قســـــم به عشـــــق
68
🌸💫✨🌸💫✨🌸💫✨🌸 #رمان_فقط_چشمهایش(چاپی) #به_قلم_فاطمه_ســـــودی"آسمان" #قسمت_دویست_وهیجدهم لینک پرش به قسمت اول👇 https://t.me/FATEME_SOODY/228 💙💙 #عزیزان سودی ناشرم انتشارات پرسمان کتابهارو با تخفیف ۲۰ درصد به فروش گذاشته. اگه خواستید به سایت یا اینستا یا دفتر نشر پیام بدید که در پیام پایینی براتون همه رو فرستادم🌸 دوباره خندیدم که خودشم خندید. گفت: پاشو عزیزدلم، برو یه دوش بگیر و با ...
قســـــم به عشـــــق
55
و بیــــــــــرون... تا صدات نکردم نیا اتاق... برووووووو بیرووووون... و داد زدنش فقط یک گمشو کم داشت و تمام. از اتاق بیرون رفتم و درو پشت سرم چنان کوبیدم تمام خونه به لرزه افتاد. خودمو با خشم به طبقه ی بالا رسوندم و روی تخت افتادم. دلم در حال ترکیدن بود و داشتم سکته میکردم. اصلا نمیدونستم چیکار کنم و چطور حرفامو ثابت کنم. اما بخودم که ثابت کردن لازم نداشت! من حتی جواب سولهامم نگرفته بودم. فهام می ...
قســـــم به عشـــــق
52
#رمان_نیمه_ی_جانم💋 (لعنتی ترین عشق دنیا)💙 #به_قلم_فاطمه_سودی #قسمت_هفتادوهفتم https://t.me/FATEME_SOODY/31862 🌸میانبر قسمت اول رمان نفسی بریده کشیدم و ادامه دادم: من به اعتبار شخصیت تو، به اعتبار ماهیت تو که عین کوه پشتم ایستاده بودی با فخر و افتخار روی زمین قدم برمیداشتم ولی الان.... از وقتی فهمیدم اونی که توی خیابون با اون وضعیت دیدم شوهر منه .... بخدا... به والله قسم دیگه نه دلم میاد اسمت ...
قســـــم به عشـــــق
55
🌸💫✨🌸💫✨🌸💫✨🌸 #رمان_فقط_چشمهایش(چاپی) #به_قلم_فاطمه_ســـــودی"آسمان" #قسمت_دویست_وهفدهم لینک پرش به قسمت اول👇 https://t.me/FATEME_SOODY/228 مامانت روی پله ها نشسته پاهاشو بغل کرده بود و آروم اشک میریخت. ولی تا چشمشون بمنِ هراسان افتاد چنان از جاشون پریدند واقعا دلم برای نگرانی هاشون لرزید. منکه فقط بیصدا اشک میریختم. افروز خانم ادامه داد: مامان بابات با دیدن اوضاع پریشونم هردو تند بطر ...
قســـــم به عشـــــق
59
بازم کاری ندارم. انشاالله جیبتون همیشه پر پول باشه. ولی ... ولی من... من.... اصلا نمیتونممممممممم باور کنم شوهر من .... کنار خیابان با اون وضعیت... فالگیری کنه.... اونم مثل گداها... بلندتر و با صدایی لرزان به همراه اشکام گفتم: شوهر من فهامههههههههههههه که غرورش از قد و قواره اش می چکه...... شوهر من فهامیه که برای ده دوازده روز کار کردن براش، ماهی سه میلیون به حسابم واریز میکرد چون میدونست و درک ...
قســـــم به عشـــــق
54
#رمان_نیمه_ی_جانم💋 (لعنتی ترین عشق دنیا)💙 #به_قلم_فاطمه_سودی #قسمت_هفتادوششم https://t.me/FATEME_SOODY/31862 🌸میانبر قسمت اول رمان کمک کردم فهام ناهارش رو خورده دراز کشید. فقط دستم به دعا بود سوتی ندیم و بتونیم مساله ی به این بزرگی رو جوری مخفی کنیم. و ساعتی بعد بود که مامان و خاله و داداش و زنداداشم از راه رسیدند. مامان که نگرانی از تمام وجودش سرریز میکرد با چشم غره ای شدید به من پیشونی و ص ...
قســـــم به عشـــــق
52
🌸💫✨🌸💫✨🌸💫✨🌸 #رمان_فقط_چشمهایش(چاپی) #به_قلم_فاطمه_ســـــودی"آسمان" #قسمت_دویست_وشانزدهم لینک پرش به قسمت اول👇 https://t.me/FATEME_SOODY/228 بابات در حالیکه انگشتاشو به گیجگاهش میفشرد و چشماش پراز اشک بود گفت: خودم کردم که لعنت برخودم باد! اگه منصور اینکارو کرده باشه گناه خودمه فقط خودم! اون بچه مثل یه مرد جلو اومد و بنفشه رو دوبار ازم خواستگاری کرد. لعنت به مادرش که الهی دلش بسوزه ب ...
قســـــم به عشـــــق
54
🌸💫✨🌸💫✨🌸💫✨🌸 #رمان_فقط_چشمهایش(چاپی) #به_قلم_فاطمه_ســـــودی"آسمان" #قسمت_دویست_وپانزدهم لینک پرش به قسمت اول👇 https://t.me/FATEME_SOODY/228 افروز خانم گفت: اول بگو خودت سالمِ سالمی؟ اذیتت که نکردند! ما که فقط مردیم از دلشوره! گریه کنان گفتم: بخدا افروز خانم، انقده منصور باهام مهربونه حد نداره. اصلا نگرانم نباشید حتی نوک سوزنی. لطفا به مامان و بابامم بگید حالم خوبه. فقط نمیدونم چرا ...
قســـــم به عشـــــق
47
امان رو نیار گفت: تا یکساعت دیگه خودمونو میرسونیم فعلا. بلند گفتم: داداشششش... مامان رو نیار... ولی جواب داد: اگه میتونی خودت جلوشو بگیر، چون من نمیتونم بهش دروغ بگم حال تو و فهام خوبه. تو شاید بلد بودی ولی درجا از صدای من می فهمه چیزی رو دارم پنهان میکنم. خودت که می شناسیش! و تلفن قطع شد. صدای ضعیف فهام از اتاق بلند شد که گفت: حورا چی شده؟ داداشت چی می گفت؟ بیحال کنار در ایستادم و گفتم: داداش دار ...
قســـــم به عشـــــق
50
#رمان_نیمه_ی_جانم💋 (لعنتی ترین عشق دنیا)💙 #به_قلم_فاطمه_سودی #قسمت_هفتادوپنجم https://t.me/FATEME_SOODY/31862 🌸میانبر قسمت اول رمان دیگه نه فهام توضیحی داد نه من سوالی کردم. حالش اونهمه روبراه نبود بشه توی بیمارستان به صلابه اش کشید. خودشم انگار منتظر بهونه ای بود از زیر توضیح دادن در بره. اما دلم فقط زیر و رو بود بفهمم ماجرای فالگیریش چی بود! دو شبانه روز در سکوت کامل کنارش موندم و مراقب کس ...
قســـــم به عشـــــق
52
🌸💫✨🌸💫✨🌸💫✨🌸 #رمان_فقط_چشمهایش(چاپی) #به_قلم_فاطمه_ســـــودی"آسمان" #قسمت_دویست_وچهاردهم لینک پرش به قسمت اول👇 https://t.me/FATEME_SOODY/228 اگه منصور بلایی سرم میاورد و منو توی خیابونا ولم می‌کرد چاره‌ام چی بود؟ میتونستم پیش پدرمادرم برگردم؟ با چه رویی........ هیچوقت برنمی گشتم....... هیچوقت. ولی الان می‌بینم تمام اون لحظات منصور مرد و مردونه مواظبم بود هرلحظه کنارم باشه و کوچکترین ...
قســـــم به عشـــــق
57
🌸💫✨🌸💫✨🌸💫✨🌸 #رمان_فقط_چشمهایش(چاپی) #به_قلم_فاطمه_ســـــودی"آسمان" #قسمت_دویست_وسیزدهم لینک پرش به قسمت اول👇 https://t.me/FATEME_SOODY/228 نفس عمیقی کشیدم و پاهامو بالا آورده توی شکمم جمع کردم. درحالیکه مثل گلوله جمع شده بودم و می خندید ده دقیقه ای همونجوری با محبت نشستیم.آهسته گفت: میخوام برم یه دوش سرپایی بگیرم و لباسامو عوض کنم که اوضام خیلی بهم ریخته س. تازه نگاهی به لباساش کرد ...
قســـــم به عشـــــق
47
مایشنامه ی شما نداشتم. اونهمه لایق نبودم که حتی در مورد کارهاتون بهم توضیح بدید! حورا اونهمه غیر شده بود که... فهام با صدایی بریده گفت: بخدا نه حورا! اینجوری فکر نکن. یهویی بود و همون روز برنامه ش چیده شد که... نگاهم بصورتش دوخته شده بود. میدونستم دروغ میگه، بدجور هم دروغ میگه. بغض خفه م میکرد و گلوم بشدت درد میکرد. خیلی حرفها برای گفتن داشتم اما وقتش نبود. گفتم: حرف و وقت برای گفتن و توضیح زیاده. ...
قســـــم به عشـــــق
45
#رمان_نیمه_ی_جانم💋 (لعنتی ترین عشق دنیا)💙 #به_قلم_فاطمه_سودی #قسمت_هفتادوچهارم https://t.me/FATEME_SOODY/31862 🌸میانبر قسمت اول رمان دستهایی زیر بازوهامو گرفتند و بلندم کردند. روی صندلی نشستم و سوزش چند سیلی رو حس کردم که درجا چشمام باز شد. دو پرستار کنارم بودند که یکیش گفت: خانم حال شوهرتون که خوبه و دیگه کم کم باید بهوش بیاد. چرا اینهمه خودتونو اذیت می کنید. اتفاقیه که افتاده خداروشکر بخیر ...
قســـــم به عشـــــق
47
🌸💫✨🌸💫✨🌸💫✨🌸 #رمان_فقط_چشمهایش(چاپی) #به_قلم_فاطمه_ســـــودی"آسمان" #قسمت_دویست_ودوازدهم لینک پرش به قسمت اول👇 https://t.me/FATEME_SOODY/228 منصور چیزی نمیگفت و فقط حواسش بمن و مهربونیاش بود. بعداز اینکه کلی گریه کردم آروم و غمگین گفت: خودشون مجبورمون کردند وگرنه منکه تمام راهارو رفتم و نذاشتم جای گله شکایتی باقی بمونه. تو هم عزیزدلم، کمتر گریه کن ببینیم آخرعاقبتمون به کجا میرسه! منو ...
قســـــم به عشـــــق
52
بالا رفت.... قیافه ای بالا اومد... فال... شعر.... خیابان.... من.... سلمان خان... بدنم داشت می لرزید. هرکاری کردم نتونستم خودمو نگه دارم و پاهام از وسط تا شد. پایین تخت روی زانوهام افتادم. دستمو به میز پایین تخت گرفته بودم و بزور سعی میکردم خودمو نگه دارم. دیگه صدای بلند گریه هام اتاق رو برداشته بود و هرکاری میکردم نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم. فهام من.... فهام من.... شبیه گـــــــداها... آخه چرا... ...
قســـــم به عشـــــق
58
#رمان_نیمه_ی_جانم💋 (لعنتی ترین عشق دنیا)💙 #به_قلم_فاطمه_سودی #قسمت_هفتادوسوم https://t.me/FATEME_SOODY/31862 🌸میانبر قسمت اول رمان مامور ماسک رو روی صورت مرد گذاشت و متعجب پرسید: شناختید خانم؟ همسرتون بود؟ بیحال و سیر از تمام دنیا، بدون اینکه جوابی بدم دستم بطرف یقه ی پیراهن مرد مجروح رفت. آرام کنارش زدم. خال درشتی درست همون جای همیشگی بود. چشمامو بستم. بازم خودش بود ..... تا همین لحظه فقط ا ...
قســـــم به عشـــــق
65
🌸💫✨🌸💫✨🌸💫✨🌸 #رمان_فقط_چشمهایش(چاپی) #به_قلم_فاطمه_ســـــودی"آسمان" #قسمت_دویست_ویازدهم لینک پرش به قسمت اول👇 https://t.me/FATEME_SOODY/228 چند روز مراقبتِ دورادور که امروز این اتفاق افتاد. اصلا نفهمیدیم از کجا یهو پیدا شدند و تا ما بجنبیم تورو دزدیدند که نتونستیم توی همون خیابون تورو از دستشون بگیریم. دستامو محکم بهم گرفتم و سعی کردم لرزشمو کنترل کنم که زمزمه کردم: خب بهم خبر میدادی ...
قســـــم به عشـــــق
50
م روی دستهای مرد چرخی زد. قهوه ای بود و کمی چروکیده. اما... عینا... شبیه دست فهام بود. نگاهم بصورت مرد نشست. ماسک اکسیژن اجازه نمیداد چیز زیادی دیده بشه و هیچ جاش شبیه فهام نبود. اما ابروهاش... رنگش نه ولی ابروهای خود فهام بود... چشمامو بستم. چیکار کرده بود فهام؟ برای چی؟ برای کی؟ امروز با این وضعیت کنار بانک چیکار دا‌شت؟ مامور کنار سر فهام ایستاده گفت: خانم اتفاقی افتاده؟ چشمام پر از اشک بود. ...
قســـــم به عشـــــق
44
#رمان_نیمه_ی_جانم💋 (لعنتی ترین عشق دنیا)💙 #به_قلم_فاطمه_سودی #قسمت_هفتادودوم https://t.me/FATEME_SOODY/31862 🌸میانبر قسمت اول رمان کلا عین گیج زده ها بودم. از بس جلوی اتاق عمل گریه کرده بودم چشمام داشت بیرون میومد ولی... یعنی همش برای یه فرد غریبه بود؟ اصلا کی میتونست باور کنه؟ حسی از خشم درونم چرخید! پس چرا برای یه غریبه به من زنگ زده بودند؟ پتوی مرد روش کشیده شد و ماسک اکسیژن همچنان بصورتش ...
قســـــم به عشـــــق
56
🌸💫✨🌸💫✨🌸💫✨🌸 #رمان_فقط_چشمهایش(چاپی) #به_قلم_فاطمه_ســـــودی"آسمان" #قسمت_دویست_ودهم لینک پرش به قسمت اول👇 https://t.me/FATEME_SOODY/228 منصور محکم گفت: ببین بنفشه، خواهش میکنم برام اینجوری آیه‌ی یاس نخون! تو با من میای و اعتراضم نمیکنی. لطفا دیگه چیزی نگو و فقط بحرفم گوش کن که میدونم دارم چیکار میکنم. خودت شاهد بودی هرکاری برای مثلا بزرگترهامون کردم. فقط موند به پاهاشون بیفتم و التماس ...
قســـــم به عشـــــق
56
ن. الانم در اتاق عمل هستند و باید منتظر بمونیم تا.... چشمام داشت سیاهی میرفت و نفسم با خر خر بیرون میومد. روی صندلی نشسته بودم و حالم واقعا بد بود. اشکامم خشک نمیشد. مامور از اتاق عمل خبری گرفت و خودشو بمن رسونده گفت: باور کنید میگن گلوله به شانه ی همسرتون خورده و اصلا خطر خاصی نداره. پس اینهمه بی تابی نکنید. یکی دو ساعت بعد بود که خبر دادند فهام رو از اتاق عمل خارج کردند و به بخش فرستاده شد. به ...
قســـــم به عشـــــق
46
#رمان_نیمه_ی_جانم💋 (لعنتی ترین عشق دنیا)💙 #به_قلم_فاطمه_سودی #قسمت_هفتادویکم https://t.me/FATEME_SOODY/31862 🌸میانبر قسمت اول رمان مهری نیشش بیرون بود که راه افتادیم اما من حالی داشتم انگار در حال پرواز کردن بودم. اصلا میتونستم بگم انگار یه جورایی خیالم از آینده م راحت راحت شده بود. انگار این مرد سیه چرده از طرف خدا برام حرف زده بود. مهری رو بمن غرید: میگم آخه مرگ مغزی، حیف اونهمه پول نبود ح ...
قســـــم به عشـــــق
53
🌸💫✨🌸💫✨🌸💫✨🌸 #رمان_فقط_چشمهایش(چاپی) #به_قلم_فاطمه_ســـــودی"آسمان" #قسمت_دویست_ونهم لینک پرش به قسمت اول👇 https://t.me/FATEME_SOODY/228 تا بهشون رسیدیم منصور گفت: بچه ها ممنونم کمکم کردید. ولی الان من جایی رو میخوام بنفشه رو اونجا ببرم و کسی دستش بهمون نرسه. خودشون مجبورم کردند اینکارو بکنم وگرنه من تمام راههارو با احترام به همه رفتم. الان کجارو دارید ما چندروزی اونجا مهمون و موندگار ...
قســـــم به عشـــــق
55
ری بخواد کاری بکنه بالای سر مرد ایستاده بودیم. مهری با تمسخر گفت: باور کن حورا شانس مردم رو نگاه نکن. الکی هم پولت رو حرام نکن که تو فال و شانس و آینده ی ما کلا ریدن! لحظه ای کلاه مرد بالا اومد و صورتش از زیر کلاه حدودا دیده شد. صورتی سیه چرده با ابروانی پهن و ریشی سفید که دوباره سرش تند پایین اومده خوند: بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست یا سخن دانسته گو ای زن عاقل یا خموش بعد انگشتش بطرف ...
قســـــم به عشـــــق
52
#رمان_نیمه_ی_جانم💋 (لعنتی ترین عشق دنیا)💙 #به_قلم_فاطمه_سودی #قسمت_هفتادم https://t.me/FATEME_SOODY/31862 🌸میانبر قسمت اول رمان داخل تاکسی بودیم مهری عکس شاه داماد رو دوباره نشونم داده در موردش بلغور میکرد که زمزمه کردم: واقعا نمیدونستم اینهمه عاشقشی بخدا. ولی یادت باشه، دختر که زیادی عاشق بشه واقعا بی دفاع میشه ها! مهری با چشم غره ای گفت: من غلط خوردم با کل دانشجوهای دانشگاهم اینهمه عاشقش ...
قســـــم به عشـــــق
50
یخوان نگاه کنن. والا بلا پارکینگ جهنم هم زیر پای این زهراجون نیست چه برسه به بهشتش که پدرمونو درآورد! خندان و خوشحال تبریکی گفتیم و براش آرزوی خوشبختی کردیم که گفت: حورا یه سر با من میای بریم بازار؟ دو سه قلم خرید واجب دارم که کارت بانکیت رو هم با خودت بیار! خندیدم و مثل خودش جواب دادم: شرمنده تم مادی رو نمیتونم کمک کنم ولی معنوی رو در خدمتت هستم که بزن بریم. فقط شرطی دارم باید مامانت بیاد پیش م ...
قســـــم به عشـــــق
55
#رمان_نیمه_ی_جانم💋 (لعنتی ترین عشق دنیا)💙 #به_قلم_فاطمه_سودی #قسمت_شصت_ونهم https://t.me/FATEME_SOODY/31862 🌸میانبر قسمت اول رمان کنار فهام درون ماشین نشسته بودم و راستش حال دلم خیلی خــــــــــوب بود. امروز عصر مامانم وقت دکتر داشت که با هم رفته بودیم. دکتر با معاینه ی مامانم لبخندی زد و گفت: به امیدخدا خوب تونستیم مواظب قلبتون باشیم و انشالله با داروهای جدیدتون برای همیشه راحت خواهید شد. ...
قســـــم به عشـــــق
49
🌸💫✨🌸💫✨🌸💫✨🌸 #رمان_فقط_چشمهایش(چاپی) #به_قلم_فاطمه_ســـــودی"آسمان" #قسمت_دویست_هفتم لینک پرش به قسمت اول👇 https://t.me/FATEME_SOODY/228 هق هق کنان و هراسان بازوی یکی که مهربونتر گفته بود اصغر خفه ش کردی رو گرفتم. لرزان و با تته پته گفتم: منو داریدکجا می‌برید؟ توروخــــــداا منو برگردونید! اصلا شما کی هستید و با من چیکار دارید؟ اونیکه جلو کنار راننده نشسته گاهی به عقب برمیگشت و نگام م ...
قســـــم به عشـــــق
60
🌸💫✨🌸💫✨🌸💫✨🌸 #رمان_فقط_چشمهایش(چاپی) #به_قلم_فاطمه_ســـــودی"آسمان" #قسمت_دویست_ششم لینک پرش به قسمت اول👇 https://t.me/FATEME_SOODY/228 روز چهارم بازم میخواستم بهونه بیارم، مامان گفت: لطفا نگو شکم درد داری که از صبح دیدم حالت خوبه. چرا تنبلی میکنی رو نمیدونم، ولی پول میدیم چیزی یاد بگیری بعدا شاید بدردت بخوره. آماده شو! کمی مِن مِن کردم ولی اصلا قبول نکرد و مجبورا برای اینکه مامان خا ...