شعرو هنر

158
ادب و هنر، 👈هنر برای هنر
Open in app
Elahe
4
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است. کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید نتواند که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم زچشم دوستان دور یا نزدیک مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکی ...
tahorirad
26
اینکه درسیرتاریخ این کشور در هر دوره ی زمانی مجموعه ای از جریانات و وقایع اجزائ تاریخ رو تشکیل میدن همراه با نتایجشون که مجموعه ای از بحرانها و مصائب اجتماعی و فلاکت میشه ،رنج و بدبختی عمومی میشه و تموم میشه و فراموش میشه و بعداز مدتی عینا دوباره اجزای اون رویدادها شکل میگیره و باز همون وقایع و همون نتایج ....مثل اینکه یک داستان تراژدی را خوندیم تموم شد و بعد مجبوریم دوباره بخونیمش ،..مثل یک ساع ...
tahorirad
24
در دوران حکومت قجرها حدود ده مورد اپیدمی فراگیر وبا و آنفولانزا جان صدها هزار نفراز مردم را گرفت... یکی از روایات تلخ و فلاکت بار از خرافات در این دوره اپیدمی وبای سال ۱۲۸۴ است که تمام کشور را فرا گرفته بود از جمله ارومیه ،که طی آن روحانیون از طریق ترویج دعا و توصیه به خوردن تربت ،نقش مهمی در گسترش اپیدمی ایفا نمودند...البته این مستقیماً در راستای منافع آنها بود، چرا که ملاها و روحانیون مرتجع مذ ...
Elahe
34
نامه غلامحسین ساعدی به دختری است که عاشقش بوده است. تصویری تکان‌دهنده و گویا از چهره واقعی روشنفکران متعهد و انقلابی ریشه های ارتجاع تا کجاست؟
Elahe
44
او از همه چيز سر خورده بود. بيشتر تنها بگردش می‌رفت و از جمعيت دوری می‌جست، چون هر كسی می‌خنديد يا با رفيقش آهسته گفتگو می‌نمود گمان می‌كرد راجع به اوست، دارند او را دست می‌اندازند. با چشم‌های ميشی رك زده و حالت سختی كه داشت گردن خود را با نصف تنه‌اش به دشواری برمی‌گردانيد، زير چشمی نگاه تحقير آميز می‌كرد رد می‌شد. در راه همه حواس او متوجه ديگران بود همه عضلات صورت او كشيده می‌شد می‌خواست عقيده دي ...
Elahe
33
داستان‌ کوتاه داوود گوژپشت صادق هدایت  « نه ، نه ، هرگز من دنبال اين كار نخواهم رفت . بايد به كلی چشم پوشيد. برای ديگران خوش می‌آورد در صورتی كه برای من پر از درد و زجر است. هرگز، هرگز...» داوود زير لب با خودش می‌گفت و عصای كوتاه زرد رنگی كه در دست داشت به زمين می‌زد و به دشواری راه می‌رفت مانند اينكه تعادل خودش را به زحمت نگه می‌داشت. صورت بزرگ او روی قفسه سينه بر آمده‌اش ميان شانه‌های لاغر او ...
Elahe
45
وقتی تحصیل کرده هستید که بتوانید تقریبا هر حرفی را بشنوید ، بدون آنکه عصبانی شوید ... رابرت فراست
Elahe
58
 دلش چنین می خواست. اما کو جرأت؟! این است آدمیزاد – دست کم دو گونه زندگانی می کند؛ یکی آن که هست و دیگری آن که می خواهد... محمود دولت آبادی
tahorirad
49
19فروردین سالمرگ صادق هدایت گرامیباد ....
tahorirad
45

SmartSelect_۲۰۲۱۰۲۱۶-۱۰۵۰۲۱_Chrome.jpg

jpg
610.278 Kb
tahorirad
35

45e392f5-95c2-4624-9b48-420ede7daf32.jpg

jpg
176.713 Kb
tahorirad
39

FullSizeRender.jpg

jpg
470.301 Kb
tahorirad
32

FullSizeRender.jpg

jpg
833.147 Kb
Elahe
45
وقتی گالیله را برای استغفار به محاکمه کلیسا می‌بردند، تمامی پیروان و شاگردانش با دلهره و اضطراب در پشت درب‌های بسته مدت‌ها به انتظار صف کشیده بودند که استادشان علی رغم فشارهای طاقت فرسای کلیسا، سربلند و سرافراز به بیرون نهد... و بگوید " زمین می‌چرخد و ثابت نیست" اما دریغ که استادِ سرافکنده و پژمرده، رنجور از فشارهای زیاد، سر به زیر به آنچه که خود هرگز به آن ایمان نداشت اقرار کرد، و آرام و آهسته با ...
Elahe
41
خنده ات خلوتِ تزویر مرا جارو کرد عاقبت شعر و غزل دستِ دلم را رو کرد قسمت این بود که رسوا کُندم چشم تو یا زد و بندی که قلم با خم آن ابرو کرد آینه بار دگر دسته گلی داد به آب ماه را دیده و با ماه تو رو در رو کرد ساحل آبی آرام ...چه می دانستی ؟ آنچه طوفان تو با قایق و با پارو کرد قاصد بوسه ی تو دیر رسید اما آن نوشداروی لبت کار دو صد دارو کرد !!! رضا وطن دوست
Elahe
52
‌ آیا کسی آنقدر دوستت دارد که از جهان نترسی؟ شمس لنگرودی
tahorirad
47

FullSizeRender.jpg

jpg
1.05 Mb
tahorirad
53
لعنت بر این بهار که بیفتاده بر ساعتی چنین منحوس.. لعنت بر این خواب آشفته که از بس به پایان نمی‌رسد کابوس.. لعنت به مویه های امان و بهار مرده به زهدان و سال و لحظه ی تحویل.. لعنت به عید و ساز و دم به دم ناقوس مرگ و صورنابهنگام اسرافیل.. لعنت به باغ خشک صنوبر.. به غوغای زاغ پرکنده ای به جای بلبل مست.. لعنت به تیغ رگ زن و خونی که بیش از این نمی آید از مچ دست.. لعنت به بیشه که خالی زشیر شد.. به ناگهی ...
tahorirad
52
در اوايل انقلاب فرانسه سه نفر محكوم به اعدام با گيوتين شدند: یک روحانی، یک وكيل و يك فيزيكدان. ابتدا سر روحانی را زير گيوتين گذاشتند و از او سؤال شد حرف آخرت چيست؟ روحانی گفت: خدا خدا او مرا نجات خواهد داد ... تيغ گيوتين پايين آمد و نزديك گردن او متوقف شد. مردم با تعجب فرياد زدند آزادش كنيد! خدا حرفش را زد! به اين ترتيب نجات يافت. نوبت وكيل رسيد؛ پرسيدند آخرين حرفت چيست؟ گفت: من مثل روحانى خدا ...
Elahe
51
دکتر میگفت ارزش قلم از تفنگ بیشتر است: انقلاب مشروطیت اینرا نشان داد . کاغذ اگر زبان داشته باشد ، از هر چریکی چریک ‌تر است . قلم بهترین چریکها‌ست. بیخود نیست که دولت زبان نویسنده ‌های مملکت را بریده ... رضا براهنی / چاه به چاه
Elahe
49

زن در برابر زن..فیلیس چسلر.pdf

pdf
4.27 Mb
Elahe
59
در زمانه اندیشه‌انگیزِ ما، اندیشه‌انگیز ترین امر آن است که ما هنوز اندیشه نمی‌کنیم[.....] اندیشه‌انگیز آنی است که برای اندیشیدن به ما داده می‌شود [....] چیزی وجود دارد که خود ، از پیشِ خود، و پنداری از بن و بومش برای اندیشیدن داده می‌شود. چیزی وجود دارد که ما را بدان فرا می‌خواند تا به آن بی‌اندیشیم، تفکرکنان رو به سوی آن گردانیم یعنی: به آن فکر کنیم. بنابراین آن امر اندیشه انگیز که برای فکر کردن ...
Elahe
67
تو جانِ مرا از تلخی و درد آکنده‌ای و من تو را دوست داشته‌ام با بازوهایم و سرودهایم. تو مهیب‌ترین دشمنی مرا و تو را من ستوده‌ام، رنج برده‌ام ای دریغ و تو را ستوده‌ام... احمد شاملو
Elahe
77
زيباترين انسان‌هايى كه تاكنون شناخته‌ام، آنهايى بودند كه شكست خورده بودند، رنج می‌كشيدند، دچار فقدان شده بودند و با اين حال راه خود را از اعماق درد و رنج گشودند و بيرون آمدند. اين افراد، يك حسى از قدردانى، حساسيت و فهم زندگى داشتند كه آن‌ها را پر از شفقت، ملايمت و توجه عميق و عاشقانه می‌كرد. زيبايى اين افراد، اتفاقى و بى‌سبب نبود! اليزابت کوبلر
Elahe
70
زخمی به او بزن، عمیقتر از انزوا
Elahe
91
روزگاری عاشق دختر جنگلبان بود افرای نر سعی کرد پایش به خانۀ آن‌ها باز شود مبل راحتی شد، میز تحریر خلال‌دندان دوره‌گردی شد با دلِ چوبی برای همین بوی خوش می‌دهد این کُنده درخت که حالا دارد می‌سوزد جواد گنجعلی
Elahe
89
دم صبح خواب دیدم همه جا را آب گرفته و من می خواهم فرار کنم دنبال صدای تو میگشتم که با خودم ببرم در راه گفتم نخواه برای سهم کوچکی از صدای تو اینقدر دلم بلرزد کجايى؟ عباس معروفی
tahorirad
85
اين شعر ببه نام مولوی در خیلی از پستها منتشر ،اما صرف نظر از روانی و سادگی در عین حال با پیام و مضمونی نو و خردگرا ،بهیچ وجه نه با فضای عرفان زده مثنوی و نه با شخصیت او سنخیتی ندارد چرا که مولانا نیز همانند بسیاری از ادبا و علمای علوم انسانی ودینی تا پیش از چند سده ی اخیر ( جز معدود فلاسفه ای همچون بوعلی سینا و خیام و در راس آنها زکریای رازی )در بیشتر عمر خود تحت تاثیر فضای مذهبی ومتاثر از مف ...
Elahe
70
شد ز غمت خانه‌ی سودا دلم در طلبت رفت به هر جا دلم... در طلب گوهر گویای عشق موج زند موج چو دریا دلم... مولانا