📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩

3855
📖کافه رمان ⁦🕯️⁩ #عاشقانه #ممنوعه #تنهایی #خیانت #ترسناک و صد ها کتاب رمان های دیگر و با موضوع های مختلف رایگان بخونید ⁦ فایل های پی دی اف ⁦برای دانلود راحت و کم حجم 📚 #متن #تکست #دب #کتاب #رمان #صوتی
Open in app
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
7866
تنها پیچ تست شخصیت شناسی و روانشناسی😱😻 تست شخصیت شناسی برای پی بردن به نوع شخصیت خود و شریک زندگیتان.... حتی برای آگاهی از نوع شخصیت شریک تجاری... صفحه مارا فالو کنید خودتان را بهتر بشناسید تا دنیایتان بهتر شود...👫 👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 🆔 instagram.com/_u/testShakhsiatshenasiinstagram.com/_u/testShakhsiatshenasi 👆👆👆👆⁦👆👆👆👆👆👆👆⁦ چه قدر خودم را میشناسم؟ تیپ شخصیتی من چیست؟ آیا ش ...
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
6295
💢 آهنگ جدید شهاب مظفری - دیدار #TopB 📥MP3 - 320 https://bit.ly/3iep9Ut 📥MP3 - 128 https://bit.ly/2Fiapp6 📥OGG - 64 https://bit.ly/2Fez7H9 💙https://tt.me/RadioJaone کانال تم تم 👆👆👆 کانال تلگرام 👇👇👇 ❤️ t.me//Newmusicstop
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
4162
دانلود آهنگ جدید ایرانی و اینترنشنال🎧 #1in Persian Music resane musics Channel📲 مارو در تلگرام دنبال کنید جدیدترین موزیک های روز فارسی و خارجی 😻 t.me//resanemusics
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
5192
☑️لیستی از بزرگترین و بهترین کانال های موجود و متنوع تم تم ( ・_・)»List channel«(゚ー゚) 🎑 @wallpapertak «والپیپر ================↓ @wallpapertak-Cam «دوربین مخفی ================↓ @wallpapertak-teb «طب سنتی ================↓ @wallpapertak «هنر زندگی ================↓ @guinnesss_recordssگینس ================↓ @guinnesss_recordss رادیو جوان ================ @Erfanpaksirat_offIcial ================↓ @Erfanpaksirat_offIcialهمه چی درهمه == ...
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
505
فصل اول رمان خاکستر
بزودی فایل پی دی اف رمان خاکستر
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
922
اینجا ایران است…؟!!! ببخشید پرواز 17:45 چه ساعتی میشینه؟ ببخشید اتوبوس 9:30 ساعت چند حرکت میکنه؟ ببخشید کارت شارژ دو تومنی دارید؟ چنده؟ اینجا ایران است. مردمش در مقابل تورم، فقر، فساد، بدبختی فقط سکووووت میکنن اینجا ایران است... میری زن بگیری میگن خونه داری؟ میری مسکن مهر ثبت نام کنی میگه زن داری؟ حالا اینو گوش کن میری دنبال شغل میگن متاهلی؟ میری متاهل بشی میگن شغلت چیه؟ اینجا ایران است منطق؛ ت ...
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
748
مراه الناز در کافه ی برادرش نشسته بودیم و همزمان که بستنی میخوردیم به صورت پراکنده از هرطرف صحبت می کردیم _راستی سایه، می دونستی مریم نامزد کرده؟ با چشمان گرد شده قاشق بستنی را رها کردم _نهههه!!! واقعا؟؟....این آب زیره کاه چرا ...
ادامه بزودی
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
715
"پنجشنبـه ها" ... طعم شور نداشتنت را می دهد در دلشـوره های دلتنگـی کاش بـاران ببارد ... بشویـد جـدایی را ! Channel : @romanland 📚
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
1681
. با تو دلم از ماه قرص تر است...
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
658
مراه الناز در کافه ی برادرش نشسته بودیم و همزمان که بستنی میخوردیم به صورت پراکنده از هرطرف صحبت می کردیم _راستی سایه، می دونستی مریم نامزد کرده؟ با چشمان گرد شده قاشق بستنی را رها کردم _نهههه!!! واقعا؟؟....این آب زیره کاه چرا چراغ خاموش عمل کرد؟چرا بهم نگفت؟؟ سری کج کرد که باعث شد موهای لخت و بلندش صورتش را بپوشاند _تازه یه ماهه...اونم فقط صیغه، هنوز عقدنکردن. بعدشم تو خیلی وقته حسابتو ازما ...
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
377
قول بده همیشه تو گردنت بمونه!) و در اخر صدای سوت و جیغ دوستانم بلندشد! خوشبختی که معنای پیچیده ای ندارد من باشم، تو باشی و خنده هایت مگر می شودغیر از این چیزی از این دنیا خواست؟ تو خودت به تنهایی جهان آرام منی و آن آغوش دلچسبت سیاره ی آرزوهایم.... کاش بدانی که چقدر محتاج بودنت هستم..... ای جهان کوچک من! پسندیدم
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
434
#پاییز ، بهاری دیگر شد! زودتر از آنچه که فکرش را می کردم پاییز فرا رسید و من حس می کردم که این روزها ، زمان چقدر زودتر از همیشه می گذرد.حقیقتش گذر زمان مرا می ترساند و فوبیای رفتن یاشار را گرفته بودم، آنقدر در دلم جا داشت که حتی اجازه ی فکر کردن به شخصی غیر خودش ، به من نمی داد.هربار که دلبری ها و ویژگی های جدید شخصیتش را می دیدم و کشف می کردم، بیشتر دلم می گرفت و غصه می خوردم که آخر و عاقبت این ...
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
313
نفهمیدم چطور آماده شدم و سریع آژانس گرفتم که به نیم ساعت نرسیده در محله ی خودمان بودیم و از دور که هیکل خوش فرمش را دیدم، جان تازه ای به من تزریق شد و لبخند پهنی صورتم را پوشاند. (گاهی یک نفر با عظمتش می تواند....تمام وسعت قلب آدم را اشغال کند)
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
396
صبح شنبه فرارسید و یاشار برای سفر اصفهانش آماده شد. و من در تمام مدت خداحافظی اش با مادرم بیدار بودم و خودم را به خواب زدم ،متوجه شدم که قبل رفتن در اتاق را باز کرد و بالحن آرامی گفت (مواظب خودت باش) و در را بست. به محض رفتنش بغضم ترکید و همین طور که اشک می ریختم از خودم متنفرشدم که با وجود بیست و دو سال از سنم ، دلم همچون دختران دبیرستانی بند حمایت ها و توجه های مردی شده بود که معلوم نبود تا چه ...
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
338
آن شب من درخواست یاشار را پذیرفتم و اجرا کردم. و در تمام مدتی که مشغول نواختن ویالونم بودم ،دیدم که با موبایلش از من فیلم می گرفت و درآخر ایستاده تشویقم کرد. ساعت ده شب ،در مسیر بازگشت به خانه،مادرم تماس گرفت و گفتم که همراه یاشار تهران گردی و شب گردی می کنیم و یاشار آنقدرفهمیده بود که خوب می دانست به خاطر مراعات حال مادرم و لباس مشکی عزایش حقیقت را نگفتم. درطول مسیر چندین بار مستقیم و غیرمستقیم ...
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
338
پارت5 # چه خوب که آمدی برخلاف گفته ی الناز،یک جشن مجلل در اطراف تهران برگزار کرده بودند و تعداد مهمان ها بیشتر از یک دوره همی ساده بود.به محض ورودمان الناز با آن چهره ی آرایش کرده و آن لباس ماکسی شاینش،درحالیکه نگرانی از قیافه اش فریاد می زد به سمتمان آمد _کجایی تو؟فکر کردم دیگه نمیایی همه ی برنامه هام نقش بر آب شده نگاه گذرایی به یاشار انداخت و پرسشی نگاهم کرد. چشمی به دور باغ انداختم و باا ...
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
295
پارت4 تاپ مشکی چرمی ام را تنم کردم و موهای کوتاه شرابی رنگم را به لطف اتوی مو صاف و مرتب...ماتیک بنفشی روی لبانم کشیدم که عجیب به پوست سفیدم می آمد و چشمانم که حالا سیاه محض بود. پانچوی طوسی رنگم را پوشیدم که همراه شال مشکی جلوه ی زیبایی به ظاهرم می داد و بابرداشتن کیف و ویولونم حاضر و آماده ی رفتن به جشن بودم با زنگ در که خبر از رسیدن اتومبیل کرایه ای ام میداد از اتاق مشترک من و مادرم بیرون ر ...
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
301
_ من نمی‌تونم یاشار! همه جا می‌بینمش. تو گوشه-گوشه و نقطه-نقطه‌ی این خونه عطرش پخش! همان طور که دهنم پر بود از شکلات محبوبم مداخله کردم. _ به قول پسرشون، ما نباید اذیت بشیم مامان جون؛ چون خودشون میرن دوباره لندن و شعارهای قشنگشون یادشون میره... اما مایی که صبح تا شب تو این لونه مرغی نشستیم باید آرامشمون رو حفظ کنیم چون راه دیگه ای نداریم. مادرم تنبیهی صدایم کرد و چشم غره‌ی غضبناکی برایم رفت _ ...
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
336
بعد از صرف صبحانه لباس‌هایش را تعویض کرد و راه خروج از خانه را پیش گرفت. خیره به حرکاتش بودم که مشغول پوشیدن کالج مشکی‌اش بود. _ یه لحظه صبر کن! پرسشی نگاهم کرد به من که تقریبا در‌ حال پرواز به اتاقم بودم و همراه خودم چمدانش را کشان کشان تا در خروجی می‌بردم _ این برای چی آوردی؟ _ جا گذاشتی یعنی مثل این که حواست نبود با خودت ببری. با همان کفش‌های پوشیده دو قدم نزدیکم شد، من نگاهم به سرامیک‌های ...
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
406
_به قول پسرشون ما نباید اذیت بشیم مامان جون.چون خودشون میرن دوباره لندن و شعارای قشنگشون یادشون میره....اما مایی که صبح تا شب تو این لونه مرغی نشستیم باید آرامشمونو حفظ کنیم چون راه دیگه ای نداریم مادرم تنبیهی صدایم کرد و چشم غره ی غضبناکی برایم رفت _اوکی اوکی فقط تکلیف اتاقمو روشن کن جناب قهرمان سکوتش را شکست و با جوانمردی وارد میدان شد _سیماجان.من شبا همینجا رو مبل میخوابم.فقط بگو وسایلم تو ...
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
330
_بلههههه زدی تو خال.بنده پسرخاله ی محترم و جنتلمن این شنگول خانومم که شما میتونی مونگولم صداش کنی نمیدانستم ازشنیدن آن دوصفتی که به خودش نسبت داده بودم بخندم یا اعتراض کنم و قطعا اگر یاشار نبود بلندبلند میخندیدم و مسخره اش میکردم اما بااعتراض نامش را صدا زدم که بی توجه به من روبه روی یاشارایستاد و دستی بر بازوهای او کشید _دمت گرم باووو چی ساختی.....ولی بدموقع مزاحم شدما!!!!این دخترخاله ی بی عرض ...
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
349
لجبازی های ذهن خسته ام بعدازصرف صبحانه لباسهایش را تعویض کرد و راه خروج ازخانه را پیش گرفت.خیره به حرکاتش بودم که مشغول پوشیدن کالج مشکی اش بود. _یه لحظه صبر کن پرسشی نگاهم کرد به منی که تقریبا درحال پرواز به اتاقم بودم و همراه خودم چمدانش را کشان کشان تا در خروجی میبردم _اینوبرای چی آوردی؟ _جاگذاشتی.....یعنی مثل اینکه حواست نبود با خودت ببری. باهمان کفشهای پوشیده دوقدم نزدیکم شد و من نگا ...
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
401
باشنیدن نامش خشکم زد و فقط دستانم یاری کرد که در پشت سرم را ببندم.در آینه ی جاکفشی سرو وضعم را بررسی کردم .....افتضاح بودم یک شلخته ی به تمام معنا! دختری با موهای آشفته ...چشمانی پف دار و لباسهای آبی گشاد مسخره با طرح بامزی.بادستم سعی در مرتب کردن موهایم کردم و خودم را نباختم وبا اعتمادبه نفس ساختگی مقابلش ایستادم _فکرنمی کنین ساعت شیش صبح زمان مناسبی برای ورود به خونه ای که توش دوتا خانوم زند ...
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
610
چه برسردنیاآورده بودیم که اینگونه بهارمان رنگ خزان گرفت این چه آتش نهفته در خاکستری بود که دستهای به هم متصل مارا سوزاند؟ منوتو غافل از هیاهوی خاکسترهای گذشته شروع کردیم و در نهایت........ #و ناگهان آمدنت..... به چهره ی ناراحت ...
فصل اول رمان خاکستر
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
387
سلام همراهان کافه رمان به تازگی رمان جدیدی به اسم خاکستر گذاشته شده در کانال آیا خوشتون اومده ادامش را قرار بدیم یا نه
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
551
منتظر جوابی نماندم و کلید open رافشردم و دردلم هرچه میتوانستم بارش کردم(مردم آزارای بی خاصیت کورن اول صبحی) به سمت اتاقم میرفتم که زنگ در این بار به صدا درآمدو بی اعصاب آن را گشودم _چیه اول صبحی مزاحم میشین؟گفتم واحد دو دیگه چشمانم بسته بود و باصدای خروسی غر میزدم.وقتی دیدم جوابی دریافت نمیکنم قصدبستن در را کردم کهکفش مردانه ای مانع شد.چشمانم را گشودم و مجدد اخم کردم به مرد شیک پوش و خوشبوی چ ...
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
460
چه برسردنیاآورده بودیم که اینگونه بهارمان رنگ خزان گرفت این چه آتش نهفته در خاکستری بود که دستهای به هم متصل مارا سوزاند؟ منوتو غافل از هیاهوی خاکسترهای گذشته شروع کردیم و در نهایت........ #و ناگهان آمدنت..... به چهره ی ناراحت و افسرده اش خیره شدم که انگار با رفتن بابی زیبایی هایش هم پرکشیده بودند.صورتش رنگ پریده و لاغر شده بود و نوک بینی سربالایش به صورتی می زد _مامان بسه دیگه... ...
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
473
به دره یوکولن نگاه کردم. کنار پایم جسد ژرژ فارنل افتاده بود. اما آنجا، در زیر یخ های آبی رنگ آن چیزی نهفته بود که او به خاطرشان زندگی کرد. این خون بهای زندگی اش بود. از عصر یخ تاکنون هیچ چیز در این یخ آبی رنگ دیده نشده بود. 📕 کتاب:یخ کبود ✍🏻 اثر: #هموند_اینس 📚 Channel : @romanland 📚
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
575
نوروز هم به پایان رسيد ... امیدوارم شروع زیبایی در فروردین داشته باشید ... امیدوارم عشقی واقعی را در اردیبهشت پیدا کنید ... امیدوارم از خرداد تا تیر ،زندگی پر از هیجان و لذت بخشی داشته باشید امیدوارم از مرداد تا شهریور هرگز مشکلات به سراغت نیایند ... امیدوارم مهر و آبان و آذر خبرهای خوبی برایتان داشته باشند ... امیدوارم دی و بهمن خاطرات لذت بخشی برایتان به جا بگذارند ... و در آخر امیدوارم در اسف ...
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
7252
با سلام و ضمن تبریک مجدد سال نو کانال اخبار پیام رسان تم تم اطلاع میرساند برخی از کانالهای رسانه تک جزوی از گروه هویا با توجه به کاهش مخاطب فارسی زبان در پیام رسان تم تم تا اطلاع ثانوی هیچگونه فعالیتی در این پیام رسان نخواهد داشت . گروه رسانه ای تک https://tt.me/TamTam_channel_news
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
645
می‌گویند عشق خدا به همه یکسان است ولی من میگویم مرا بیشتر از همه دوست دارد وگرنه به همه یکی مثل تو می داد #ندانم Channel : @romanland 📚
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
646
🔷 نام رمان : اتحاد گرگینه ها 🔶جلد دوم رمان آتش افزار گمشده Channel : @Romanland 📚 📄 تعداد صفحات : 279 💬 خلاصه : ‎ الان شش ماه از اون اتفاق گذشته…. هنوز جرئت نمیکنم به آیینه نگاه کنم…. چون…. چون اون من نیستم… اون نیلوفره… کسی که با تمام وجودم ازش بیزارم… کسی که باعث شد این چشمای نقره ایم پر از حس نفرت و انتقام بسه.. و حالا من… این منم که میخوام انتقام زندگی نابود شده ام و از اون چهار تا ...
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
1587
پشتِ پنجره‌یِ تنهاییِ شب آسمان گرفته و بی حوصله است شبیه من دلگیر و بی ذوق از رسیدنِ فردایِ بی تو Channel : @romanland 📚
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
602
همیشه در ناگهانی ترین لحظه عزیزترین دارایی مان از دست میرود همیشه دیر یادمان می افتد برای آنچه که داریم با خوشحالی شکر گوییم همیشه دیر میشود واما بعدش تمام اندوهمان از حرف هایی ست که نزده ایم... #سپیده_امیدی Channel : @romanland 📚
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
1499
. دوری را با چه زبانی می توان ترجمه كرد وقتی فاصله ی من با تو تنها يك آغوش است تو را نمی دانم اما من با خيالت شب را روز می كنم روز را شب و آغوشت دنج ترين جای جهان من است ای نزديك ترين دور
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
742
آغـــوش تــــو ... آرام کند مـوج دلـم را... دریـای درونـم طلبـش لمـس تـن «تــوست»! #زهرا_مصلح Channel : @romanland 📚
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
683
📎 #_یک_تکه_کتاب به امید سرزمین شیر و عسل حیوانات مزرعه همیشه باید کار میکردند. نه شیر ِگاو ها به گوساله هایشان میرسید و نه تخم مرغ ها منجر به تولد یک جوجه! همه ی دست رنج حیوانات متعلق به آقای"جونز"، صاحب بی رحم مزرعه بود. غذای حیوانات مزرعه اندک و در حد بخور و نمیر بود. تا جان داشتند از ترس چوب و ترکه کار میکردند.وقتی حیوانی از کار افتاده میشد، یا کشته میشد و یا در دوردست رها... دراین مزرعه زاغ ...
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
1205
قدر چیزی را که داری، نخواهی دانست، تا زمانی که آنرا از دست بدهی. Channel : @romanland 📚
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
1196
آدما محدودن به زمان به مکان به مصرعی از یک غزل حتی به لبخندی شاید به پیچ و تاب موهایی شاید هم به یک بوسه از سر دلتنگی. #ساناز_قاسمیان Channel : @romanland 📚
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
1885
اینقدر نگو ما نسبتی باهم نداریم ! کوچکترین نسبت ما باهم همین شب بیداری هاست..... Channel : @romanland 📚
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
948
Channel : @romanland 📚 🗒تعداد صفحات 504 🎭ژانر: #عاشقانه #هیجانی Channel : @romanland 📚 📖 رمان سـتاره شب های من نویسنده : Shabnam.karami خُلاصه داستان ‌: داستان درباره یه دختره مهرَبون به اسم ستاره اس.. دختری فداکار... این فداکاری کاردستش میده و باعث میشه عشقش دچار سوتفاهم بشه... آیا سؤتَفاهُم ها بَرطَرف میشه؟؟؟؟ ♨️برگرفته ازیک داستان واقعی... Channel : @romanland 📚
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
1347
اسفندماهى كه باشى غرقِ دنياى خودت ميشوى و آدمهاى اطرافت را ريز به ريز اَلَك ميكنى . احساسات ظريف خود را زمانى از قلبت رها ميكنى كه عشق واقعى را زير آبى ترين آسمان خدا پيدا كنى . اسفندماهى كه باشى زودرنج ميشوى ولى رويايى ترين احساس دنيا را در خود پنهان كردى ! #نازيلا_زارع Channel : @romanland 📚
📚 کافه رمان 📖⁦🕯️⁩
949
براى عوض كردن زندگيمان، براى تغيير دادن خودمان هيچ گاه دير نيست. هر چند سال كه داشته باشيم، هرگونه كه زندگى كرده باشيم، هر اتفاقى كه از سر گذرانده باشيم، باز هم نو شدن ممكن است. حتى اگر يك روزمان درست مثل روز قبلش باشد، بايد افسوس بخوريم. بايد در لحظه و در هر نفسى نو شد. براى رسيدن به زندگىِ نو بايد پيش از مرگ مُرد . 📕 ملت عشق