مطرود آگاه
637
ای آنکه دوست دارمت، اما ندارمت
بر سینه می فشارمت، اما ندارمت
ای آسمان من که سراسر ستاره ای
تا صبح می شمارمت، اما ندارمت
در عالم خیال خودم چون چراغ اشک
بر دیده می گذارمت، اما ندارمت
می خواهم ای درخت بهشتی ، درخت جان
در باغ دل بکارمت، اما ندارمت
می خواهم ای شکوفه ترین مثل چتر گل
بر سر نگاه دارمت، اما ندارمت
مطرود آگاه
639
چون یاد ز یار دلکشم می آید
سوزی به دل پرآتشم می آید
می خندم و خنده ام نمی آید خوش
می گریم و گریه خوش خوشم می آید
مطرود آگاه
634
دل بی عشق چه در سینه نگه داشتهاید؟
بر سرش جان بگذارید و به قصاب دهید
صائب تبریزی
مطرود آگاه
737
اگر لازم باشد
زنانه فکر میکنم!
و چون سوزنی
در خیالت فرو میروم
به دکمه های لباست دست میکشم...
و زندگی را بیدار می کنم!
می بوسمت
آنقدر که دهانم را
با دهان تو اشتباه بگیرند
رضا بروسان
مطرود آگاه
721
وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد ببشتر تنهاست... چون نمی تواند به هیچکس جز همان آدم بگوید که چه احساسی دارد...
📓 سمفونی مردگان
👤 عباس معروفی
مطرود آگاه
832
آخرین پرنده را هم رها کردهام
امّا
چیزی در این قفسِ خالی هست
که آزاد نمیشود...
گروس عبدالملکیان
مطرود آگاه
650
4_5945148672344853959.pdf
با اين اوضاع و احوال، دیر یا زود جوانها با جامعه همان معاملهای را خواهند كرد که پیکاسو با واقعیت کرده است
یعنی آن را تکهتکه میکنند...
رومن گاری
کتاب؛ سگ سفید
مطرود آگاه
643
4_5945148672344853959.pdf
pdf
6,23 Мб
مطرود آگاه
622
ساعت دروغ میگوید. زمان دور یک دایره نمیچرخد. زمان بر روی خطی مستقیم میدود. و هیچگاه، هیچگاه باز نمیگردد. ایده ی ساختن ساعت به شکل دایره، ایده ی جادوگری فریبکار بوده است. ساعت خوب، ساعت شنی است. هر لحظه به تو نشان میدهد که دانهای که افتاد دیگر باز نمیگردد و به یادمان میآورد که زمان خط است نه دایره و زمان رفته دیگر باز نمیگردد.
نه افسوس، نه اصرار، بر اين خط بی انتها تاثيری ندارد.
تفسيرش بم ...
مطرود آگاه
641
همه میدانند؛
من سالهاست چشم به راه کسی
سرم به کار کلمات خودم گرم است...
تو را به اسم آب؛
تو را به روح روشن دریا؛
به دیدنم بیا!
مقابلم بنشین
بگذار آفتاب از کنار چشمهای کهنسال من بگذرد...
من به یک نفر،
از فهم اعتماد محتاجم
من از اینهمه نگفتن بیتو خستهام!
خرابم!
ویرانم!
سیدعلی صالحی
مطرود آگاه
655
سقراط هنگامی که به اتهامِ فاسد کردنِ جوانان به محاکمه کشیده میشود، در دفاع از خویش در دادگاه خطاب به آتنیان میگوید شما مردمِ این شهر مانند اسبِ تنبلی هستید که احتیاج دارید برای این که به راه بیفتید خرمگسی گاهی به شما نیش بزند، و من همچون آن خرمگس بودهام که نیشَکی میزدهام و شما را به اندیشه وامیداشتهام و اکنون اگر مرا بکُشید، دیگری را مثل من نخواهید یافت.
برایان مگی
کتاب فلاسفه بزرگ
مطرود آگاه
691
نوشته بود کسی را چنان دوست داری
که برایش بجنگی؟
نوشتم از جنگ برگشته ام
با زخم و موی سپید
و یاد گرفته ام صبور باشم
مطرود آگاه
623
پرندهی زندانی اعتراض نکرد. ما هم یک لقمهی چپاش کردیم.
نویسنده: مارک لتیمور
مترجم: زهرا طراوتی
مطرود آگاه
644
گیج کنندهترین اقدامی که علیه خویش میتوانیم بکنیم، این است که بکوشیم قلبمان را به چیزی قانع کنیم که مغزمان میداند یک دروغ بزرگ است!
آلفرد آدلر
مطرود آگاه
636
برترين داستان شش كلمهاى جهان بهعنوان ''اندوه'' از آلیستر دانیل:
«هیچ حواسم نبود
دو فنجان ریختم...
مطرود آگاه
717
من تمامیِ مُردگان بودم:
مُردهی پرندگانی که میخوانند
و خاموشاند،
مُردهی زیباترینِ جانوران
بر خاک و در آب،
مُردهی آدمیان
از بد و خوب
احمد شاملو✦
مطرود آگاه
793
بودنت زیباست
مثل تابیدن آفتاب
بر ساقههای تُرد بابونه
ماه در آغوش تو به خواب میرود
و خورشید
با چشمهای تو بیدار میشود!!
عباس معروفی
مطرود آگاه
768
Raining Roses.mp3
mp3
Piano Peace - Raining Roses
مطرود آگاه
689
✍شبان آهسته میگریم
تو را با غیر می بینم،صدایم در نمی آید
دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید
شبان آهسته میگریم که شاید کم شود دردم
تحمل می رود اما شب غم سر نمی آید
چه سود از شرح این دیوانگی ها،بی قراری ها ؟
تو مه ، بی مهری و حرف منت باور نمی آید
ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ای یار
که این دیوانه گر عاقل شود ، دیگر نمی آید
فراق از عمر من می کاهد ای نامهربان رحمی
خدا را از چه بر من رحمت ...
مطرود آگاه
776
من با صدایِ نفس کشیدنت هم عاشقی می کنم...
حتی اگر آرام و بی صدا، خودم را بگذارم در دستهاتو بروم!
حتی وقتی از کنارت رد شوم،
برای پرت نشدنِ حواست بویِ تنت را پُک بزنم...
نه! تو را با هیچ چیز عوض نمیکنم!
حتی با زندگی...
👤 #عباس_معروفی
مطرود آگاه
680
02:11
مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
که جز ملال
نصیبی نمیبرید از من
شعر و صدای حسین منزوی
مطرود آگاه
705
به امید دیدنت خدا خدا خواهم کرد
خواب و بیدار تو را بازصدا خواهم کرد
پای عشق تو بیفتد مثل فرهاد شبی
بیستون جای دماوند بنا خواهم کرد
بوسه ای از لب تو قرض گرفتم حتما
قرض لب های تو را زود ادا خواهم کرد
قایق قسمت اگر دور کند از تو مرا
رود را سمت تو برعکس شنا خواهم کرد
ارزشت بس که زیاد است از این لحظه به بعد
"تو"ی مفرد شده را باز شما خواهم کرد
حرف یک مرد همان است که اول گفته
هر چه دارم سر این عشق ف ...
مطرود آگاه
759
گر بدانی چقدر تشنه دیدار توام
خواهی آمد عرق آلود به آغوش مرا
صائب تبریزی
مطرود آگاه
669
بیا در لا به لای ورق های این کتاب
همدیگر را ببوسیم...
نگران آبرو هم نباش
اینجا کسی کتاب نمی خواند...
رضا دستجردی
مطرود آگاه
675
ضرر بلاتصمیمی بیشتر از تصمیم اشتباه است.
🎭 سیسرو
مطرود آگاه
627
آدمها وقتی میآیند
موسیقیشان را هم با خودشان میآورند
ولی وقتی میروند
با خود نمیبرند
آدمها
میآیند
و میروند
ولی در دلتنگیهایمان
شعرهایمان
رؤیاهای خیس شبانهمان میمانند.
-هرتا مولر
مطرود آگاه
639
امروز بیشتر از دیروز
و فردا
از امروز دوستترت دارم
میترسم هفتهء دیگر
اثری باقی نمانَد از من
چون نوالههای برف
در دهان تابستان
جواد گنجعلی
مطرود آگاه
668
گاهی دلمان کمی خیال راحت، گوشهای دنج، و صدای باران میخواهد …
مطرود آگاه
1045
لذتی که در فراق هست در وصال نیست. چون در فراق، شوق وصال هست، و در وصال بیم فراق. فلسفهی عشق همین است
#معترضه
مطرود آگاه
656
ما بر زمینی هرزه روییدیم
ما بر زمینی هرزه می باریم
ما هیچ را در راه ها دیدیم
بر اسب زرد بالدار خویش
چون پادشاهی راه می پیمود
افسوس ، ما خوشبخت و آرامیم
افسوس ، ما دلتنگ و خاموشیم
خوشبخت ، زیرا دوست می داریم
دلتنگ ، زیرا عشق نفرینیست..
فروغ فرخزاد
مطرود آگاه
648
سه چیز وجود دارد که مذهب را وحشت زده میکند
👈🏽 بیان آزاد
👈🏽 اندیشه آزاد
👈🏽 زنان آزاد
✔️ برای نابودی تحجر این سه عنصر را ترکیب کنید
مطرود آگاه
622
نمیدانم کدام درد بزرگتر است ؛
دردی که آنرا بی پرده تحمل میکنی ،
یا دردی که به خاطر ناراحت نکردن
کسی که دوستش داری
توی دلت می ریزی و تاب می آوری …
پل استر
مطرود آگاه
622
دل من عشق بتان دارد دوست
دشمن خویش به جان دارد دوست
این چه سرّی است که سوداگر عشق
عوض سود ، زیان دارد دوست
دوست شد دشمن جانم یا رب؟
یا دلم دشمن جان دارد دوست
عشق صافی کند آیینه ی دل
غم ، دل عاشق از آن دارد دوست
شهريار
مطرود آگاه
618
و
"كلام تو "
در جان من نشست
و من آن را حرف به حرف باز گفتم.
كلماتی كه عطر دهان تو را داشت...
احمد شاملو
مطرود آگاه
642
محمود درویش:
اولا : دوستت دارم
دوما؛ هر اتفاقی بین ما افتاد، اولا را از یاد نبر