مطرود آگاه
666
دوست نزدیکتر از من به من است
وین عجب تر که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که دوست
در کنار من و من مهجورم
سعدی
مطرود آگاه
666
گفتم مرو رفتی و بد بیراه رفتی
بس تند میرانی نگه کن تا نیفتی
بوی بهاران بود و ذوق میگساران
یادش بخیر آنگه که چون گل می شکفتی
هنگام بیداریست ای گم کرده دیدار
چون چشم بخت من عجب بیگاه خفتی
خود را ز چشم خویشتن نتوان نهان کرد
گیرم خدارا نیز ازخود می نهفتی
بر فرق همراهان چه آواری فرو ریخت
برفی که از بام سرای خویش رفتی
باور نمی آید هنوزم از دل تو
کز مهر یاران کهن دل بر گرفتی
قدر تو من می دانم و می ...
مطرود آگاه
711
شدی با من صدا یا صاعقه یا رعد یا باران
شدم با تو شکاف سقف،درز دیوار، در، چتر آویزان
شدی با من کمی خواهش، کمی عاشق، کمی دلتنگ
شدم با تو کمی چپ کرده ی چپ کوک بدآهنگ
شدی با من غزل، دیوان حافظ ، خمر چل ساله
شدم با تو غزل خوان و خراب و دنگ و بدحاله
شدی با من ستاره، ماهپاره، خواب گهواره
شدم با تو به خواب پاره، پاره پاره، پاره
شدی با من خوراکی، نوش دارو، طعم یک گیلاس
شدم با تو فقط احساس یا احساس یا احساس ...
مطرود آگاه
689
خبر از عیش ندارد که ندارد یاری
دل نخوانند که صیدش نکند دلداری
جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد
تا دگر برنکنم دیده به هر دیداری
یعلم الله که من از دست غمت جان نبرم
تو به از من بتر از من بکشی بسیاری
غم عشق آمد و غمهای دگر پاک ببرد
سوزنی باید کز پای برآرد خاری
می حرام است ولیکن تو بدین نرگس مست
نگذاری که ز پیشت برود هشیاری
میروی خرم و خندان و نگه مینکنی
که نگه میکند از هر طرفت غمخو ...
مطرود آگاه
670
دوست نزدیکتر از من به من است
وینت مشکل که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که او
در کنار من و من مهجورم
سعدی
مطرود آگاه
731
https://tt.me/delshodegaan
گروه دوستانه مشاعره و نقد کتاب
مطرود آگاه
722
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی میرسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد س ...
مطرود آگاه
674
ای کم شده وفای تو این نیز بگذرد
و ا فزون شده جفای تو این نیز بگذرد
زین بیش نیک بود به من بنده رای تو
گر بد شدست رای تو این نیز بگذرد
گر هست بی گناه دل زار مستمند
در محنت و بلای تو این نیز بگذرد
وصل تو کی بود نظر دلگشای تو
گر نیست دلگشای تو این نیز بگذرد
گر دوری از هوای من و هست روز و شب
جای دگر هوای تو این نیز بگذرد
بگذشت آن زمانه که بودم سزای تو
اکنون نیم سزای تو این نیز بگذرد
گر سر گشتی تو از م ...
مطرود آگاه
623
مپرس حال مرا! روزگار یارم نیست
جهنمی شدهام، هیچ کس کنارم نیست
نهال بودم و در حسرت بهار! ولی
درخت میشوم و شوق برگ و بارم نیست
به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من
به جز مبارزه با آفریدگارم نیست
مرا ز عشق مگویید، عشق گمشدهای است
که هر چه هست ندارم! که هر چه دارم نیست
شبی به لطف بیا بر مزار من، شاید
بِرویَد آن گل سرخی که بر مزارم نیست
فواره وار، سربه هوایی و سربه زیر
چون تلخی شراب، دل آزار و دل ...
مطرود آگاه
638
📎
پیش از اینکه خوبی بکنم با خودم میگفتم که اول باید خوبی را شناخت، و مدتها فکر کردم.
حالا به تو میگویم که من آن را میشناسم:
خوبی همان عشق و محبت به همنوع است ولی حقیقت اینست که آدمها همدیگر را دوست نمیدارند. میدانی مانع دوستی چیست؟ اختلاف طبقاتی، فقر، مذلت. پس باید اینها را از میان برداشت.
من سردار جنگیام: من نبردِ نیکی را شروع میکنم و میخواهم آناً و بیخونریزی پیروز شوم.
شیطان و خد ...
مطرود آگاه
628
داشتم دردهایم را می شمردم
نداشتنت
نخواستنت
ندیدنت
نماندنت...
این "نون" اول فعل ها را
کاش می شد بِکَنی،
جمعشان کنی یکجا؛
بچسبانی به فعل رفتنت...
مطرود آگاه
645
دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی
که بیایی و در این تنگیِ دل جا بشوی
تو فقط آمده بودی که دل از من ببری؟
بروی، دور شوی، قصه و رویا بشوی؟
انقلابی شده در سینه ی من، فتنه ی توست
سبزیِ چشم تو باعث شده رسوا بشوی
من پس انداز دلم را به تو دادم که تو هم
بیمه ی عمر دلم روز مبادا بشوی
غرق عشق تو شدم، بلکه تو شاید روزی
دل به دریا بزنی، عازم دریا بشوی
حیف ما نیست که یک زوج موفق نشویم؟
حیف از این نیست که ت ...
مطرود آگاه
669
انجماد. علیرضا آذر.mp3
mp3
Danial -
مطرود آگاه
642
از زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم
نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم
آوار پریشانــیست ، رو ســوی چـــه بگریزیم؟
هنگامه ی حیرانی ست، خود را به که بسپاریم؟
تشویش هزار " آیا"، وسواس هزار "اما"
کوریم و نمیبینیم ، ورنه همه بیماریم
دوران شکوه بـــاغ از خاطرمان رفتــه ست
امروز که صف در صف خشکیده و بیباریم
دردا کــه هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی بریم، ابریم و نمی باریم
ما خویش ندانس ...
مطرود آگاه
691
باورش کمی سخت است
امّا باورکن پدرانمان هم تمام شبهای مهتابی عاشق بودند
وقتی به دود سیگارشان خیره میشدند و باد
در پیراهن بلند زنی میوزید
که بهارنارنج میچید
و به مردی ـ که فرضکن برای تماشای بهار آمده ـ لبخند میزد
باورش سخت است، میدانم
امّا بارها به ماه گفتهام طوری بتابد
که بغض، راه گلوی پنجرهای را نبندد
مخصوصاً اگر باد
خاطرۀ بلندِ پیراهن زنی را وزیده باشد
بارها گفتهام اینشهر باغ ندارد ...
مطرود آگاه
643
آه ای یقینِ گمشده، ای ماهیِ گریز
در برکههای آینه لغزیده توبهتو
من آبگیرِ صافیام اینک به سحر عشق
از برکههای آینه راهی به من بجو
احمد شاملو
مطرود آگاه
651
میخواستم ریشهات را در دلم فروکنی
در بهارم شکوفه بدهی
و در زمستانم آسوده بخوابی سرزمین من!
حالا امّا از تو تابوتی ساختهاند
با چهارگوشۀ غمگین
و دهان مرا با آواز سوگواری پُرکردهاند...
مطرود آگاه
651
من روزهای آخر اسفندم
سرد و عبوس و مهزده و ابری
میآیم از هجوم سیاهیها
آرامش همیشه جادویی!
مطرود آگاه
630
تصویرهای تو
مثل شعلههای آتش
نامکرر است
سبز آبی کبود من!
نارنجی!
آدم که از تماشای آتش سیر نمیشود
میشود؟
خیال کن من آتشپرستم
عباس معروفی
مطرود آگاه
637
گهواره گربه.pdf
رمان گهواره گربه
تشریح طنزآمیزی زندگی انسان مدرن و دیوانگی حاکم بر عصر تجدد است. این داستان بی نهایت جذاب و تفکربرانگیز درباره ی سرنوشت نهایی سیاره ی زمین، یکی از مهمترین کتاب های سده ی بیستم است و اوج توانایی های نویسنده ی خود را در خلق اثری ماندگار و تأثیرگذار نشان می دهد.
شاید مناسب حال اینروزهامون باشه🌷
مطرود آگاه
616
گهواره گربه.pdf
pdf
3,71 Мб
مطرود آگاه
621
چقدر می ترسم
تو را نبوسیده
از دنیا بروم
اصلن کجا می توانم بروم؟
وقتی می دانم تمبرها
تا لبان پاکت را نبوسند
به هیچ کجا نمی رسند!
مطرود آگاه
929
زردی من از تو
سرخی تو از من
غم برو شادی بیا
محنت برو روزی بیا
ای شب چهارشنبه
ای كلیه جاردنده
بده مراد بنده
یک زبانزد آلمانی می گوید:
زنده بودن ملت ها را باید از روی شمار جشن های آن مردم شناخت.
بی گمان ما ایرانیان نخستین کسانی هستیم که شمار فراوانی جشن داریم.
بیاییم از آیین نیاکانِ مان پاسداری کنیم.
جشن سوری خجسته باد!
مطرود آگاه
594
تو رفته ای که عشق من
از سر به در کنی
من مانده ام که عشق
تو را تاج سر کنم ...
فریدون مشیری
مطرود آگاه
608
تو هوای جنوبی؛
غباری که دیوانگی میآورَد
و در لهجۀ آفتابیات
ملوانهای گرمازده،
لنجها را به دریا میبرند
از جنگ ممنونم که تو را آواره کرد
تا به شهر من بیایی و
عاشقت شوم
جواد گنجعلی
مطرود آگاه
628
دلم بوسه ای
دم نکشیده می خواهد
میانِ بخارِ نفس هامان در جستجویِ زمان هایِ از دست رفته
کاش
در ابتدایِ زمستان
ابرهایِ خیابانِ خانه اتان به تو بگویند
عصرها
چقدر منتظرت ماندم
سجاد افشاريان
مطرود آگاه
669
Seddigh Tarif - Yaran (320).mp3
از نگاه یاران به یاران ندا می رسد
دوره ی رهایی رهایی فرا می رسد
این شب پریشان پریشان سحر می شود
روز نو گل افشان گل افشان به ما می رسد
بخت آن ندارم که یارم کند یاد من
حال من که گوید که گوید به صیاد من
گرچه شد دل زار گرفتار به بیداد او
عاقبت رسد عشق رسد عشق رسد عشق به فریاد من
از نگاه یاران به یاران ندا می رسد
دوره ی رهایی رهایی فرا می رسد
ساقیا کجایی کجایی که در آتشم
وز غمش ندانی چه ها می کشم ...
مطرود آگاه
650
Seddigh Tarif - Yaran (320).mp3
mp3
Seddigh Tarif - Yaran - TabTaraneh.Net
مطرود آگاه
630
.
دوری را
با چه زبانی می توان ترجمه كرد
وقتی فاصله ی من با تو
تنها يك آغوش است
تو را نمی دانم اما من با خيالت
شب را روز می كنم
روز را شب
و آغوشت دنج ترين جای جهان من است
ای نزديك ترين دور
💜
مطرود آگاه
653
نهفت چهره گلی زیر برگ و بلبل گفت
مپوش روی، بروی تو شادمان شدهایم
مسوز زاتش هجران، هزار دستان را
بکوی عشق تو عمری است داستان شدهایم
جواب داد، کازین گوشهگیری و پرهیز
عجب مدار، که از چشم تو بد نهان شدهایم
ز دستبرد حوادث، وجود ایمن نیست
نشستهایم و بر این گنج، پاسبان شدهایم
پروین اعتصامی
مطرود آگاه
992
هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی
که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی
ملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق
نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی
گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است
خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی
ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد
که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی
چراغ افروز چش ...
مطرود آگاه
654
کاش ما دو گوزن بودیم
وقت شادی شاخهامان را به هم میکشیدیم
وقت حرف زدن به هم خیره میشدیم
و بچه هامان
در فصلهای گرم سال به دنیا میآمدند
کاش ما دو گوزن بودیم
که وقتی از هم دلگیر میشدیم
خوابمان میبرد!!
الهام اسلامی
مطرود آگاه
689
میترسم بمیرم و کسی تو را نشناسد
و نداند اینهمه دیوانگی
در این درخت پرتقال
برای که بود
جواد گنجعلی
مطرود آگاه
658
آمدى جانم به قربانت،
ولى بمان!
ماندنت آنقدر شيرين است،
كه تمامِ دير آمدنت را يك تنه جبران ميكند!
علی قاضی نظام
مطرود آگاه
646
خوشبختی!
خوشبختی!
بیآنکه رویت را دیده باشند
زنان سرزمین من
از تو کودکی دارند در بطن خویش
مطرود آگاه
673
مولوی میگوید؛ عشق چیزی نیست که بیرون بشود پیدایش کرد. درونی است. تنها کاری که باید بکنیم این است که موانعی را که در درونمان جلو عشق را میگیرند پیدا کنیم و از میان برداریم..
مطرود آگاه
636
انسان از سه چیز درست شده
رنج ، کار و عشق.
ما به خاطر عشق، رنج مى کشیم
از سر رنج، کار مى کنیم
و در پى کار، عاشق مى شیم
محمود دولت آبادی
مطرود آگاه
733
.
میدانم
هرگز پیدا نخواهیم کرد
من کسی را
که به اندازهی تو دوستش داشته باشم؛
و تو کسی را
که به اندازهی من دوستت داشته باشد..
مطرود آگاه
673
و با لبهای بر آمدهات
میخواهی با بوسهای
تسکین افکارم شوی
شتاب نکن بر این معاشقه
آرام پیش بیا
زیرا که من زندهام برای در انتظار تو بودن
و تپشهای قلبم
جز برای قدمهای تو نیست
مطرود آگاه
662
همینکه دوستم داری
همینکه عاشقم هستی
همینکه خط ب خط مرا شعر میکنی
دلم قرص است
دلم خوش است
با عشق تو از پس
تمام نبودنی های دنیایم برمی آیم
مطرود آگاه
675
آن دلبر عيار جگرخواره ما کو
آن خسرو شيرين شکرپاره ما کو
بي صورت او مجلس ما را نمکي نيست
آن پرنمک و پرفن و عياره ما کو
باريک شده ست از غم او ماه فلک نيز
آن زهره بابهره سياره ما کو
پربسته چو هاروتم و لب تشنه چو ماروت
آن رشک چه بابل سحاره ما کو
موسي که در اين خشک بيابان به عصايي
صد چشمه روان کرد از اين خاره ما کو
زين پنج حسن ظاهر و زين پنج حسن سر
ده چشمه گشاينده در اين قاره ما کو
از فرقت آن دلبر دردي ...
مطرود آگاه
638
.
تو را مي خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
تويي آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس مرغي اسيرم
ز پشت ميله هاي سرد تيره
نگاه حسرتم حيران به رويت
در اين فكرم كه دستي پيش آيد
و من ناگه گشايم پر به سويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خاموش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگي از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان ...