مطرود آگاه

862
شرحی ز حال و حالی ز شرح نیست
Open in app
مطرود آگاه
8
تو در منی مثل عکس ماه در برکه در منی و دور از دسترس من سهم من از تو فقط همین شعرهای عاشقانه است و دیگر هیچ... ثروتمندی فقیرم؛ مثل بانکداری بی‌پول من فقط آینهء تو هستم رسول یونان
مطرود آگاه
19
اگر بتوانم یک‌بار دیگر زندگی کنم، می‌کوشم بیشتر اشتباه کنم. نمی‌کوشم بی‌نقص باشم، راحت‌تر خواهم بود، سرشارتر خواهم بود از آن‌چه حالا هستم. در واقع، چیزهای کوچک را جدی‌تر می‌گیرم، بیشتر ریسک‌ می‌کنم، بیشتر به سفر می‌روم، غروب‌های بیشتری را تماشا می‌کنم، از کوه‌های بیشتری صعود خواهم کرد، در رودخانه‌های بیشتری شنا خواهم کرد، جاهایی را خواهم دید که هرگز در آن‌ها نبوده‌ام. مشکلات واقعی بیشتری خواهم داش ...
مطرود آگاه
31
چنان تسبیح یُسر نقره‌کوبی در کف غافل مرا در عشق می‌چرخاند و می‌گرداند بی‌حاصل ‌ از این گیسو به آن گیسو، از این لب سمت آن لبخند شبیه جام چرخیدم هزاران دور، بر باطل دلم از دست بازی‌های چرخ افتاد دست تو دلم چون چاقوی زنجان به‌دست آدم جاهل گمان می‌کردم آغوشت پل آرامشم باشد نهنگ قاتلی بودم که جان می‌داد بر ساحل ز دست مرگ جان بردم، به دست عشق افتادم امان از پرتگاه وسوسه -تبّت یَدا- ای دل جواد گنجع ...
مطرود آگاه
35
هر وقت ملتی از روی ناچاری به زور تن داده و از مستبدین اطاعت می کند بر او ایرادی نیست و اگر همان ملت موقع را مقتضی دید که از زیر بار تعهدی شانه خالی کند و زنجیر بندگی را پاره نمود ، اقدام او بسیار قابل ستایش و تمجید است. زیرا همان حقی را که آزادی او را گرفته بود (حق زور) بکار برده، دوباره آزادی را به چنگ آورده است. اگر قائل شویم که دیگران حق داشته اند آزادی او را به زور سلب نمایند باید اقرار کنیم ...
مطرود آگاه
27
آداب خردمندی: خردمند واقعی کسی است که: ١. بسیار خوب و بادقت گوش می‌کند. ٢. سنجیده، کوتاه و دقیق سخن می‌گوید و در سخنانش اثری از کنایه، تهدید، تحکم، خشونت و توهین نیست. ٣. اهل مطالعه است و عطش یادگیری دارد و در كنار به‌روز بودن در حوزه تخصصی‌ خود، در علوم انسانى نیز مطالعات زيادى دارد. ٤. از گفتن "نمی‌دانم" شرم ندارد و از تصحيح اشتباهاتش توسط ديگران استقبال مى‌كند. ٥. راستگو است و هرجا که ...
مطرود آگاه
21
اجساد چون افعال مجهول در آغوش هم خوابیده‌اند پذیرش مرگ در گورهای دسته‌جمعی آسان‌تر است و زندگی بی‌هیچ تشریفاتی ادامه می‌یابد ٩٩/١٢/٣ 🖤
مطرود آگاه
53
ناصرالدین شاه در سومین سفرش به فرنگ وقتی‌ دید روز ولنتاین شده و شنید که عشاق در این روز به همدیگر نام می‌نویسند ، کارت پستالی خرید و آن‌ را برای انیس الدوله پست کرد ❤
مطرود آگاه
44
محو شد در جنگل انبوه تاریکی چون رگ نوری طنین آشنای من قطره اشکی هم نیفشاند آسمان تار از نگاه خسته ابری به پای من من گل پژمرده‌ای هستم چشم‌هایم چشمه خشک کویر غم تشنه یک بوسه خورشید تشنه یک قطره شبنم. فروغ فرخزاد
مطرود آگاه
41
‌ نبودنت‌ نقشه ی خانه راعوض کرده است ! وهرچه می گردم آن گوشه ی دیوانه ی اتاق را پیدا نمی کنم؛ احساس می کنم کسی که نیست کسی که هست را از پا در می آورد ... گروس عبدالملکیان
مطرود آگاه
47
قلب خاکِ خوبی دارد ؛ هر دانه که در آن بکاری از هر جنس ، از همان جنس صدها دانه برمی‌داری ... نادر ابراهیمی
مطرود آگاه
51
صدا کن مرا صدای تو مجموعه ای از صداهاست صدای تو معجونی از جویبار است و گنجشک و گیلاس صدای تو زیتون و لیمو است صدا کن مرا ای صدایِ صداها صدای تو خوشبو است و من دور بودم میان لَفافی که از حکمت عصر ما قبل تاریخ در قُرب سرداب یک غار پیچیده بود و از مَعبر تنگی از روزن سنگ‌ها نور می‌خورد و اوهام مرطوب یک جلگه از جلبک سبز روی سرش بود صدای تو پیچیده در کوه صدا کن مرا ای نهایات تاریخ صدای تو منشور آزادی ق ...
مطرود آگاه
40
چه مهربان بودی ای يار ای يگانه ترين يار چه مهربان بودی وقتی دروغ ميگفتی فروغ فرخزاد
مطرود آگاه
42
هرچند که راهم به تو دورست و دراز در راه بمیرم و نگردم ز تو باز "سعدی"
مطرود آگاه
53
شرح حال مـن دلتنگ شبی نه همه شب بیداری ست ...
مطرود آگاه
54
نه از تنهايی می‌ترسم ، نه از تنها ماندن ، ترسم از تنها بودن در كنار ديگری است !
مطرود آگاه
64
بزرگ ترین خیانتی که می توانی در حق کسی کنی این است که او را در یک امید نشدنی و محال حبس اش کنی و بگذاری انتظار بکشد... ژان فرانسوا لیوتار
مطرود آگاه
69
بزرگترین بدی این زندگی اینه که هیچ وقت اون چیزی رو که میخوای همون لحظه نداریش، یه زمانی بهش میرسی که دیگه برات مهم نیست... دختری که میشناختم دیوید سالینجر
مطرود آگاه
70
ای یار چراغ این منزل در این غریبانه خاموش است به جستجوی قدم های نیمه ام بشتاب محمد طهوری راد
مطرود آگاه
60
دفعتاً آمدی لباس‌های پشمی را در گنجه جُستی و چون خزان از ساق‌هایم بالا خزیدی رنگ دنیایم را عوض کردی همه‌چیزم را به باد دادی و خیلی زود در اولین برف گم شدی رهایم کردی چون دبستان متروکه‌ای که شیشه‌هایش را سنگ زده باشند... جواد گنجعلی
مطرود آگاه
72
01:00
همه از کنارم گذشتند جز تو که از درونم گذشتی...
مطرود آگاه
57
درد ما مردمیست که قبل از نگاه کردن به خود؛ میخواهند کشورشان را تغییر دهند مردمی که همه مینالند ولی خودشان را نمی بینند درد ما مردم است آدمهاست همین خودمان ها... فريدون فرخزاد
مطرود آگاه
56
وقتی یک حیوان وحشی را در سیرک به حیوانی بی آزار مبدل می کنند، آیا وحشی بودن آن را درمان کرده اند یا فقط آن را با توسل به تحمیل ترس و زخم و گرسنگی رام کرده اند؟ کلیسا هم دقیقا همین کار را با انسان کرد: انسان را با زور و ترس و... رام کرد و اسم این کار را بهبود بخشیدن و درمان انسان نهاد، در حالی که انسان فقط ناتوان و بیمار شد. غروب بت ها نیچه
مطرود آگاه
49
هزار سال پیش شبی که ابر اختران از دوردست می‌گذشت از فراز بام من صدام کرد... چه آشناست این صدا همان که از زمان گاهواره می‌شنیدمش همان که از درون من صدام می‌کند هزار سال میان جنگل ستاره‌ها پی تو گشته‌ام ستاره‌ای نگفت کزاین سرای بی کسی، کسی صدات می‌کند؟ هنوز دیر نیست... هنوز صبر من به قامت بلند آرزوست عزیز هم‌زبان تو در کدام کهکشان نشسته‌ای؟ هوشنگ ابتهاج
مطرود آگاه
59
به دو زلف یار دادم دل بی قرار خود را چه کنم سیاه کردم همه روزگار خود را
مطرود آگاه
56
آوازی با صدای دو بانوی هنرمند وشاگردان استاد محمدرضا شجریان *(زینب کعبی ازخوزستان وزهره ابراهیمی از بوشهر)*.. یکی عربی می‌خواند و دیگری به فارسی جوابش را می‌دهد... بسیار زیبا است
مطرود آگاه
64
در داستان خاقان چین، پس از گریختن افراسیاب از توران، سپاه ایران به خونخواهی سیاوش بیداد کردند و دست به خونریزی و غارت تورانیان بردند که رستمِ دستان به سپاهیان چنین گفت: چنین گفت رستم که کشتن بس است که زهر زمان بهر دیگر کس است زمانی همه بار زهر آورد زمانی ز تریاک بهر آورد همه جامه رزم بیرون کنید همی خوب‌کاری بافزون کنید
مطرود آگاه
58
دوست داشتن کسی که معنی دوست داشتنت را نفهمد ، درست مثل توضیح دادن قانون نسبیت برای مادر بزرگت است ! تو چانه می‌زنی و او بافتنی‌اش را می‌بافد ...
مطرود آگاه
56
درد ما مردمیست که قبل از نگاه کردن به خود؛ میخواهند کشورشان را تغییر دهند مردمی که همه مینالند ولی خودشان را نمی بینند درد ما مردم است آدمهاست همین خودمان ها... فريدون فرخزاد
مطرود آگاه
55
برای دیدنِ تو حواسِ پنج‌گانه به کارم نمی‌آمد به رویا پناه بردم فراق انسان را خیالپرداز می‌کند
مطرود آگاه
68
دانی از زندگی چه میخواهم؟ من تو باشم، تو، پای تا سر تو… زندگی گر هزار باره بود، بار دیگر تو، بار دیگر تو… فروغ فرخزاد
مطرود آگاه
58
دلخوش نشسته‌ام که شاید گذر کنی لعنت به شایدی که مهیا نمی‌شود ... شمس لنگرودی ‌
مطرود آگاه
66
شعری شبیه معجزه دارد، نگاه تو، طعم کبود وسوسه دارد، گناه تو دریای من! به ساحل سنگی قدم گذار، تا جان دهم، به جذر و مد گاه‌ گاه تو …
مطرود آگاه
61
برف که آرام بگیرد صدایت را چون دستمالی سپید تا می‌کنم و در جیبِ پیراهنم می‌گذارم تحمل من نام کوچک تُست در روزهای بلند غربت گو اینکه بازگردم از پیِ سال‌ها و معشوقه‌هایم دیگر مرا نشناسند جواد گنجعلی
مطرود آگاه
62
مهم ترین چیز در زندگی این است که یاد بگیری چطور به مردم عشق بدهی و چطور بگذاری عشق به طرفت بیاید. میچ آلبوم
مطرود آگاه
70
بردن اسم تو آن قدر دهان مرا شیرین می‌کند که مورچه‌ها بعد مرگ نامت را از زبانم بگیرند و به لانه ببرند می‌ترسم بمیرم و کسی تو را نشناسد و نداند این‌همه دیوانگی در این درخت پرتقال برای که بود بردن نام تو که قتل نیست دزدی نیست نام تو نام توست عزیزم! غمی در حروف الفبا. جواد گنجعلی
مطرود آگاه
66
پاها واقعا قلب دوم آدمان! این رو وقتی کسی که دوستش داری هرجا رفت، تو هم بی‌دلیل دنبالش رفتی، می‌فهمی …
مطرود آگاه
66
بیرون ز تو نیست، آنچه میخواسته‌ام فهرست تمام آرزوهای منی …
مطرود آگاه
94
گندم را دزدیده بودند صـداى اعتراض‌ها بلند شد ، نان بين مردم پخش كردند اعتراض‌ها خاموش شد ! اين جماعت فقط به دنبال سیر كردن شکم خود هستند نه گرفتن حقشان ! برتولت برشت
مطرود آگاه
84
کاش... ای کاش آب می‌بودم گر توانستمی آن باشم که دلخواه منست آه کاش هنوز به بی‌خبری قطره‌ای بودم پاک از نم‌باری به کوهپایه‌ای نه در این اقیانوس کشاکش بیداد سرگشته موج بی‌مایه‌ای احمد شاملو
مطرود آگاه
85
دلم که برایت تنگ می‌شود، در خیالم از کوچه آغوشت عبور می‌کنم، تو چطور؟ دلی برای تنگ شدن داری؟ ...
مطرود آگاه
88

سجاد افشاریان.mp3

mp3
Sajad Afsharian | Radiop0l - I'm Crazy
مطرود آگاه
94
ای بی نشان محض نشان از که جویمت؟
مطرود آگاه
94
دلم که برایت تنگ می‌شود، در خیالم از کوچه آغوشت عبور می‌کنم، تو چطور؟ دلی برای تنگ شدن داری؟ ...
مطرود آگاه
84
بیا تقسیم کن، این فرصت دیدار را با من، بغل کن زیر باران، عطر گندمزار را با من اگر چه عادتت نامهربانی بوده از اول، بیا و مهربانی کن، همین یک بار را با من …
مطرود آگاه
149
۲۲ سال پیش در چنین روزی، ۱۲ آذر ۱۳۷۷، محمد مختاری، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، مترجم، محقق همین موقع‌ها از خونه رفت بیرون خرید کنه و دیگه برنگشت. فرداش یه جسد بدون مدارک شناسایی اطراف کارخونه سیمان توی یه جاده‌ی فرعی اطراف تهران پیدا شد. 1️⃣ و هیچ‌کس، هیچ‌کس را به خاطر نمی‌آورد... محمد مختاری