💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌

12523
دلنوشته حرف دل داستان کوتاه دیالوگ های ماندگار شعر های زیبا تکست های ناب اشعار ناب بدون تبلیغات آزار دهنده این کانال ادامه دهنده ی کافه تنهایی با 470000ممبر در تلگرام است ارتباط با ادمین @Abolfazl_asadi1997
Open in app
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
257

Amin Rostami Yar Naboodi.mp3

mp3
Amin Rostami - Yar Naboodi
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
202

AUDIO-2022-03-23-09-09-46.mp3

mp3
Shayan Jahanshahi - Che Ghashang
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
135
سلامتی ‌‌اونایی که ما رو واسه خودمون میخوان نه واسه‌‌ اون چیزایی که خودشون از ما میخوان!!
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
126
رفتن همیشه آسونه اونی که بهت موندن یاد میده ارزش دوستداشتن داره؛) ‌
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
309
‏هیچوقت نگید "نمیتونه مثل من پیدا کنه" کسی که شما رو ترک کرد هیچوقت دنبال یکی مثل شما نمیگرده
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
255
گاهی آدم می ماند بین بودن یا نبودن ؛ به رفتن که فکر می کنی اتفاقی می افتد که منصرف می شوی، می خواهی بمانی رفتاری می بینی که انگار باید بروی..! و این بلاتکلیفی خودش کلی جهنم است
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
215
شده دلتون بخواد یه عضو از بدنتونو دربیارید بندازید بیرون، مثلا مغزی که کارش فقط شده مرور خاطرات...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
659
اشرف ، که جان تازه ای گرفته بود ، دستورات لازم را برای گرفتن بهترین آرایش های جنگی و استقرار واحد های توپخانه و ایجاد سنگرهای دفاعی صادر ، و منتظر ورود نادر شد انتظار اشرف مدت زیادی بطول نینجامید و گرد و غبار و سیاهی سپاه نادر ، با بوق و کرنا و همهمه و فریادهای رعد آسا ، به مورچه خورت رسیدند و بلافاصله بدستور نادر ، در سه کیلومتری لشگر اشرف ، مستقر و شروع به گرفتن آرایش های معمول جنگی کردند ب ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
380
نادر پس از پنج روز به محل استقرار اشرف درآمد ، و با بررسی محل نیروهایش را به چهار قسمت تقسیم کرد و دستور داد که از سه قسمت تنگه را محاصره کنند و آهسته ، شروع به پیشروی به سمت تنگه نمایند ، سپس شخصا فرماندهی سخت ترین قسمت نبرد را برگزید و با پانصد نفر شبانه تنگه را دور زدند و در جائی مخفی شدند و از پشت تنگه ، منتطر حمله یکی از طرفین جنگ شدند اشرف افغان که دید نیروهای نادر با احتیاط تمام و آهستگی ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
273
🛑 زندگی نامه نادر شاه‌ افشار 🔺 پسر شمشیر ، سردار نا آرام *قسمت دهم* نادر پس از حضور در سراپرده شاهی در مشهد مطلع شد ، اشرف افغان که از لشگر کشی نادر به افغانستان و شکست یارانش مطلع شده و احساس خطر کرده لشگر چهل هزار نفره ای تدارک دیده تا ابتدا به مشهد آمده و پس از یکسره کردن کار شاه تهماسب سرگردان ، که اینک به همت او ، دارای اعتباری گردیده ، افغانستان را که اینک در چنگ سپهسالار شاه تهماسب ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
210
کنندگان نادر شتافته ، ابتدا آنها را متفرق و سپس خود را به نادر رسانده و با خواهش و بعد با التماس و زاری به پای وی افتاده و از وی خواست که جنگ را به سرداران خود واگذارد و خود به فرماندهی بپردازد که طبق معمول با مخالفت نادر روبرو شد و نادر فقط به بستن زخم پای خود رضایت داد و سپس ، بلافاصله اسبی طلبید ، و روز از نو و روزی از نو ، نادر مجددا با همان نعره های تندر آسا ، به رویاروئی با دشمن شتافت سپا ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
171
🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار 🔺 فرزند شمشیر ، سردار نا آرام *قسمت نهم* شاه تهماسب که از شکست ملک محمود سیستانی اطلاع یافته بود پس از ورود نادر به اردوی شاهی ، وی را تکریم و احترام کرده و به پاس خدماتش ، وی را بعنوان سپهسالار لشگر خویش (وزیر جنگ) معرفی و مفتخر کرد ، نادر نیز به نشانه قدر دانی از اعتماد شاه تهماسب ، قول داد تا جان خود را در راه خدمت به پادشاه و سرفرازی ایران فدا کند نادر که ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
149
طی مذاکره ای که بین آنان انجام شد قرار شد فردای همان شب ، پیرمحمد که رئیس یکی از دروازه های شهر ، بنام دروازه میرعلی آمویه بود ، دروازه را بر روی نادر و یارانش باز کرده و سپاه نادر ، از همانجا به داخل شهر حمله کنند شب بعد نادر با شمشیر و تبرزین معروف خود و علیرغم مخالفت سرداران لشگر خود ، که جان فرمانده دلیرشان را در خطر می دیدند ، شخصا در جلوی سربازان خود ، آماده ورود به شهر شد ، پس از رسیدن نا ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
173
🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار پسر شمشیر *قسمت هشتم* نادر پس از اینکه به اردوی شاه تهماسب رسید متوجه شد سفیر عثمانی در حال ملاقات با شاه تهماسب است ، پس از رفتن سفیر عثمانی ، نادر دریافت سلطان عثمانی از شاه تهماسب خواسته (بخوانید دستور داده) که اشغال آذربایجان و کردستان و کرمانشاه و خوزستان ، توسط عثمانی را به رسمیت شناخته و با اعزام نماینده تام الاختیاری به استامبول (پایتخت عثمانی) ، آنرا در ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
212
گرفته خواهد شد نادر پس از تعریف خواب خود گفت هر چند خود را لایق چنین مقامی نمی دانستم و نمی دانم ، ولی هر چه هست سرنوشت و ماموریت من نجات ایران خواهد بود مدت کوتاهی نگذشته بود که نادر به قوچان و محل اردوی جنگی شاه تهماسب قدم گذارد پایان قسمت هفتم
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
189
ع 🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار 🔺 پسر شمشیر قسمت هفتم صبح روز بعد نادر و دو نفر از یارانش که از آن مهلکه جانکاه ، جان بدر برده بودند و با زخم های ریز و درشتشان کنار آمده بودند صبح فردا با طلوع خورشید از خواب برخاستند ، یاران نادر مشاهده کردند که فرمانده شان زودتر از آنان از خواب برخاسته ولی بدون اینکه کلامی بگوید در اندیشه ای سخت فرو رفته و هیچ توجهی به آنان ندارد ، آنان که حاضر بودند تمام ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
144
شدت حمله نادر به حدی شدید بود که در کسری از ثانیه ، پنج نفر از مهاجمین با توجه به اعضای قطع شده بدنشان و آسیب های دیگر بر زمین افتادند و نادر در این زمان با فریادهای بلندش مشغول زد و خورد با شش یا هفت نفر باقیمانده مهاجمین شد ، در این میان با توجه به سر و صدای ایجاد شده ، یاران نادر نیز از راه رسیده و مهاجمین تماما کشته شدند ، نادر و یارانش ، مشهد را جای ماندن ندیدند و با شتاب تمام رو به فرار نهاد ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
147
🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار 🔺 پسر شمشیر قسمت ششم همانطور که در قسمت های پیشین گفته شد ایران عزیز ما بواسطه ضعف دولت صفویه از اطراف و اکناف و مرزهای وسیع خود مورد هجوم و تاخت و تاز بیگانگان و حتی خودی ها قرار گرفته شده بود روس ها ، گرجستان و ارمنستان و چچن و شوشی و باکو و آستارا و قسمت هائی از گیلان و بنادر آن را تصرف کرده بودند و بنا به سفارش پطر کبیر (پطر کبیر می گفت ما باید به آبهای گرم ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
142
رفته رفته ، دیوانگی و جنون ملک محمود افزونی گرفت و با کوچکترین بدگمانی جلاد را احضار می کرد تا اینکه دوستان وی نیز از اطراف وی پراکنده و سرانجام با توطئه ای علیه وی ، او را کشتند و پسر عموی وی بنام اشرف افغان را به پادشاهی ایران برگزیدند اشرف افغان بلافاصله پس از نشستن بر تخت سلطنت برای دلجوئی به نزد شاه سلطان حسین دلشکسته و نگونبخت رفت ، مشاهده وضع دلخراش وی ، چشمان اشرف را نیز پر از اشک کرد و ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
189
🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار 🔺 پسر شمشیر قسمت پنجم مجددا نادر را در ابیورد رها می کنیم و به اصفهان بازمی گردیم محمود افغان که اینک به افتخار دامادی شاه سلطان حسین نیز درآمده بود ، فرمانده ارشد سپاه خود بنام زبر دست خان را با سه هزار نیرو برای تصرف شیراز به آنجا فرستاد ، مردم شهر دروازه های شهر را بستند و مقاومت جانانه ای کردند بطوری که سپاه افغان با دادن تلفات زیاد مجبور به عقب نشینی گردی ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
341
فرماندهان اصلی ازبک که با بیست نفر از افراد ورزیده ازبک بشدت از آن محافظت می شد ، رسیدند نادر و همراهانش در یک فرصت مناسب ، مانند ببری که بر روی آهوئی می جهد با نعره های گوشخراش و شمشیرهای آخته و هندی خود به محافظان سران ازبک یورش برده و در چشم بهم زدنی آنان را از پای درآورده و سپس به داخل چادرها رفته و بلافاصله ، سر و دست و گلو و مغز چهار نفر از فرماندهان اصلی ازبک ، طعمه شمشیر و گرز نادر و یا ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
208
🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار 🔺 پسر شمشیر قسمت چهارم همانگونه که در پیام قبل گفته شد با توجه به اینکه نادر نیروهای اندک خود را از روستاها و آبادیهای اطراف ابیورد به نزد خود فراخوانده بود سپاه پانزده هزار نفره ازبکان هیچگونه مقاومتی را در مناطق مختلف مشاهده نمی کردند و هر گونه که دلخواه آنان بود با مردم رفتار می کردند و مردم ساکن در روستاها و نواحی مختلف را به خاک سیاه نشانده بودند ، به همین ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
215
این سازش پلید و ناجوانمردانه یک بار دیگر همانند هزار باری که تاریخ ایران به یاد دارد نشان داد که بیگانگان ، هیچگاه دلشان برای کشور مغلوب و شکست خورده نمی سوزد و دشمنی ، در نهاد هر بیگانه ای پنهان است و این دشمنی ، هنگامی آشکار می شود که کشور مورد نظر آنها ، ناتوان و از هم پاشیده باشد ، و هنگام ضعف و زبونی است که می توان چشم های نامحرم را ، در نگاه این بیگانگان تماشا کرد پس از این بذل و بخشش ها ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
184
🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار 🔺 پسر شمشیر قسمت سوم نادر را در ابیورد رها میکنیم و به اصفهان می‌رویم ، شاه سلطان حسین پس از اینکه محاصره اصفهان طولانی شد و مردم نیز دیگر حتی علف و سگ و گربه ای نمانده بود که بخورند ، پسرش تهماسب میرزا را شبانه بهمراه ده نفر از افراد زبده و از جان گذشته از میان خیل سربازان افغان برای گرفتن کمک به قزوین فرستاد ، تهماسب میرزا پس از رسیدن به قزوین توانست سپاهی با ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
169
روز بهاری ، تمامی مردم شهر برای دیدن مسابقه در میدان مسابقه حاضر بودند ، نادر و هماوردش با هم گلاویز شدند و تقریبا هیچکس امیدی به پیروزی نادرقلی نداشت انتظار مردم و بزرگان شهر مدت زیادی بطول نینجامید و در نخایت حیرت و تعجب ، همگان دیدند که حریف نادرقلی بر روی دستان نادر در هوا چرخی خورد و با شدت تمام پشتش بخاک مالیده شد ، و بدینگونه بود که نادرقلی رسما و قانونا ، داماد و جانشین باباعلی بیک شد ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
207
🛑 زندگی نامه نادر شاه افشار پسر شمشیر قسمت دوم نادر قلی در طول چهار سالی که در اسارت بود با ذهن فعالی که داشت همیشه در اندیشه گریز بود و تمامی راههای فرار را زیر نظر داشت در طول چهار سال اسارت ، نادر قلی از میان اسیران قدیم و جدید ایرانی ، که ازبکان هر از چند گاهی در غارتهای گاه و بیگاهشان به ایران که بعلت ضعف سلسله صفویه و محاصره پایتخت ایران توسط محمود افغان و از هم گسیختگی شیرازه مملکت ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
211
نیست ، می دانم که در این چهار سال فقط بخاطر من روح سرکش ات را تسلیم این نامردان کرده ای ، امشب آخرین شب زندگی من است ، از این به بعد ، تو آزادی که از اسارت ازبکان بگریزی ، من تو را به خدا می سپارم و از خداوند خواسته ام قدرتی به تو بدهد که انتقام قوم و قبیله ات را از این غارتگران بستانی نادر با چشمانی گریان و قلبی مجروح مادر را می نگریست ، آوای هاجر دردمند ، آهسته و آهسته تر شد تا اینکه نادر وحش ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
243
شهرام محمودی: زندگی نامه نادر شاه افشار پسر شمشیر قسمت اول شب سردی بود ، در خراسان بزرگ در ناحیه درگز ، روستای دور افتاده ای بود که نامش دستگرد بود ، در این روستا تیره ای ایرانی به نام افشار زندگی می کردند که با گله‌ داری و پوستین دوزی امورات خود را می گذراندند سحرگاه یک شب نسبتاً سرد پاییزی در سال ۱۱۰۰ هجری ، زن روستائی بنام هاجر ، درد زایمان امانش را بریده بود ، شوهرش امام قلی برای چرای ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
439
من هیچوقت نمیتونم فراموشت کنم چون کنارت حسی رو تجربه کردم که قبل از دیدنت نمیدونستم وجود داره ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
393
یه دیالوگ تو یه فیلمی بود که میگفت: تمام عمرم احساسه تنهایی کردم به غیر از زمانی که با تو بودم چقدر راست میگفت چقدر هممون یه نفر رو داریم که فقط کنار اون همه‌ی عالم و آدم و غصه‌هامونو یادمون میره ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
356
خاطراتی که آدماش دیگه نیستن غم انگیزه خاطراتی که آدماش هستن اما نه اون آدم قبلی،غم انگیزتره ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
603
‍ • تـو را بایـد خوانـد ؛ با لـذت... مثل یڪ ڪتـاب شـعــر قـدیمی از ڪتاب‌خـانہ‌ے پدربزرڪَ ؛ تـو را بایـد دیـد مثـل بربـادرفتہ مثـل ڪازابلانڪا!! تـو را بایـد ڪَوش داد مثل چـاووشی مثـل ... تـو را بایـد لمـس ڪرد مثـل بهـار مثـل بـاران تـو را بایـد در آغـوش ڪشید مثـل عطـر بهـارنارنـج ؛ تـو را بایـد حـس ڪرد مثـل تـو!! ولی ... مـن فقـط تـو را دوسـت‌داشتـم و این ڪافی نبـود ڪم بود براے داشتنت ولی.. #تـو ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
418
دلم براش سوخت ..از کارم پشیمون نبودم ..شاید به این شکل اون مجبور میشد از فکر من بیرون بیاد وشعله های این عشق که داشت هر دوی ما رو می سوزند خاموش بشه اما نشد ؛که نشد .. بله؛؛ تنها چیزی که اصلا ما نمی تونیم براش تصمیم بگیریم همین عشق هست و بس ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
406
در پرتو الطاف ایزد منان، نوروز فرخنده بر روزگار خرم تان مبارک و بهار شوق انگیز بر قامت سبز وجود تان شکوفه باران باد. لب تان پر خنده، قلب تان از مهر آکنده دولت تان پاینده و نوروز تان فرخنده باد با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد، برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت. روزهایتان بهاری و بهارتان جاودانه باد. ارادتمند همیشگی شما اناهید
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
373
*بادرود واحـــترام* *باعـث افــتخار اسـت که عـــرض شــادبـاش و تــبریـڪ اینـجانـب زودتـر از بــهار طــبيعت خدمــتتان شرفـیاب* *شـود،نامــتان در انـدیشه و مـــهرتـان هـمیشه در قلـــب ماسـت،در واپـسين روزهــــاے پايانــے ســال جــارے از خــداونـد بـزرگ امـــيد و* *تــوفيق هـــمراه با صــلابـت و ســلامـتے براي شــماوخــانواده مــحترمــتان خواهـــانم.* ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
766
چون به کام دل نشد، دستی در آغوشت کنم می‌روم تا در غبار غم فراموشت کنم سر در آغوش پشیمانی گذارم تا تو را ای امید آتشین، با گریه خاموشت کنم فریدون_مشیری همیشه برای من اعتماد کردن خیلی سخت‌تر، پیچیده‌تر و طولانی‌تر از دوست داشتن بوده. من میتونم آدم‌های زیادی رو دوست داشته باشم، اما به آدم‌های خیلی کمی اعتماد دارم. کمتر از انگشت‌های یک دست حتی! اعتماد داشتن به آدم‌ها برای من زمان‌گیر و نی ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
1571
عمر که بی عشق رفت هیچ حسابش مگیر آب حیاتست عشق در دل و جانش پذیر هرکه جز عاشقان ماهی بی آب دان مرده و پژمرده است گرچه بود او وزیر #مولانا پاییز عجیب است! یک دلتنگی و هیجان عجیبی دارد. مثلا با اینکه دوست داری سرسبز باشد و درخت‌ها پُربار، اما حسی ته دلت می‌گوید، “نه! زرد و نارنجی‌اش قشنگ‌تر است." یا..... مثلا دوست داری هوا آفتابی و گرم باشد، اما ته دلت هوای ابری و بارانی را بیشتر می‌خوا ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
909
ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ ﺍﺯ ﺑﻌﻀﯽ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ! ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭند، ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺗﻮﺿﯿﺤﯽ ﺭﻫﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ! ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺎﯼ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﻨﺪ، ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺮﺣﻤﺎﻧﻪ ﻗﻀﺎﻭﺗﺖ ﻣﯽکنند! ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ، ﻓﺮﺩﺍ ﺧﺸﻢ ﻭ ﻗﻬﺮ ﻭ ﻧﺎﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽﺷﺎﻥ ﺭﺍ! ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻗﺪﺭﺷﻨﺎﺱ ﻣﺤﺒﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﻓﺮﺩﺍ ﻃﻠﺒﮑﺎﺭ ﻣﺤﺒﺘﺖ ...! ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌