💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌

12996
دلنوشته حرف دل داستان کوتاه دیالوگ های ماندگار شعر های زیبا تکست های ناب اشعار ناب بدون تبلیغات آزار دهنده این کانال ادامه دهنده ی کافه تنهایی با 470000ممبر در تلگرام است ارتباط با ادمین @Abolfazl_asadi1997
Open in app
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
293
عمر که بی عشق رفت هیچ حسابش مگیر آب حیاتست عشق در دل و جانش پذیر هرکه جز عاشقان ماهی بی آب دان مرده و پژمرده است گرچه بود او وزیر #مولانا پاییز عجیب است! یک دلتنگی و هیجان عجیبی دارد. مثلا با اینکه دوست داری سرسبز باشد و درخت‌ها پُربار، اما حسی ته دلت می‌گوید، “نه! زرد و نارنجی‌اش قشنگ‌تر است." یا..... مثلا دوست داری هوا آفتابی و گرم باشد، اما ته دلت هوای ابری و بارانی را بیشتر می‌خوا ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
205
ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ ﺍﺯ ﺑﻌﻀﯽ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ! ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭند، ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺗﻮﺿﯿﺤﯽ ﺭﻫﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ! ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺎﯼ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﻨﺪ، ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺮﺣﻤﺎﻧﻪ ﻗﻀﺎﻭﺗﺖ ﻣﯽکنند! ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ، ﻓﺮﺩﺍ ﺧﺸﻢ ﻭ ﻗﻬﺮ ﻭ ﻧﺎﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽﺷﺎﻥ ﺭﺍ! ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻗﺪﺭﺷﻨﺎﺱ ﻣﺤﺒﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﻓﺮﺩﺍ ﻃﻠﺒﮑﺎﺭ ﻣﺤﺒﺘﺖ ...! ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
198
قضاوتت میکنن ... اونایی که قاضی نیستن !!! حکم میکنن ؛ اونایی که حاکم نیستن ... از حست میگن ؛ اونایی که احساسو نمیفهمن !! تحقیرت میکنن ؛ اونایی که خودشون حقیرن .. تو رو به بازی میگیرن ؛ اونایی که خودشون بازیچه اند !! از عشق میگن ؛ اونایی که عاشق نیستن !! و من مینویسم در حالی که ؛ نویسنده نیستم... اینجا سرزمین جابه جایی هاست !!! سرزمینی که نخونده معنات میکنن ... ندیده ترسیمت میکنن !! و نشناخته ا ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
397
همیشه اونی که کوتاه میاد لال نیست شاید داره جون میکنه ی چیزی رو بهت بگه یا ی چیزی رو حفظ کنه به نام حرمت
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
339
با کسی باش که: نتونه از تو عصبانی بمونه؛ نتونه حرف نزدن با تو رو تحمل کنه؛ و ع از دست دادن تو بترسه ..! باش؟
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
408
🌹 *داستان شب*🌹 مدتی است که بازنشست شده ام، پسرم گفت: مامان، ما دیگه نمی تونیم کارهات رو انجام بدیم... و حالا دارم به خانه سالمندان میرم. مجبورم. وقتی زندگی به نقطه ای میرسه که دیگه قادر به حمایت از خودت نیستی، بچه هات به نگهداری از فرزندان خودشان مشغولند و نمی توانند ازت نگهداری کنند، این تنها راه باقی‌مانده است. خانه سالمندان شرایط خوبی داره، اتاقی ساده و همه نوع وسایل سرگرمی داره، غذا خوشمز ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
334
بعضیام مثلِ کتاب هستن با جلدشون ما رو به اشتباه میندازن
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
450
♥️♥️♥️♥️ ♥️امشب♥️ تو اگر رویاے مڹ باشی هر زماڹ ڪہ بیایي ساعت عاشقي ست مڹ هر شب ساعت را راس رویاے آمدڹ تو ڪوڪ مي ڪنم ♥️🍃
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
408
گاهى يك دنيا حرف دارى براى گفتن اما لال مى شوى وقتى نمى دانى به چه زبانى با اين آدمها حرف بزنى
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
652
‏هیچ آدمی اشتباهی وارد زندگی ما نمیشه! هر آدمی یک رسالتی داره. رسالت پرده برداشتن از حماقت‌ها، نقطه ضعف‌ها، بی‌عقلی‌ها و حتی خصلت‌های بد و خوب ما. اگر ضربه می‌خوریم در واقع از خودمون، خوش‌باوری‌ها، بدجنسی‌ها و حتی حماقت‌های خودمون می‌خوریم. آدم‌ها بهترین وسیله هستن، برای شناخت ما از خودمون …
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
742
سلام زندگی من ... روز اولی که دیدمت رو یادم میاد و مطمئنم که تو حتی بیشتر از من حفظی تمام اون روز رو . اون روز فکر نمیکردم که یک روزی بتونم دوستت داشته باشم ،هیچ وقت فکر نمیکردم که یه روزی بشی همه چیزی که دارم . یعنی راستش من هیچ وقت هیچ کسی رو نداشتم که مثل تو برای من باشه،آخه میدونی من تورو بیشتر از خودم بیشتر از جونم دوستت دارم. نمیتونم سرزندگی تو قمار کنم که اگر ببازم و تو رو از دست بدم ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
616
ما دو تا جا خوردیم !حتما بدری و جواهر این خبرها رو بهش داده بودند ، ارسلان خان گفت : اصلا این خبرایی که می گید نیست ! ما خیلی هم باهم خوبیم هیچ مشکلی هم نداریم فقط دو سه شب طلا به خاطر اینکه حالش تو خواب بد میشد رفت تو اتاق دیگه خوابید که اونم واسه این ناز و اداهای حاملگیه ! خانم بزرگ بغضش ترکید و زد زیر گریه و گفت : من هم تورو دوست دارم هم طلا رو ، تو تنها اولاد منی ارزوی من دیدن خوشبختیه تو بود… ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
431
قیافه حیرت زده منو که دید زد زیر خنده و گفت : این هارو معمولا فقط موقع خواب میپوشم وقتی حوصله داشته باشم لباس عوض کنم ! گفتم : ولی من تو شست و شو هم اینارو ندیدم ! گفت : خب خیلی وقته که فقط بدری اجازه داره اینهارو بشوره ! همین پشت میشورتشون ، اخه خیلی برای من مهمه که لباس ها لکه نداشته باشند !! با اخم گفتم : اینارو چرا به من میگی ؟ گفت : مگه خودت نپرسیدی ؟ با غیض ازش رو گرفتم و گفتم : من باید شب ه ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
330
سریع از جا پرید و سمت در رفت ، بدو بدو رفتم و از بازوش گرفتم و گفتم : نه نه نه ! باشه قبول میکنم…گفت : چشم ارسلان خان ! اینجوری باید بگی ! فهمیدی ؟! چشمامو روی هم فشار دادم و گفتم : چشم ارسلان خان ! گفت : افرین ! برو وسایلت رو یک جا بگذار ، فقط حواست باشه سمت وسایل من نری ! بعد هم شروع کرد تند تند جمع کردن سلاح هایی که روق دیوار اویزان بود ، گفت : از اونجایی که تو یک دیوانگی خاصی داری ، قبلا هم من ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
293
بی حرف کنج اتاق نشسته بودم ، بدری باجی یک سینی بزرگ ناشتایی اورد و ارسلان خان مشغول خوردن شد ولی من رفتم تا با کمک بدری موهامو بشورم ، همونجوری که داشت کمکم میکرد و اب میریخت زمزمه وار گفت : طلا تو چیکار کردی دختر ! گفتم : فکر میکنی من خوشحالم توی یه خونه باراین هیولای وحشتناکم ؟!به خدا اصلا نفهمیدم چی شد ! بدری باجی گفت : چرا به من نگفتی اقا ارسلان بوده که… استغفرالله ! بغض توی گلوم رو قورت دادم ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
286
ارسلان خان از صدای جیغم پرید و اونم راست سرجایس نشست و گفت : ای زهرمارررر ! قلبم توی دهنم اومد چته ؟! نگاهی به دور و برم انداختم و دیدم من و اون با هم توی تخت خوابیدیم ! دلم هررریی ریخت ! نگاه کردم دیدم لباسم تنمه ! عصبانی گفتم : چرا اومدی با من یکجا خوابیدی ؟بهم دست زدی ؟ راستشو بگو منحرف با من چیکار کردی !! ابرویی بالا انداخت و گفت : ببخشید که اینجا تخت منه ! بعد هم منحرف رو به کی گفتی ؟!گفتم : ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
251
ارسلان خان از همونجا پشت در گفت : آتا من دوستش دارم ! بچم توی شکمشه ! من بهش دست درازی کردم ! نمی تونم که ولش کنم به حال خودش ! ایرج خان نعره کشید : غلط کردی ! بی پدر و مادر تو نامزد داری ! من جواب عموت رو چی بدم ؟ درو باز کن ! برو همون عاقد دغل بازی رو که اوردی برگردون هرغلطی کردی باید خودت به همش بزنی ! ارسلان خان گفت : دست از سرم بردار ! اگه بهم فشار بیاری از اینجا میرم !! خودمو گم و‌گور میکنم ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
245
چشماش خیره شدم و گفتم : نه ! ضامن اسلحه رو با شصتش اروم کشید و گفت : باشه ! پس خودت خواستی ! از صدای کشیده شده ضامن رعشه به تنم افتاد ، چشمم داشت سیاه میشد ، منو مثل یه عروسک بی اختیار نشوند رو صندلی …صدای غلام که توی اتاق مجاور با عاقد حرف میزد میومد ، ارسلان خان به غلام گفت : سجلدایی که دادم رو بده به حاج اقا !! و ادامه داد : حاجی این سجلد این دختره ، هرچند مطمئن نیستم این هم حتی سجلد واقعیش باش ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
236
یوسف خان با صدایی که از خشم ته گلویش خفه شده بود گفت : ارسلان خان خجالت بکش ! به هر قیمتی که شده میخوای با من لج بازی کنی ؟ چرا تهمت میزنی ؟! ارسلان خان با حرص گفت : بهت میگم این از من بارداره ! باورت نمیشه از این دوتا خانمی که میخواستند سرت شیره بمالند بپرس ! یوسف خان به سمت خانم بزرگ که فخرالنسا روی صندلی نشونده بودش و ناله میکرد گفت : اره خانم بزرگ ؟... طالع ستاره سرخ ـ قسمت ۱۳۸ ✨ یوسف خان به ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
224
با کت و شلواری مشکی رنگ و شیک ! نقاب چرمی همرنگ کتش روی صورتش بود و دستاشو پشت کمرش قلاب کرده بود ، با قدم های شمره وارد اتاق شد ، وارد اتاق شد ، پوزخند کجی روی لبش بود و نگاهش حالت خاصی داشت ، خانم بزرگ با اضطراب گفت : اوا مادر خوش امدی ! کی رسیدی ؟ خسته راهی ! برو استراحت کن من الان میام پیشت… ارسلان خان گفت : چرا لباسم مناسب مراسم عروسی نیست ؟ سلام علیکم یوسف خان ! خبر میدادید قراره اینجا برای ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
227
رفت و با جعبه قشنگی برگشت که داخل مقداری ابزار بزک بود ، گفت : از فخرالنسا خانم گرفتم ، راستی خانم بزرگ گفت حاضر شدی برو توی اتاق پشتی منتظرباش ، یوسف خان و عاقدم میان همونجا ، خانم بزرگ و فخرالنسا خانم میان… بی حوصله لباس رو پوشیدم ، الحق که خیلی قشنگ بود ! یقه نیمه بازش روشنی پوست گردن و سینه ام رو بیرون انداخته بود و روی استین و پاییناش با گیپور و تور تزیین شده بود ، اما بیشتر شبیه لباس مهمانی ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
221
از طرفی دوست داشتم به یوسف خان اعتماد کنم و از همه ادمایی که اولدوز و طلا رو می شناختند فرار کنم و فاصله بگیرم… از طرفی هم انگار خونم به سمت خانواده ام می کشید و دوست نداشتم بی خبر ازشون کاری انجام بدم ! ولی اینقدرم از دستشون ناراحت بودم دلم نمیخواست ببینمشون یا پیششون برگردم ! وقتی فخرالنسا و بدری باجی دست از سر صورت بیچاره ام که سرخ و متورم شده بود برداشتند یواشکی رفتم سمت اتاق شاباجی ، حالا می ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
218
سرخ شدم و دوباره سرم رو پایین انداختم ، شاید ده سالی از پدرم کوچک تر بود ، گفت : طلا خانم …من… راستش ، نمیخوام اصلا اذیتت کنم ، من اینجا اومدم که تورو با خودم به خونه ام ببرم ، شاید شنیده باشی ، پنج سال پیش مادر بچه های من در اثر بیماری از دنیا رفت ، راستش ما باهم فامیل بودیم و قسمت بود که با ازدواجمون ریشه های خانواده امون محکم تر بشه ، اما من از وقتی که یه پسر نوجوان بودم یه خوابی رو میدیدم ، خو ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
225
تورو خدا کمکم کن ! فکر کن منم دختر خودتم ، خواهش میکنم… متعجب پرسید : چیکار کنم مثلا ؟ کمی حرف رو توی دهانم چرخاندم و گفتم : میگم که من شنیدم میشه بچه رو انداخت ، یعنی یک سری چیزها هست که بخوری از بین میره ، ولی من نمیدونم چیه !! بدری باجی گفت : استغفراالله !دختر من چیکاره ام ! من مگه قاتلم ! مگه من اصلا بلدم این حرفا چیه که میزنی ؟! گفتم : خواهش میکنم به دادم برس… من نمیدونم باید چی بخورم یا چیکا ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
220
بی حرف رفتم به کارم برسم و بدری و جواهر پشت سر هم از خوش شانسی و اتفاق فرخنده ای که قرار بود برای من بیوفته‌حرف میزدند … طالع ستاره سرخ ـ قسمت ۱۲۷ ✨ منی که انقدر اتش درونم زیاد بود که داشت خاکسترم میکرد ، از شدت غصه لال شده بودم و به خاطر دست درازی که بهم شده بود خودم رو ادم بی ارزشی احساس میکردم … حالم بد بود ، پشت سر هم بالا میوردم و‌ قلبم تا مرز انفجار تند میزد ، سرم داغ میشد و دستام یخ میکرد ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
210
نگاه پر از نفرتم رو به فخرالنسا خانم که مثل فاتحان میدان بهم نگاه میکرد دوختم ! پس همین بود که اون روز گفت باید زودتر از شر من خلاص بشند ! حتما اینها هم بو بردند که این بلای کثیف رو ارسلان خان سر من اورده و به این بهانه قصد داشتند من رو از سر باز کنند ! چه احمق بودم ، چرا فکر میکردم واقعا مهرم به دل خانم بزرگ افتاده ؟! زن مسن تر که به من خیره شده بود نگاهش رو به خانم بزرگ داد و گفت : بله ، ولی این ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
211
دو دل گفتم : چرا باید اینکارو بکنم ؟ گفت : نه مثل اینکه تو واقع دلت میخواد بمیری ! دستم رو گرفت و منو به سمت در خروجی کشید و گفت : بیا برو بگیر بخواب ، صبح بیا اینجارو جمع کن !حواست باشه چهارچشمی میپامت ! حق نداری دو‌قدمم از این خونه دور بشی ! هرجا بری حکم مرگ خودت رو‌امضا کردی ، حوصله دردسر ندارم ، بیشتر از اینم رو اعصاب من راه نرو ! منو هول داد بیرون و در رو روم بست ! گیج به اطراف نگاه کردم ، چی ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
215
صورتش از عصبانیت کبود شده بود و رگ کردنش بیرون زده بود ، پره های بینیش با نفسش باز و بسته میشد و چشماش از خشم گشاد و سرخ شده بودند ، ولی من تازه جریح شده بودم ! غریدم : چرا منو نمیکشی ؟ چرا نمیدی پدرت منو توی این حیاط اویزانم کنه ؟ چرا یه دبه نفت نمیریزی روم و اتیشم بزنی بلکه از این عقده حقارتت کمتر بشه ؟ بی وجدان ! پلید ! فریادکشید : خفه شو !! چطوری جرات میکنی با من اینجوری حرف بزنی ؟گفتم.: مگه ت ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
249
طالع ستاره سرخ ـ قسمت ۱۲۱ ✨ من عاشق شده بودم ، عاشق یه پسری که پدرم با ازدواجمون موافق نبود ، خانواده اون که دیگه بدتر ، پدرم میخواست که من برای صلاح خانواده بیام اینجا و کلفتی شمارو بکنم ! ولی خب من اینو نمیخواستم ! من دوست داشتم ازدواج کنم ، بچه دار بشم ، با اونی که دوستش دارم زندگی کنم... ارسلان خان با چشمای تیزش و نگاه مشکوکش بهم خیره شده بود همونجور دست به سینه گوش میداد ! با شنیدن اسم عشق د ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
339
فرستاده ؟ با دست چپش محکم گلوی منو گرفت و منو کوبید توی دیوار و راحت یک متر از زمین بالا برد ، داشتم خفه میشدم و دست و پا میزدم ، سعی میکردم به زور دستش رو از دور گردنم باز کنم ، فریاد کشید : کی تورو فرستاده ؟ چطور نصفه شب جرات میکنی بیای بالای سر من ؟ چی از من جون میخوای ؟ حرف بزن ! اون بیشرفایی که تورو فرستادند مرد دور و برشون قحطی بود ؟ چرا نمیان تو روی من وایستند ؟ حرف بزن تا خفه ات نکردم !! ف ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
256
جا خوردم ، با صدای گرفته ای گفتم : من حالم خوب نبود رفتم توی حیاط قدم بزنم و یه ابی به صورتم بزنم.، شاباجی خانم هم توی حیاط بودند یهو ما دیدیم که یکی داره به سمت ما با سرعت میاد ، با خانم درگیر شد سینه ریزش رو پاره کرد ، به منم چاقو زد و دستم رو که سعی میکردم جلوی لرزشش رو بگیرم بالا اوردم وبه مچم اشاره کردم . لنگه راست ابروش که نقاب روش نبود رو بالا داد و گفت : عجب ! چه دزدی !! خب بعدش ؟ حس کردم ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
230
تنم یخ کرد ، خوب شد چیزی از یاشار نگفتم ! خوب شد اسمی از خانوادم نیاوردم !! بدری که غرق در فکر شده بود گفت : جدیدا هر دردسری که هست اسم تو هم کنارش میاد طلا ! یکم بیشتر حواست رو جمع کن اینجوری پیش بره باید از اینجا بری... پوزخندی زدم و گفتم : ولی به من گفته بودن روزی که به عنوان طلب پدرم اومدم باید قید خانوادمو دیدنشون رو برای همیشه بزنم !گفت : منم نگفتم از طلب پدرت میگذرند و‌ میفرستند خونه ! می ف ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
226
با دست لرزان و اکراه سینی رو برداشتم ، از اضطراب دلم داشت به هم میخورد و بوی خون جگر تازه حالم رو بدتر کرده بود ، حالت تهوع وحشتناکی گرفته بودم که تا به اتاق ارسلان خان برسم به زور نگهش داشتم ، در زدم و سینی رو بردم داخل ، خانم بزرگ داشت با تمام وجود قربان صدقه میرفت و فخرالنسا با دوتا چشم درشت شده از نگرانیش به ارسلان خان خیره شده بود ... ارسلان خان روی تخت نشسته بود و پیراهن سفیدی تنش بود و کتش ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
224
ارامش داشته باشیم اخه ؟ هق هق میکرد و میگفت : چرا تورو زد خیر ندیده ! پس این همه خدم و حشم اینجا چه غلطی میکنند که هرکس و ناکسی راحت توی این خراب شده رفت و امد داره ؟ طلا... شاباجی میگفت حال ارسلان خوبه ، راست میگه ؟ تو دیدیش ؟ گفتم : من ندیدمشون خانم . هق هقش دو چندان شد و گفت : زندست مگه نه ؟ توروخدا راستش رو بگو... گفتم : بله ! ببخشید خانم من حالم خیلی بده با اجازتون مرخص بشم... با دست اشاره کر ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
214
سریع سوار اتول کردنش و بردنش ! همه ریخته بودند توی حیاط ، خانم بزرگ که همان اول با دیدن خون زیاد ریخته شده کف حیاط از حال رفت ، من اما لای درخت ها وحشت زده به دستام نگاه میکردم ، خون ! چقدر خون !... طالع ستاره سرخ ـ قسمت ۱۱۲ ✨ خنجر خونی توی دستم میلرزید ، چیکار کردی اولدوز ؟! تو واقعا بهش خنجر زدی ؟! اونم از پشت ؟ توی خواب !! خودم جواب خودم رو میدادم : مگه اون هم توی خواب و بیهوشی به تو تعرض نکر ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
203
منو ببخش... ولی دیگه نمیتونم ! تنها امیدم برگشتن به خونه بود که اونم از دست دادم ! اگه حتی منو با این وضع هم قبول کنند این منم که دیگه دلم نمیخواد به صورتشون نگاه کنم ... تو سینه ام کینه و نفرت و حس تلخی و بغض موج میزد و میترکید و به رگ هام سرایت میکرد ، رگ های آبی رنگی که از زیر پوست روشنم خود نمایی میکردند ، خنجر رو گذاشتم روی رگ هام و چشمامو بستم . خراش نه چندان عمیقی ایجاد کردم ، میخواستم فشار ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
196
با هق هق گفتم : با من چیکار کردند فخرالنسا خانم ؟! گفت : یکی به تو دست درازی کرده طلا !دخترونگیت رو ازت گرفته ، این خون باکرگی تو بوده ، هرکسی بوده خدا لعنتش کنه وحشی زده بدنت رو آش و لاش کرده... من باید به خانم بزرگ خبر بدم ، بدری تو ببرش حمام رو روشن کنید خودش رو بشوره ، انگاری باقی حرفاش رو نمیشنیدم ! به من دست درازی کرده بودند ، من دیگه دختر نبودم ؟! داشتم سکته میکردم ، حالا چه خاکی توی سرم می ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
189
احساس بدی داشتم ، پایین تنه ام میسوخت و درد میکرد ، میدونستم اتفاقی که نباید بیوفته در حال انجامه ، سنگینی بدی رو روی تنم احساس میکردم... انگار یکی روی من افتاده بود ! یک لحظه چشمم باز شد انگار روی زمین کشیده میشدم همه جا تاریک بود و دوباره از هوش رفتم ... توی تاریکی معلق بودم... با احساس درد وحشتناکی توی همه جای بدنم به هوش اومدم ، گیج و منگ به اطراف نگاه کردم ، داخل اسطبل بودم !! چشمم به اسب ارس ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
167
این دیگه کی بود ! حالا خوبه تا چند روز پیش داشت توی بغل ارسلان خان آه و ناله میکرد ، گفتم : و چرا باید اینکارو بکنم ؟ گفت : هرچی بخوای بهت میدم . پول ، طلا ، حتی زمین ! میزنم به اسمت ، فقط اینکارو برام بکن باشه ؟ گفتم : من نمیتونم خانم ، از من این کارا ساخته نیست !گفت : میتونی... باید بکنی ، گفتم : و اگه نکنم ؟ حالت صورتش عوض شد و گفت : اونوقت یکی رو میفرستم که به بلایی سر تو بیاره !پوزخندی زدم و ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
168
نمیدونستم دارند در چه مورد حرف میزنند ولی رد نگاه تیز ارسلان خان صاف به دوتا چشم من افتاد ، اما با اینکه به وضوح منو دید و من از هول به عقب پرتاب شدم اون چیزی به روی خودش نیاورد ، اما من بدو بدو اومدم توی اتاقمون و رفتم زیر پتو ، حتی این وسط پای جواهر بی چاره رو هم له کردم و صدای اعتراضش به هوا بلند شد ! دوسه روز بعد خانم بزرگ به مجلس مهمانی دعوت شده بود ولی یکم ناخوش بود ، از بین حرف ها متوجه شد ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
171
داشتم نان و گوجه کبابی میخوردم که اردوان وارد چادر شد ، متعجب گفت : اینهمه گوشت بود که به تو نرسید ؟ گفتم : خودم میل نداشتم . گفت : گریه کردی ؟! دستی به صورتم کشیدم و گفتم : نه !گفت : حتما ارسلان بهت یک چیزی گفته ! دست خودش نیست اخلاقش تنده... پوزخندی زدم و گفتم : کاری با من داشتید ؟ گفت : از دست من ناراحتی اره ؟ گفتم : برای چی ؟ گفت : بابت اینکه سرت داد کشیدم ، گفتم : نخیر ! گفت : آبنبات ها خوشمز ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
175
ارسلان خان اروم اسلحه اش رو بالا اورد ، همون لحظه چشمم به اردوان افتاد که از اونطرف آهوی بیچاره اماده شلیک بود و چشم من به دستش که داشت ماشه رو میکشید خیره موند و همه اتفاقات کمتر از دو ثانیه افتاد ! اینکه من بی اختیار جیغ کوتاهی کشیدم که با صدای شلیک بلند تیر اردوان یکی شد و آهو انگاری با صدای جیغ من پریده بود پا به فرار گذاشت اما ارسلان خان سریع چابک بهش شلیک کرد و ... طالع ستاره سرخ ـ قسمت ۱۰۰ ...
💌ڪـاڣہ تݩہــــــــــــایــــے💌
176
ایرج خان هم با دونفر دیگه رفت و غلام رو با خودش برد ، و ارسلان هم داشت با دوتا از مردها میرفت که انگاری چیزی یادش اومده باشه ، برگشت و رو به من گفت : تو میخوای اینجا تنها بمونی ! نگاه متعجبی بهش کردم و گفتم : من ؟گفت : جز تو کسی دیگه هم توی این چادر هست مگه ؟ سرم رو بالا گرفتم و گفتم : من همینجا راحتم ! ارسلان خان در حالی که داشت اسلحشو روی دوشش مرتب میکرد گفت : باشه ! ولی یادت باشه اینجا شکارگاهه ...