Перейти в канал

جانم

1
در قربانگاه عشق یک حکایت بشنو از قرآن حق تا بدانی حرمت جانان حق یک شبی حضرت ابراهیم ما دید در خواب به فرمان خدا گفت حق: آن نازنین فرزند خود ذبح کن از بهر ما دلبند خود گر که تو سودا سر و دلباخته ای جان و دل در گِرو ما داده ای بی ترحم حلق اسماعیل را کارد بر حلقش بِنه با امر ما ما خلیلت کرده ایم ای مهربان دوست ما هستی و نور زمان هر که عاشق شد ز جانش بگذرد جان و دل قربان معشوقش کند زود برخاست رسولِ مهربان گفت ای فرزند خوب نکته دان امر حق آمد که باید بی دریغ من تو را سرمی برم با کارد وتیغ پاسخت چیست عزیز و جان من تو چه گویی ای نگار پاک تن؟ گفت اسماعیل ای بابای من جان من قابل چه باشد وای من در قبال امر حق صد جان و تن باد قربان خدای ماه من چون نهاد آن کارد بر حلقوم او وحی آمد ای خلیل راستگو آفرین بر همت مردانه ات مرحبا بر غیرت مستانه ات گوسفندی هم فرستاد آن خدا تا که قربانش کند آن مقتدا گفت ابراهیم و اسماعیل ما تا قیامت زنده شد نام شما هر که قربانی کند تا روز حشر اجرِ خاندان شما هم گشته نشر سوره ی صافات وابراهیم و صاد وصف خاندان خلیل را کرده یاد هرکه دارد مال و ثروت بی گمان واجب است انفاق مالش هرزمان مومنان بهر اطاعت از خدا بهر اطعام مساکین و گدا سنتِ پیغمبرش احیا کنند ذبح گوسفندان و گاو اجرا کنند ای خوشا آن که نمود ذبحِ بقر بی ریا انفاق کرد خلق بی خبر این دعای عادل است بهر سخی حفظ باشند و نباشند هم شقی عیدسعیدقربان برتمام مسلمین جهان مبارک باد🌺🌺🌺