Перейти в канал

جانم

1
اصبغ گوید: سپس امام بیهوش شد، باز به هوش آمد و فرمود: اى اصبغ آیا هنوز نشسته‏‌اى؟ گفتم: آرى مولاى من. فرمود: آیا حدیث دیگرى بر تو بیفزایم؟ گفتم: آرى خدایت از مزیدات خیر بیفزاید. فرمود: اى اصبغ! رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در یکى از کوچه‏ هاى مدینه مرا اندوهناک دید و آثار اندوه در چهره‏ ام نمایان بود. فرمود: اى اباالحسن! تو را اندوهناک می‌بینم؟ آیا تو را حدیثى نگویم که پس از آن هرگز اندوهناک نشوى؟ گفتم: آرى، فرمود: چون روز قیامت‏ شود خداوند منبرى بر پا دارد برتر از منابر پیامبران و شهیدان، سپس خداوند مرا امر کند که بر آن بالا روم، آن گاه تو را امر کند که تا یک پله پایین‏‌تر ازمن بالا روى، سپس دو فرشته را امر کند که یک پله پایین‏‌تر از تو بنشیند و چون بر منبر جاى گیریم احدى از گذشتگان و آیندگان نماند جز آنکه حاضر شود. آن گاه فرشته ‏اى که یک پله پایین‏تر از تو نشسته، ندا کند: اى گروه مردم، بدانید هر که مرا مى‏ شناسد که مى‏ شناسد و هر که مرا نمى شناسد، خود را به او معرفى مى‏کنم. من «رضوان‏» دربان بهشتم، بدانید که خداوند به منّ و کرم و فضل و جلال خود مرا فرموده که کلیدهاى بهشت را به محمد (ص) بسپارم و محمد مرا فرموده که آنها را به على بن ابی‌طالب بسپارم، پس گواه باشید که آنها را بدو سپرده ‏ام. سپس فرشته دیگر که یک پله پایین‏تر از فرشته اولى نشسته بر مى‏ خیزد و به گونه‏ اى که همه اهل محشر بشنوند، ندا کند: اى گروه مردم، هر که مرا مى‏ شناسد که مى‏ شناسد و هر که مرا نمى ‏شناسد خود را به او معرفى مى‏کنم. من «مالک‏» دربان دوزخم. بدانید که خداوند به من و فضل و کرم و جلال خود مرا فرموده که کلیدهاى دوزخ را به محمد بسپارم و محمد مرا امر فرموده که آنها را به على بن ابى‏طالب بسپارم. پس گواه باشید که آنها را بدو سپردم. پس من کلیدهاى بهشت و دوزخ را مى‏گیرم. آن گاه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) به من فرمود: اى على، تو به دامان من مى‏ آویزى و خاندانت ‏به دامان تو و شیعیانت‏ به دامان خاندان تو مى‏ آویزند. من (از شادى) دست زدم و گفتم: اى رسول خدا، همه به بهشت مى‏رویم؟ فرمود: آرى به پروردگار کعبه سوگند. اصبغ گوید: من جز این دو حدیث از مولایم نشنیدم که حضرتش چشم از جهان فرو بست. درود خدا بر او باد.