ایرانی‌ها 🏠🌻

338
کانال داستان و حکایت برای ایرانی‌ها🌸
Open in app
ایرانی‌ها 🏠🌻
989
❌ اگه قابل دونستید، پس از مسدودسازی بطریقی دِگر در تلگرام هستم: http://t.me/ShaerBashim ✅ 📝📝 👈 آخرین پیک است این، ساغر نمی گوید دروغ/ مادرش آمد، صدای در نمی گوید دروغ 👈 از شروع مدرسه بابا همینطور آب داد!/ دسته گل هایی که شد پرپر نمی گوید دروغ 👈 من نبودم بود او، من آمدم بابا نبود/ بچه یعنی تخم جن!! مادر نمی گوید دروغ 👈 بود اخراجت صحیح، آدم خطایت محرز است/ هر چه باشد حضرت داور نمی گوید در ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
2680
🐍 🐝 روزى زنبور و مار با هم بحث می‌کردند. مار مي گفت: آدما از ترسِ ظاهر ترسناک من میمیرن، نه بخاطر نيشم! مار برای اثبات حرفش، به چوپانى که زير درختى خوابيده بود؛ نزديک شد و به زنبور گفت: من چوپان را نيش مى‌زنم اما تو بالاى سرش سر و صدا کن! مار چوپان را نيش زد و زنبور بالای سرش پرواز کرد. چوپان گفت: اى زنبور لعنتى! و شروع به مکيدن جاى نيش و تخليه زهر کرد و خوب شد. مار و زنبور نقشه ديگه اى ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
1880
🕯🕯🦋 پادشاهِ پروانه‌گان را خبر آوردند که شمعی آمده است که پروانه‌ها را در آتشش می‌سوزاند و نیست می‌گرداند. پادشاهِ پروانه گان، مخبران را تَغیّر (پرخاش) کرد که چرا دروغ می‌گویید؟ مخبران قسم یاد کردند که از درست ‌گویانیم. سلطان گفت: تا دروغ شما بر من معلوم شود، خود مأموری گسیل می‌دارم تا مرا از شمع خبر آرد. مأموری برفت و شمع را دید که پروانگانی چند در حریم او بال و پر سوخته‌اند و مرده‌اند. م ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
1627
🐎 👴 روزی اسب پیرمردی فرار کرد، مردم گفتند: چقدر بدشانسی! پیرمرد گفت: از کجا معلوم! فردا اسب پیرمرد با چند اسب وحشی برگشت. مردم گفتند: چقدر خوش شانسی! پیرمرد گفت: از کجا معلوم! پسر پیرمرد از روی یکی از اسبها افتاد و پایش شکست. مردم گفتند: چقدر بدشانسی! پیرمرد گفت: از کجا معلوم! فرداش از شهر آمدند و تمام مردهای جوان را به جنگ بردند به جز پسر پیرمرد که پایش شکسته بود. مردم گفتند: چقدر خوش ش ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
1570
👳 🌃 ابوبکر ربابی اکثر شب‌ها به دزدی می‌رفت. شبی هر چه تلاش کرد، چیزی نیافت، در نتیجه دستار خود را دزدید و در بغل نهاد و به خانه اش رفت. زنش گفت: چه آورده‌ای؟ گفت: این دستار آورده‌ام. زن گفت: این که دستار خود توست؟! گفت: خاموش! تو ندانی، از بهر آن دزدیده‌ام تا آرمان دزدی‌ام باطل نشود. #عبید_زاکانی 👉 tt.me/iran-i 🌹
ایرانی‌ها 🏠🌻
1679
🐑 🐺 بره ای تشنه در كنار جویی آب می نوشید. از او دورتر نزدیك چشمه گرگی هم داشت آب می نوشید كه ناگهان چشمش به بره افتاد و فریاد برآورد: “چرا آبی را كه من می نوشم، گِل آلود می كنی؟” بره پاسخ داد: “چگونه چنین چیزی شدنی ست؟ من در اینجا پایین جوی و تو در آنجا بسیار دورتر در بالای جوی هستی و آب از سوی تو به سوی من روان است. باور كن، پلیدی و نابكاری در برابر تو را هرگز در اندیشه نداشتم“ گرگ پاسخ داد: ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
1547
🐴 ⛏ كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود. مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاك های روی بدنش را می تكاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خ ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
1712
✈ 🚀 چهارم دی ماه ۱۳۳۱ يك هواپيمای شركت هواپيمايي ايران كه از شيراز و اصفهان به تهران می آمد، در نزديكي فرودگاه مهرآباد هنگام كم كردن ارتفاع براي نشستن سقوط كرد و همه مسافران و سرنشينان آن جز دو تن (حسين عدل رئيس شركت تلفن شيراز و مهندس خزايني) كشته شدند. نكته جالب و قابل تامل در اين سانحه زنده ماندن و سلامت كامل اين دو تن از ميان دهها مسافر نبود، دست نخورده ماندن يك بسته بسيار بزرگ پُر از اسكنا ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
1828
☕ 🍳 دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد. از زندگی خسته شده بود و نمی دانست چه کند؟! بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده می دید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند. پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپز خانه برد. سه قابلمه را پر از آب کرد و آن ها را جوشاند. سپس در اولی تعدادی هویج در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چ ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
1633
🐶 🌊 در زمان‌های دور، روستایی بود که فقط یک چاه آب آشامیدنی داشت. یک روز سگی به داخل چاه افتاد و مرد. آب چاه دیگر غیر قابل استفاده بود. روستاییان نگران شدند و پیش مرد خردمندی رفتند تا چاره کار را به آنان بگوید. مرد خردمند به آنان گفت که صد سطل از چاه آب بردارند و دور بریزند تا آب تمیز جای آن را بگیرد. روستاییان صد سطل آب برداشتند اما فرقی نکرد و آب کثیف و بدبو بود. دوباره پیش خردمند رفتند. او پی ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
2072
🍞 🍛 خسیسی غذای خانواده‌اش را نان خالی مقرر کرده بود تا اینکه زن و بچه‌اش به صدا در آمده و قاتق (چیزی که با نان بخورند) طلبیدند. وی مختصر پنیری خریده و در شیشه انداخت. شیشه را در صندوق گذاشت و قفلی بر صندوق زد و کلیدش را در جیب خودش گذاشت. در هر نوبت شیشه پنیر را از صندوق بیرون می‌آورد و دستور می‌داد عائله‌اش لقمه نان را پشت شیشه مالیده و بخورند! یک روز که مرد خسیس به خانه نیامده بود، وقت غذا بچ ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
2141
🚲 👝 مردی با دوچرخه به خط مرزی رسید. او دو کیسه بزرگ همراه خود داشت. مأمور مرزی پرسید: «در کیسه ها چه داری؟» او گفت: «شن» مأمور او را از دوچرخه پیاده کرد و چون به او مشکوک بود، یک شبانه روز او را بازداشت کرد. ولی پس از بازرسی فراوان، واقعاً جز شن چیز دیگری نیافت. بنابراین به او اجازه عبور داد. 👉 tt.me/iran-i 🌹 هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا شد و همان مشکوک بودن و بقیه ماجرا تکرار شد ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
2352
👁 🍒 🏛 حكايتِ آشنا نابینا: مگر شرط نکردیم از گیلاس ‌های این سبد، یکی یکی بخوریم؟ بینا: آری نابینا: پس تو با چه عذری سه تا سه تا می‌خوری؟ بینا: تو حقیقتا نابینایی؟! نابینا: مادرزاد! بینا: چگونه دریافتی من سه تا سه تا می‌خورم؟ نابینا: آن‌گونه که من دو تا دوتا می‌خوردم و تو هیچ معترض نمی‌شدی! 👉 tt.me/iran-i 🌹
ایرانی‌ها 🏠🌻
2167
👑 👁 نقاط قوت، نقاط ضعف پادشاهی بود که فقط یک چشم و یک پا داشت. پادشاه به تمام نقاشان قلمرو خود دستور داد تا یک پرتره زیبا از او نقاشی کنند. اما هیچکدام نتوانستند؛ آنان چگونه می‌توانستند با وجود نقص در یک چشم و یک پای پادشاه، نقاشی زیبایی از او بکشند؟ سرانجام یکی از نقاشان گفت که می‌تواند این کار را انجام دهد و یک تصویر کلاسیک از پادشاه نقاشی کرد. نقاشی او فوق‌العاده بود و همه را غافلگیر کرد ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
2445
🛳 🔥 تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد. با بي قراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد. ساعت ها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد. سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك بسازد تا خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد. روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رف ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
2726
🚆🍗 متروی تهران ایستگاهی دارد به نام جوانمرد قصاب... این جوانمردِ خوزستانی، همیشه با و‌ضو بود. می‌گفتند: عبدالحسین، چه خبر از وضع کسب و کار؟ می گفت: الحمدلله، ما از خدا راضی هستیم، او از ما راضی باشه! هیچکس دو کفه ترازوی عبدالحسین را مساوی ندیده بود، سمت گوشت مشتری همیشه سنگین تر بود. اگر مشتری مبلغ کمی گوشت میخواست، عبدالحسین دریغ نمی کرد. می‌گفت: «برای هر مقدار پول، سنگ ترازو هست.» 👉 tt.me ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
2686
💥 🏭 اوج بمباران شهرها تو یکی از برج های تهران نشسته بودیم پایِ معامله یه کارخونه که روسی ها مشتری اش بودند. حین مذاکرات به طرف روسی گفتم: تو این مملکت جنگ زده و این بمباران و موشک باران چرا کارخونه در تهران میخرید؟ طرف روسی گفت: همین بمباران و موشک ها نشون میده که جنگ شما و عراق خیلی زود تموم میشه. من اصلا تصوری از پایان جنگ نداشتم همه جا حرفِ "جنگ جنگ تا پیروزی!" بود و اینکه "این جنگ ۲۰ سال ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
2862
🐴👳 روزی ملانصرالدین وارد یک اسیاب گندم شد؛ دید اسیاب به گردن الاغ بسته شده. الاغ می‌چرخید و اسیاب کار میکرد و به گردن الاغ یک زنگوله آویزان بود. از اسیابان پرسید: برای چه به گردن الاغ زنگوله بسته اید؟ اسیابان گفت: برای اینکه اگر ایستاد بدانم کار نمیکند... ملانصرالدین دوباره پرسید: خب اگر الاغ ایستاد وسرش را تکان داد چه؟ آسیابان گفت: ملا خواهشاً این پدرسوخته بازی هارو به الاغ یاد نده! 👉 tt ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
2933
🍷👳 مردى مهمان مُلّانصرالدّين بود. از مُلّا پرسيد: شما اولاد داريد؟ مُلّانصرالدّين جواب داد: بله يك پسر دارم. مرد گفت: مِثل جوانهاى اين دور و زمونه دنبال جوانگردى و عمر هٓدٓر دادن كه نيست؟ مُلّا گفت: نه! مرد پرسيد: اهلِ شربِ خمر و دود و دٓم و اين جور چيزهاى زشت كه نيست؟ مُلّا جواب داد: ابٓداً! مرد گفت: قماربازى هم كه نمى كند؟ مُلّا گفت: خير! اصلاً و ابداً! مرد گفت: خدا رو كُرور كُرور شكر! بايد ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
2894
👳🍲 شبلی عارفی بود که شاگردان زیادی داشت و حتی مردم عامه هم مرید او بودند و آوازه اش همه جا پیچیده بود. روزی شبلی به شهری می رود. از آنجا که آن زمان که عکس و بنر و... نبوده همه همدیگر را نمی‌شناختند. شبلی به نانوایی رفته درخواست نان می کند ولی چون لباس مندرس و کهنه ای به تن داشت نانوا به ایشان نان نداد. شبلی رفت. مردی که آنجا بود همشهری شبلی بود، به نانوا گفت: این مرد را میشناسی؟ گفت: نه 👉 ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
2856
🐑 🌎 چوپان و تاجری دوست بودند. هر دو هدف مشترک دور دنیا دیدن را داشتند. تاجر یک عمر برای هدفش پول جمع کرد... و نهایتاً بعد از 30 سال که خواست دور دنیا را ببیند از دنیا رفت و موفق نشد. چوپان هر روز با گوسفندانش به نقطه ای از دنیا رفت و بعد از 30 سال در نهایتِ سلامت به شهر اصلیش با کلی ثروت بازگشت. 👉 tt.me/iran-i 🌹
ایرانی‌ها 🏠🌻
2886
👑 🇮🇷 نادرشاه به دربار عثمانی اخطار داد که خاک ایران را ترک کند اما دربار عثمانی این شعر را آن هم بزبان فارسی را برای نادر فرستاد: چو خواهی قشونم نظاره کنی ... سحرگه نظر بر ستاره کنی اگر آل عثمان حیاتم دهد ... ز چنگ فرنگی نجاتم دهد چنانت بکوبم به گرز گران ... که یکسر روی تا به مازندران نادرشاه هم در پاسخ نوشت: چو خورشید سعادت نمایان شود ... ستاره ز پیشش گریزان شود عقاب شکاری نترسد ز بوم .. ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
3041
💪👱 دو پسر توی زمستون داشتن روی یخ بازی می کردند. وقتی جلوتر رفتن یخ شکست و یکیشون افتاد داخلش و اون یکی که هنوز روی یخ بود تلاش میکرد تا دوستش رو نجات بده اما نمیتونست بهش برسه. تلاش میکرد که اونو بکشه بیرون؛ میتونست رفیقش رو ببینه که داره ازش دوره میشه ولی نمیتونست بهش برسه؛ تلاش کرد یخ رو بشکنه اما نمیتونست. 👉 tt.me/iran-i 🌹 به دور و برش نگاه کرد و یه درخت تو دوردست پیدا کرد؛ دوید و از در ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
3154
💰👳 درویشی به در خانه خواجه اصفهانی رفت. به او گفت: آدم پدر من و تو است و حوا نیز مادر ماست. پس ما با هم برادریم، تو اینهمه ثروت داری. می‌خواهم برادرانه سهم مرا بدهی. خواجه به غلام خود گفت: یک فلوس (سکه سیاه) به او بده. درویش گفت: ای خواجه چرا در تقسیم، برابری را رعایت نمی‌کنی؟ خواجه گفت: ساکت باش که اگر برادرانت با خبر شوند همین قدرهم به تو نمیرسد! #شیخ_بهایی 👉 tt.me/iran-i 🌹
ایرانی‌ها 🏠🌻
3195
👳 🐑 معلم سر كلاس به يكی از شاگردان گفت: درس چوپان دروغگو را بخوان. بچه زد زير گريه و گفت: نمي توانم آقا معلم! معلم پرسيد: چرا؟ بچه پاسخ داد: آقا! پدرم اين صفحه را از كتابم پاره كرده. معلم بر آشفت و جويا شد: به چه دليل؟ 👉 tt.me/iran-i 🌹 پسره با لحنی لرزان گفت: آقا معلم! پدرم چوپان است. از خواندن اين درس سخت خشمگين شد و رو به من گفت: من و پدرم و پدر بزرگم و بسياری از پيامبران چوپان بوديم و هي ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
3497
👳 💰 روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمتکاران حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن طور که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال بهلول وقت خروج از حمام ده دیناری که به همراه داشت یک جا به استاد حمام داد. کارگران حمامی چون این بذل و بخشش را بدیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی نمودند. بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت. 👉 tt.me/iran-i 🌹 ولی این دفعه تمام کارگران با احترام ک ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
3466
🐴🐴 نادانى مى خواست به الاغى سخن گفتن بیاموزد، گفتار را به الاغ تلقین مى كرد و به خیال خود مى خواست سخن گفتن را به الاغ یاد بدهد. حكیمى او را دید و به او گفت: اى احمق! بیهوده كوشش نكن و تا سرزنشگران تو را مورد سرزنش قرار نداده اند این خیال باطل را از سرت بیرون كن؛ زیرا الاغ از تو سخن نمى آموزد، ولى تو مى توانى خاموشى را از الاغ و سایر چارپایان بیاموزى. 👉 tt.me/iran-i 🌹
ایرانی‌ها 🏠🌻
3624
🐛🐢 هزارپایی بود که وقتی می رقصید جانوران جنگل گِرد او جمع می شدند تا او را تحسین کنند؛ همه، به استثنای یکی که ابداً رقص هزارپا را دوست نداشت؛ یک لاک پشت حسود. او یک روز نامه ای به هزارپا نوشت: "ای هزارپای بی نظیر! من یکی از تحسین کنندگان بی قید و شرط رقص شما هستم و می خواهم بپرسم چگونه می رقصید؟؟ آیا اول پای ۲۲۸ را بلند می کنید و بعد پای شماره ۵۹ را؟ یا رقص را ابتدا با بلند کردن پای شماره ۴۹۹ ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
3642
👑 👞 شاه عباس از وزيرش پرسيد: امسال اوضاع اقتصادی كشور چگونه است؟ وزير گفت: الحمدالله به گونه ای است كه تمام پينه دوزان توانستند به زيارت كعبه روند. شاه عباس گفت: نادان! اگر اوضاع مالی مردم خوب بود میبايست كفاشان به مكه می‌رفتند نه پينه‌دوزان! چون مردم نمی‌توانند كفش بخرند ناچار به تعميرش می پردازند... بررسی كن و علت آن را پيدا نما تا كار را اصلاح كنيم. 👉 tt.me/iran-i 🌹
ایرانی‌ها 🏠🌻
3837
👶 🐴 يك نفر در زمستان وارد دهی شد و توی برف دنبال منزلی می گشت ولی غريب بود و مردم هم غريبه توی خانه‌هاشان راه نمیدادند. همين‌جور كه توی كوچه‌‌های روستا می گشت ديد مردم به يك خانه زياد رفت و آمد می كنند. از کسی پرسيد: اينجا چه خبره؟ گفت: زنی درد زايمان دارد و سه روزه پيچ و تاب ميخوره و تقلا ميكنه ولی نمیزاد. ما دنبال دعا نويس می گرديم از بخت بد دعانويس هم گير نمياريم. مرد تا اين حرف را شنيد گفت: ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
4085
🕊🕊 شخصی بر سفره امیری مهمان بود، دید که در میان سفره دو کبک بریان قرار دارد، پس با دیدن کبک ها شروع به خندیدن کرد. امیر علت این خنده را پرسید، مرد پاسخ گفت: در ایام جوانی به کار راهزنی مشغول بودم. روزی راه بر کسی بستم آن بینوا التماس کرد که پولش را بگیرم و از جانش در گذرم اما من مصمم به کشتن او بودم. در آخر آن بیچاره به دو کبک که در بیابان بود رو کرد و گفت: شما شاهد باشید که این مرد، مرا بی گنا ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
4394
🕷🏝 چند شب پيش عنكبوتي را كه گوشه ي اتاق خوابم تار تنيده بود ديدم. خيلي آرام حركت مي كرد گويي مدت ها بود كه آنجا گير كرده بود و نمي توانست براي خودش غذايي پيدا كند. با لحني آرام و مهربان به او گفتم: "نگران نباش كوچولو الان از اينجا نجاتت مي دهم." يك دستمال كاغذي در دست گرفتم و سعي كردم به آرامي عنكبوت را بلند كنم و در باغچه ي خانه مان بگذارمش. اما مطمئنم كه آن عنكبوت بيچاره خيال كرد من مي خواهم ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
4415
👵 👴 دو تا پیرمرد با هم قدم می زدند و 20 قدم جلوتر همسرهاشون کنار هم به آرومی در حال قدم زدن بودند. پیرمرد اول: «من و زنم دیروز به یه رستوران رفتیم که هم خیلی شیک و تر تمیز و با کلاس بود، هم کیفیت غذاش خیلی خوب بود و هم قیمت غذاش مناسب بود.» پیرمرد دوم: «اِ... چه جالب! پس لازم شد ما هم یه شب بریم اونجا... اسم رستوران چی بود؟» پیرمرد اول کلی فکر کرد و به خودش فشار آورد، اما چیزی یادش نیومد. بعد پ ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
4336
🚶💰 فقیری به ثروتمندی گفت: کجا تشریف می‌برید؟ ثروتمند گفت: قدم میزنم تا اشتها پیدا کنم! تو کجا میروی؟ فقیر گفت: من اشتها دارم... قدم میزنم تا غذا پیدا کنم!!! 👉 tt.me/iran-i 🌹
ایرانی‌ها 🏠🌻
4426
💃 💀 مردی در کنار چاه زنی زیبا دید، از او پرسید: زیرکی زنان به چیست؟ زن داد و فریاد کرد و مردم را فراخواند. مرد که بسیار وحشت کرده بود پرسید: چرا چنین میکنی؟ من که قصد اذیت کردن شما را نداشتم، دیدم خانم محترم و زیبارویی هستی، خواستم از شما سوالی بپرسم. در این هنگام تا قبل از اینکه مردم برسند زن سطل آبی از چاه بیرون کشید و آن را بر سر خود ریخت، مرد باتعجب پرسید: چرا چنین کردی؟ زن خطاب به مردم که ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
4396
🚕 📚 سال تحصیلی ۵۵ - ۵۴ دو سال بود به عنوان معلم استخدام شده بودم محل خدمتم یکی از روستاهای دور افتاده سنندج. حقوق خوبی می‌گرفتم. بلافاصله پس از استخدام به صورت قسطی یک ماشین پیکان خریدم. در مسیرم از سنندج تا روستا و برعکس گاهی افرادی را که کنار جاده منتظر ماشین بودند سوار می‌کردم. بعضی‌ها پولی می‌دادند. یک‌روز که به دبستان رسیدم، مدیر سراسیمه و وحشت‌زده من را به جای خلوتی برد و یک نامه به من د ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
4342
🕌 🍲 سست دینی بود به انواع رذایل اخلاق شهره. در انجام واجبات کاهل، در مستحبات ممسک و در مکروهات و محرمات بی پروا، اما در صف قیمه نذری، همیشه جلوتر از همه حاضر بود و برای گرفتن لقمه تبرکی از سفره خیرات، سر و دست می شکست. پرسیدندش: این چه سِرّ است در عین بی اعتنایی به اصول و فروع شریعت، برای گرفتن لقمه ای غذای نذری، خود را چنین به تاب و تعب می افکنی؟!! گفت: "از مکارم اخلاق که هیچ بهره ندارم شعائر ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
4708
👱 🍹🍸 مرد جوان و بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت ماکروسافت تقاضای کار داد، رییس هیات مدیره با او مصاحبه کرد و نمونه کارش را پسندید. سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده‌اید آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم استخدام را برای شما ارسال کنم. مرد جواب داد: متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم. رییس گفت: امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود خارجی ندارد و چنین کسی نیازی به شغل هم ندارد. مرد در کمال ناامیدی آن ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
4785
✋👵 دکتری برای خواستگاری دختری رفت، ولی دختر او را رد کرد و گفت به شرطی قبول میکنم که مامانت به عروسی نیاید...! آن جوان در کار خود ماند و پیش یکی از اساتید خود رفت و با خجالت چنین گفت: در سن یک سالگی پدرم مرد و مادرم برای اینکه خرج زندگیمان را تامین کند در خانه های مردم رخت و لباس میشست... حالا دختری که خیلی دوستش دارم شرط کرده که فقط بدون حضور مادرم حاضر به ازدواج با من است. نه فقط این، بلکه این ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
4644
🚕 🚌 مردی به منزل رسید. همسرش پرسید: «چرا نفس نفس می‌زنی؟ چرا دیر رسیدی؟» مرد گفت: «مهم نیست. امروز سود کردم. اتوبوس حرکت کرد و از بازار تا اینجا، دنبالش دویدم. پول بلیط در جیبم ماند.» زن گفت: «خب تو که می‌دویدی، حداقل پشت تاکسی می‌دویدی که بیشتر سود می‌کردیم.» 👉 tt.me/iran-i 🌹
ایرانی‌ها 🏠🌻
4563
🎩 👮 مردی هر روز راس ساعتی معين به گوشه ميدان شهر می رفت و لحظاتی كلاهش را از سرش بر می داشت و به شدت تكان می داد. روزی پليس علت اين كار را از وی جويا شد. گفت: با اين كار زرافه ها را دور می كنم. پلیس پرسید: من در اين جا زرافه ای نمی بينم؟! پاسخ شنید: اين نشان می دهد كه من كارم را درست انجام می دهم. #توهم_مفید_بودن 👉 tt.me/iran-i 🌹
ایرانی‌ها 🏠🌻
4535
🚑 🏩 برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستانهای روانی رفتیم. بیرون بیمارستان غُلغله بود. چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند. چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می دادند. وارد حیاط بیمارستان که شدیم، دیدیم جایی است آرام و پردرخت. بیماران روی نیمکتها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت وگو می کردند. بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت: من م ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
4379
⛪️ 💰 مردی برای اعتراف نزد کشیش رفت: -مرد: «پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم» -پدر: «مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم» -مرد: «اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد». -پدر: «خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی، بنابر این بخشیده می شوی» -مرد: «اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا میتونم یه سئو ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
4173
👳 🙏 فردی چند گردو به بهلول داد و گفت: بشکن و بخور و برای من دعا کن. بهلول گردوها را شکست و خورد اما دعا نکرد. آن مرد گفت: گردوها را می خوری نوش جان، ولی من صدای دعای تو را نشنيدم... بهلول گفت: مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای، خدا خودش صدای شکستن گردوها را شنيده است. تو بندگی چو گدايان به شرط مزد مکن / که خواجه خود روش بنده پروری داند. 👉 tt.me/iran-i 🌹
ایرانی‌ها 🏠🌻
4186
🍠 🔨 گویند در روزگار قدیم مرد فقیری در دهی زندگی می کرد. یک روز مرد فقیر به همسرش گفت: می خواهم هدیه ای برای پادشاه ببرم شاید شاه در عوض چیزی شایسته شان و مقام خودش به من ببخشد و من آن را بفروشم و با پول آن زندگیمان عوض شود. همسرش که چغندر دوست داشت، گفت: برای پادشاه چغندر ببر! اما مرد که پیاز دوست داشت، مخالفت کرد و گفت: نه! پیاز بهتر است خاصیتش هم بیشتر است. با این انگیزه کیسه ای پیاز دستچین ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
4019
🏘 🤐 مردی برای خود خانه ای ساخت و از خانه قول گرفت که تا وقتی زنده است به او وفادار باشد و بر سرش خراب نشود و قبل از هر اتفاقی وی را آگاه کند. مدتی گذشت ترکی در دیوار ایجاد شد مرد فوراً با گچ ترک را پوشاند. بعد ازمدتی در جایی دیگر از دیوار ترکی ایجاد شد و باز هم مرد با گچ ترک را پوشاند و این اتفاق چندین بار تکرار شد و روزی ناگهان خانه فرو ریخت. مرد باسرزنش قولی که گرفته بود را یادآوری کرد و خان ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
4093
💘 ⏳ عشق و زمان روزی روزگاری جزیره ای بود که در اون همه احساسات زندگی می کردن. شادی، غم، دانش و همچنین عشق. یک روز به همه اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن و رفتن به ته اقیانوسه. برای همین همه احساسات برای خودشون قایقی ساختن تا جزیره رو ترک کنن. عشق تنها کسی بود که تصمیم گرفت بیشتر بمونه. اون می خواست که تا جای ممکن جزیره رو نگه داره. وقتی که جزیره تقریبا کاملا داشت به زیر آب می رفت عشق تصمیم به ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
3913
🏠💰 جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست... عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟ گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد. بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟ گفت: خودم را می بینم! 👉 tt.me/iran-i 🌹 عارف گفت: ولی دیگر دیگران را نمی بینی! آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه س ...
ایرانی‌ها 🏠🌻
3907
👶 👑 ‏زن طلخک فرزندی زایید. سلطان محمود او را پرسيد كه چه زاده است؟ گفت: از درويشان چه زايد؟ پسری يا دختری! سلطان گفت: مگر از بزرگان چه زايد؟ گفت: ظلم و جور و خانه براندازی خلق! عبید زاکانی 👉 tt.me/iran-i 🌹
ایرانی‌ها 🏠🌻
3983
📝 💉 «دكتر ويليام اوسلر، پزشك و مورخ نامی انگليس، دانشجويی را امتحان می­كرد. در حين امتحان از او پرسيد كه اگر مريضی به فلان مرض دچار شود؛ چه مقدار از فلان دارو برايش تجويز خواهی كرد؟ دانشجو پس از اندكی فكر گفت: بيست و چهار گرم... اتفاقا چهار دقيقه بعد دانشجو برگشت و گفت: آقا اشتباه كردم... اجازه بفرماييد از نو جواب بدهم. اوسلر به ساعتش نگاه كرد و گفت: فايده ندارد؛ مريض شما سه دقيقه پيش مرد!» ...