➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.

344
🧿•[ ﷽ ]•🧿 🌼ۅݪـڪاݦـ ټـۅ اے ڔݦـاݩـ🌼 ًَ!.͜ ⃟⃤🖤ڔݦاݩاے ݗاص ݩاݕ َ!.͜ ⃟⃤™ غݦڱيݩ عاۺقٍاݩہ ُّ!.͜ ⃟⃤🥀ټرښݩاڪ ټݗيݪے !.͜ ⃟⃤🗝ظݩڗ ڪݪڪݪے ٍِ!.͜ ⃟⃤📸ݒݪیښے ݦاڣيايے ُ!.͜ ⃟⃤📰ايݩڄا ڔݦاݩ ټڪڔاڔے قڋيݦے ݩڋاڔيݦ ْ!.͜ ⃟⃤📕اڲہ ݦیݗۅاے يه ڔݦاݩ ݗاص ڋاۺټہ ݕاۺے ايݩڃا عۻو ۺو...💛🔭
Open in app
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
1078
زیبایی را زمانی میتوان در آدما تشخیص داد که درون نورانی و بیرون معصومی داشته باشند!👌🏼✨ " @SiyaNooor | !سیانور "
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
541
تا حالا به عدد 12 این طور نگاه کرده بودید؟ ⚡️لا اله إلا الله 12 حرف ⚡️محمدرسول الله 12 حرف ⚡️علی بن ابی طالب 12حرف ⚡️أمیر المؤمنین 12 حرف ⚡️فاطمة الزهراء 12 حرف ⚡️الحسن والحسین 12حرف ⚡️الحسن المجتبى 12 حرف ⚡️الحسین الشهید 12 حرف ⚡️الإمام السجاد 12 حرف ⚡️الإمام الباقر 12 حرف ⚡️الإمام الصادق 12 حرف ⚡️الإمام الکاظم ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
233
پارت های امروز تقدیم نگاهتون امیداورم راضی باشین خوشحال میشم اگر نظری یا انتقادی درباره رمان یا عملکرد چنل دارین بهم بگین♥️🐚 •[دلنواز]•^^🌼🌸 https://tt.me/del-zd
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
198
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_90 با وجود اینکه مطمئن بودم نشدنی اما برای اینکه به رها جور دیگه ای نشون بدم میگم: اره قبول دارم سخته اما قرتر نزست همش رو هم من انجام بدم کسی رو برای وقتایی که نیستم استخدام میکنم. _خیلی خب باشه.... حالا فقط بگو کجایین؟! اگه میگفتم می اومدن سراغم اونوقت برمیگردوند .... بعد سهیل میفهمید اونوقت سینان رو.... نه اصلا هر جوری باید مخفی نگه دارم. _الان نمیتونم فقط زنگ زدم خبر بدم ح ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
178
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_89 بعد از تموم شدن غذای ارمان بدون هیچ فکری از روی صندلی بلند شدم و به سمت اتاقمون رفتم. _ابجی.... جوابی بهش ندادم یعنی اونقدر مغزم پر شده بود از حرفایی که اون بی صفت بهم زده بود به چیز دیگه ای فکر نمیکردم. دوباره صدام زد که بی حواس گفتم: بله؟! _ما تا کی قراره اینجا باشیم؟! بی حواس تر جواب دادم: نمیدونم. صورت ناراحت رو دیدم و فقط دیدم.... با قهر از من ره سمت تختش رفت و ماشین ک ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
179
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_88 ارمان رو روی صندلی گذاشتم که بهم نزدیک شد و من برای این که ارمان اون رو نبینه بهش اشاره کردم تا بیرون از رستوران منتظرم بمونه. _ارمان جان.... ارمان که مشغول بازی با چنگال روی میز بود جوابم رو داد: بله؟! دستی روی موهاش کشیدم و گفتم: ابجی بیرون کار داره همین جا بشیگ تا برگردم.... جایی نری ها؟!!!! چشماش یک بار باز و بسته کرد و گفت: نه جایی نمیرم. ازش فاصله گرفتم و به سمت سهیل ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
166
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_87 امروز بالاخره امضا زدم و بیانه رو دادم تا خونه ای کاملا معمولی توی یه منطقه معمولی رو توی مشهد برای خودم بکنم. ارمان رو هم تو اون مدت کوتاه که گرفتار بودم به اتاق بازی هتل سپردم و خودم با خیال راحت به کارام رسیدم. بعد از خستگی گوشی رو باز کردم و بی هدف توی اینستاگرام چرخ زدم که بالافاصله با عکس خانوادگیمون روبه رو شدم.... چقدر برام درداور بود، انگار همین دیروز بود که من مث ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
167
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_86 دو روزی بود که ما هنوز توی هتل به سر میبردیم و با این وجود که موحدی پول رو به حساب هام واریز کرده بود. در حال هزار از تنها چیزی که خیالم راحت بود ، قضیه مالی بود. همانطور که ارمان توی تاپ پارک نزدیک هتل هل میدادم، به این فکر میکردم کاش میشد خبری از سینان داشتم. نمیدونم یعنی نگرانم شده یا اصلا..... _ابجـــــــــــی...... با صدای وحشت زده ارمان ترسیده چندین و چندبار گفتم: جا ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
169
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_85 ارمان به محض رسیدن به اتاق گرسنگی و خواب رو بهونه کرد و شروع کرد بدقلقی گرچه خودمم میدونستم واسش سخته.... ولی چاره ای نبود من باید از بین بد و بدتر ، بد رو انتخاب میکردم. بعد از یه دعوا کردن مختصر تلویزیون رو برای ارمان باز میکنم و خودم با هزار تا فکر جورو واجور زل میزنم به گنبد حرمی که از همین فاصله هم کاملا مشخصه. _ابجی؟! با صدای ارمان به خودم اومدم و جوابش رو دادم: جان ا ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
163
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_84 دستم رو بین موهای آرمان کردم و مشغول بازی با موهاش شدم. سرش رو تکیه داد و چشماش رو بست. زیر چشمی نگاش کردم. میترسه یکم قوز بشینه یا دراز بکشه مبادا کت و شلوارش اتوش خراب شه؟ به شلوارش نگاه کردم. خط اتو شلوارش هندونه رو قاچ می‌کرد. نگام رو ازش گرفتم که مبادا با نگاش دوباره غافلگیرم کنه. نیم ساعتی گذشت که کم کم چشمام گرم شدن و روی هم افتادن.. چمدون هارو برداشتم و دست آرمان و ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
162
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_83 نگاه های خیره مرد رو حس می‌کردم اما اهمیتی نمی‌دادم. مرتیکه خنک کج و کوله. وجدانم به صدا در اومد. - اخه سها اون کجاش کج و کوله‌اس؟ به این خوشگلی،خوشتیپی!مشخصه پولدارم هست مخش و بزن. بیخیال فکر کردن به اون مرد شدم و نگاهم رو سمت ارمان که خوابیده بود سوق دادم. شکلات دور دهنش مونده بود و خشک شده بود. توی خواب قیافش عین بچه های تخس میشد اما در واقعیت اروم بود. - میتونم بپرسم ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
165
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_82 سوار ماشین شدیم. راننده آدرس رو پرسید و بهش دادم. آرمان دستم رو گرفت. - آبجی داریم کجا می‌ریم؟ - داریم می‌ریم یه شهر دیگه عزیزم. با تعجب گفت: - چرا؟مگه اینجا چشه؟ جوابش رو ندادم. اونم کنجکاوی نکرد و با ذوق به بیرون نگاه کرد. به مردم نگاه کردم‌‌. همه ی ما مشکلاتی داریم.. هیچکس بی مشکل نیست،اما شاید این راه فراره. فرار از مشکلات یعنی تسلیم شدن. اما من نمی‌خوام جون سینان به خ ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
170
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_81 هووفی کردم. بلند شدم و از یخچال غذای دیشبی که سفارش داده بودم رو درآوردم و گرمشون کردم. توی مسافرخونه بودن هم مشکلاتی داره ها. آرمان رو صدا زدم. - بیا ناهار بخور آرمان. - الان می‌آم بزار برم دشویی. خنده‌ام گرفت. همیشه کاراشو بهم باید اطلاع می‌داد. بیشتر جوجه رو برای آرمان روی برنجش گذاشتم. بعد اومدن آرمان شروع به غذا خوردن کردیم. با هر لقمه‌ای که پایین می‌دادم یاد سینان می ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
198
دوستان توجه داشته باشین که این رمانی که سنجاق کردم اینی نیس که هروز میزارم من از اولین رمان سنجاق کردم تا کاربرای جدید گیج نشن فهرست رمان های به این ترتیب هستش:♥️🌾 1-نفسی درتنهایی( نصفه) 2_رمان داری میری✨💦 3_ویلای وحشت (که نصفه هست و قول میدم که بعد از رمان عشق شیطون استاد حتما ادامش ‌و بزارم)💕✨ 4_عشق شیطون استاد💭♥️ https://tt.me/iRoman_WOo
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
172
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_80 " سها " پایین برگه رو امضا زدم و رو به آقای موحدی گفتم: - پس فروش خونه تا فردا انجام می‌شه؟پول رو یکجا می خوام چون خیلی بهش احتیاج دارم. آقای موحدی برگه هارو داخل کیفش گذاشت. - بله نگران نباشین. موحدی وکیل من بود،می‌خواستم با کمک موحدی خونه‌ام رو بفروشم. بلیطم گرفته بودم برای رفتن به مشهد،باید شب راه می‌افتادم. چقدر توی این مدت کم دلتنگ سینان و رها شدم. اما باید فراموششون ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
163
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_79 روم رو ازش گرفتم. حوصله صحبت با کسی رو نداشتم فقط دلم می‌خواست سها پیشم باشه. چرا رفتی نامرد؟ انقدر از من متنفر شدی؟انقدر ازم دلخور شدی؟ دکتر که رفت مامان‌ اومد داخل. - بمیرم برات مادر،حالت خوبه؟ با صدای ضعیفی جوابش رو دادم: - خدا نکنه،آره من خوبم فقط یه بلیط بگیرین برای فردا. مامان چیزی نگفت. ادامه دادم: - به بابا قضیه رو گفتین؟ با گوشه ی لباس چین خورده‌اش بازی کرد. - نه ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
161
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_78 مامان چشم غره‌ای رفت. - خسته نباشی،بهشون زنگ بزن من دلشوره دارم. با گفتن این حرف نگران شدم. نگاهی به ساعت کردم. - الان می‌شه دو صبح اونا،زنگ بزنم زابراه می‌شن بدبختا صبح که بشه زنگ می‌زنم بهشون. مامان سری تکون داد. روی مبل دراز کشیدم و ساعدم رو روی پیشونی‌ام گذاشتم. یعنی الان سها داره چی‌کار می‌کنه؟فقط سه روزه که نیستم اما انگار سه سال هست که ازش دورم. دلم براش تنگ شده بود ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
172
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_77 گوشی رو روی عسلی تختم گذاشتم و بلند شدم،موهام رو شونه‌ای زدم و محکم بافتم.از پله‌ها پایین رفتم. رها کلی چیپس و پفک خریده بود. آرمان خوشحال روبروی تلویزیون نشسته بود و داشت پفک می‌خورد. امشب آخرین شبیه که قراره توی این خونه باشم. پس بزار حسابی خوش بگذرونم. تا ساعتای یازده ایناها فقط فیلم دیدیم،انقدر رها رو اذیت کردیم که دیگه نای خندیدن نداشت و قرمز شده بود.. رها بعد تموم ش ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
171
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_76 از جام بلند شدم و وارد اتاق شدم.کوله ی بزرگم رو با چمدونم برداشتم و تمام وسایلم رو جمع کردم،امشب باید نیمه شب راه بیوفتم. خدایا خودت کمکم کن. نزار برای سینان اتفاقی بیوفته! من به خاطر اون دارم می‌رم،خودت پشت و پناهش باش. برگه‌ای از داخل دفترم کندم و با خط خوش و خوانا نوشتم. " سلام! وقتی شما دارین این نامه رو می‌خونین من دیگه نیستم. خیلی فکر کردم اما دیدم اینطوری نمی‌تونم. ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
170
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_75 نمی‌دونستم از چی داره حرف می‌زنه،اما قدرتش رو نداشتم که ازش بپرسم و عین جوجه می‌لرزیدم.انگشت اشاره‌اش رو سمتم گرفت. - باید از این جا بری سها،فهمیدی؟ بهت زده دستش رو پس زدم،انگار شجاعتش رو پیدا کرده بودم. - چی داری می‌گی؟دیوونه شدی؟ نیشخندی زد. - به به زبونت باز شد. جدی شد و سرش رو آورد جلو،در حدی که هرم نفس‌هاش توی صورتم پخش می‌شد. - سها از اینجا میری،قبل اینکه بخوام به ا ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
159
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_74 بعد خوردن سوپ آرمان خواهش کرد که کنارش بخوابم،منم که انقدر کم خوابیده بودم که با کمال میل قبول کردم. بلند شدم از سر میز که رها گفت: - من بعدازظهر می‌خوام به چند تا موسسه برای کنکور سر بزنم. لبخندی زدم.چقدر خوب بود که به فکر افتاده بود. - خیلی عالیه،حتما این کار رو بکن. سری تکون داد. دست آرمان رو گرفتم و رفتیم توی اتاق،بدون درنگ لحظه‌ای‌ که سرم رو گذاشتم خوابم برد. با حس نو ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
164
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_73 آرمان با خوشحالی دست‌هاش رو بهم کوبید. - آخ جون،پس زودتر بریم که من خیلی خیلی گرسنمه. چشم بلند بالایی گفتم. کمک کردم لباساش رو تنش کنه و بعد دستش و گرفتم و از بیمارستان بیرون اومدیم. وقتی رسیدیم خونه همه جا از تمیزی برق می‌زد بوی خوب سوپ همه جا پیچیده بود و چایی هم آماده و حاضر بود. پلاستیک داروها رو روی اُپن گذاشتم. - ایول رها،فکرشم نمی‌کردم انقدر خوب باشی!فکر کردم باز گ ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
164
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_72 بوی الکل پیچیده شده توی بیمارستان حالم رو بد می‌کرد.یادآور خاطرات خوبی برام نبود.رها آبمیوه رو سمتم گرفت. - بیا این و بخور،ایشالا که چیزی نشده. اشک توی چشمام حلقه زد. - رها اون تنها کسیه که از خانواده‌ام مونده،من بدون‌ اون دق می‌کنم رها. اخمی کرد. - عه!دیوونه،این حرفا چیه؟ایشالا چیزیش نمیشه. لبم رو با زبونم تر کردم و به زور چند قلپ از آبمیوه خوردم.تقریبا پنج ساعتی می‌شد که ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
173
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_71 با بسته شدن در و رفتنشون،به سختی دستم رو به صندلی گرفتم و نشستم.سرم گیج می‌رفت،دلم نمی‌خواست سینان بره!حالا با کی کل کل کنم؟سر به سر کی بزارم؟ ندایی ته قلبم می‌گفت به درک که رفت،مگه اون نبود که زندگی تورو تباه کرد؟پس چرا هنوز دوستش داری احمق؟ می‌دونستم که هنوز عاشقشم و ازش دل نکندم،اینا همش تظاهر بود.اما خب دل تنها عضوی از بدنه که منطق سرش نمی‌شه.بلند شدم،نباید می‌زاشتم ر ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
184
پارتـ هاے امـروز تـقـدیـمـ نـگـاهـتـونـ امـیـدوارمـ راضـے بـاشـیـنـ خـوشـحـالـ مـیـشـم نظـرے یـا انـتـقـادے دربـارهـ رمـانـ یـا عـمـلـکـرد چـنـلـ داریـنـ بــهـمـ بـگـیـنـ🖤⚘🍯 •[دلنواز]•^^🍓 https://tt.me/del-zd
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
176
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_70 مشغول فیلم دیدن بودم و از ته دل قهقه می‌زدم که حس کردم مبل پایین رفت.سینان با لبخند محوی کنارم نشسته بود.تخمه برداشت. - چقدر از ته دل می‌خندیدی،مدتها بود اینجوری ندیده بودم بخندی. خیره نگاهش کردم.بحث رو عوض کرد. - آخه اینم فیلمه تو می‌بینی؟ در حالی که بلند می‌شدم گفتم: - به تو هیچ ربطی نداره،نکنه قراره بابت فیلم دیدنمم بهت توضیح بدم؟ دو قدم رفتم و برگشتم عقب و بهش توپیدم. ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
168
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_69 با ورود سینان به کلاس بی اهمیت ازش جزوه مارال رو گرفتم و مشغول تکمیل کردن جزوه‌ام شدم.خوب می‌دونستم از اینکه کسی بهش توجه نکنه خیلی بدش می‌آد. و من دست گذاشته بودم روی همین.با تموم شدن کلاسش بلند شدم و با مارال به کافه تریا رفتیم.یه کلاس دیگه با استاد شمس داشتیم و بعد تموم می‌شد. کمی از آب طالبی‌ام خوردم که مارال گفت: - امروز همش سعیدی داشت به تو نگاه می‌کرد،توهم که حواست ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
167
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_68 ده دقیقه ی بعد سینان آماده با لباس‌هاش پشت میز نشست.نگاهی به من که مشغول خرد کردن گوجه بودم انداخت. - می‌دونی که من امشب دارم می‌رم آلمان؟ نیشخندی زدم. - آره چه بهتر!یه مدت نمی‌بینمت خیالم راحته. اخمی کرد. - بهتره فکر نکنی وقتی برم بیخیال تو می‌شم،حواسم بهت هست!مو به موی کارهات رو پیگیری می‌کنم وای به حالت غلط.. عصبانی بین حرفش پریدم: - ببینم تو چیکاره ی منی که انقدر امر و ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
168
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_67 با صدای زنگ ساعت غلتی زدم و خاموشش کردم.نگاهی به آرمان که غرق خواب بود انداختم و بلند شدم.موهام رو با کلیپس بالای سرم بستم و بعد شستن دست و صورتم پایین رفتم.رها زودتر از من بیدار شده بود و روی صندلی نشسته بود و عمیق در حال فکر کردن بود.نیشگونی ازش گرفتم که جیغی زد. - چته وحشی روانی؟از آمازون اومدی؟ خندیدم. - از جایی اومدم که تو اومدی. کتری رو گذاشته بود و تخم مرغ‌ ها در حا ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
173
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_66 آرمان روی تختم نشست. - آبجی؟من و می‌بری پارک؟ پشت میزم نشستم،ای خدا حالا به آرمان چی بگم دیگه؟بالاجبار سری تکون دادم که ذوق زده از روی تخت پرید پایین و گونه‌ام رو بوسید. - خیلی دوستت دارم آبجی. سمت کمدم رفتم،اتاق من و آرمان مشترک بود. یک لباس مناسب درآوردم و بهش دادم تا بپوشه!خودمم مانتوی بلند طوسی رنگ با شال و شلوار مشکی درآوردم و پوشیدم.مانتوم کمری بود و خوب اندام قشنگم ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
167
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_65 حوله‌ام رو برداشتم و وارد حموم شدم.زیر دوش آب گرم ایستادم،یعنی اون به خاطر من نبود که رفت با رمضانی دعوا کرد؟به خاطر دخترهای دیگه بود؟آخ این فکرها دارن مغزم رو می‌خورن.لعنت به من!لعنت به من که با چند تا حرفش خام شدم و فکر کردم هنوز هم مثل قبل دوستم داره. زیر دوش روی زمین نشستم.نباید بهش رو می‌دادم،باید بهش می‌فهموندم که دوره‌ای که دوستش داشتم تموم شد.اون خودش من رو تبدیل ب ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
166
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_64 جلوی در اتاقش ایستادم،بدون اینکه در بزنم رفتم داخل.چهارتاق روی تختش دراز کشیده بود،پیرهنش دکمه‌هاش باز بود و بدن عضلانی و ورزشکاریش رو نشون می‌داد.این کی وقت کرده ورزش کنه و شکمش رو اینجوری کنه؟ با ناله‌ای که کرد سریع سمتش رفتم.بالای سرش که ایستادم چشم‌هاش رو باز کرد.نگران گفتم: - خوبی؟آخه واسه چی دعوا کردی؟من که گفتم می‌رم به حراست می‌گم و تموم می‌شه می‌ره دیگه. اخمی کرد. ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
165
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_63 محکم زدم پس کله‌اش. - به داداش من چیکار داری بچه پررو! رها با مظلومیت نگاهی به قابلمه انداخت و بعد نگاهم کرد.قابلمه رو کامل خالی کردم داخل سطل آشغال و انداختمش داخل سینک ظرفشویی که پر از ظرف بود. - لااقل تو بشین ظرفارو بشور خرس گنده! چشمی گفت،مشغول درست کردن شدم،آرمان هم اومده بود تو آشپزخونه و کلی حرص رها رو در می‌آورد و من از خنده غش می‌رفتم. با اینکه یک ساعتی می‌شد کلاس ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
169
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_62 اه لعنت بهت سینان!به خاطر اینکه با سینان اومده بودم ماشین نیاورده بودم،حرصی عین بچه کوچیک‌ها پام رو روی زمین کوبیدم و در حالی که به اجداد سینان فحش می‌دادم کنار خیابون ایستادم تا تاکسی بگیرم. در رو باز کردم و وارد شدم.بوی بدی توی خونه پیچیده بود،در حالی که با تمام قوا داشتم بو رو توی دماغم می‌کشیدم تا ببینم بوی چیه داد زدم: - رها؟آرمان؟کجایین شماها؟ صدای پله‌هارو که شنیدم ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
173
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_61 اخمام رو توی هم کشیدم. کوله‌ام رو روی شونه‌ام جا به جا کردم. - منظورتون چیه؟ لبخند کریهی زد که دلم می‌خواست همون جا عوق بزنم و بالا بیارم. - خب می‌دونی که من نمره می‌دم،آدم دست و دلبازی هستم اما خب یه سری شرایط هم دارم. نیشخندی زدم. - متوجه‌ام،کل دانشگاه می‌دونن شرایط شما رو. لبخند به قول خودش جذابی زد،که دندونای ردیف سفیدش که از پوست صورتش سفید تر بود نمایان شد.صورتم را ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
178
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت_60 _وایی سینان از دست تو واقعا اصلا نمیخوای دست از سر من برداری ؟ +معلومه ڪه نه فڪر ڪردی اجازه میدم هر تصمیمی ڪه خواستی بگیری منم هیچی بهت نگم هیچی نگفتم و سرمو سمت شیشه برگردوندم اعصابم خراب بود خیلی هم زیاد و اصلا حوصله بحث با سینان رو نداشتم چه بسا میدونستم اخرش بازنده بازی منم و سینان خیلی خوب حرفش رو به ڪرسی مینشونه وقتی به دانشگاه رسیدیم ڪمی دورتر از در ورودی من پی ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
165
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت59 +سها نمیخوای بهم بگی چی شده ؟ با گریه و هق هق گفتم : نه سینان نه نمیتونم بگم هیچی نمیتونم بگم نپرس +باشه حالا آروم باش بشین اینجا ڪنارش نشستم و اشڪام آروم‌آروم‌پایین میمومد سرمو به شونه ای خودش چسبوندو سرم و نوازش ڪرد اونقدر با موهام ور رفت ڪه نمیدونم ڪی تو آغوشی ڪه چند ساله ازم دریغ بوده به خواب رفتم هستی : سها جان پاشو‌ عزیز دلم بیدار شو سینان منتظرته خواهری چشم ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
162
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت58 -وای سینان ولم ڪن تورو خدا من ڪلا دیگه قصد دانشگاه رفتن ندارم بعد تو میخوای برای من ڪلاس خصوصی بزاری؟ سینان یهو از جا بلند شدو انگشت اشاره اش رو سمت من گرفتو‌ با حالت عصبی گفت : دانشگاه نری ؟ مگه دست توعه ڪه دانشگاه بری یا نری تو بیجا میڪنی بخوای نری جوری تصمیم گرفته هرڪی ندونه فڪر میڪنه ادمی ڪه برا خودت تصمیم میگیری انگار داشت با یه دختر بچه شش ساله حرف میزد ڪه اینقدر ب ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
158
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت57 جوابشو‌ندادم ڪه خورد و بلند شد و توی پذیرایی رفت منم تا اون رفت یه لیوان اب خوردم و وسایل رو جمع ڪردم اب سرد ظرف شویی رو‌باز ڪردم و توی صورتم ریختم نمیخواستم برم توی دستشویی چون سینان ولم نمیڪرد مخصوصا با این حال خرابم و لرزش پاهام و دستهام خدا لعنت ڪنه ڪسی رو ڪه جز بدبختی و استرس چیزی برات به همراه نداره خواستم بدون اینڪه سینان متوجه باشه وارد اتاقم بشم ولی برگشت سمتمو ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
141
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت56 - نه چیزی نیست غذاتو بخور +سها ؟! نگاهم به چشم هاش افتاد اگه بلایی سرش میاورد چی ؟سرمو‌ زیر انداختمو گفتم : چند بار بگم چیزی نیست ول ڪن دیگه غذاتو بخور +به خاطر ڪیا ناراحتی یعنی اون‌باعث شده حال تو اینقدر بد بشه ؟ متفڪر نگاهش ڪردم اسمش برام ناآشنا بود آروم گفتم : ڪیا ڪیع ؟! +استاد حقی -استاد حقی ؟ اها نه بابا چڪار اون دارم اصلا فراموشش ڪرده بودم +ولی اون امروز پی ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
120
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت55 بعد از زدن حرفش مثل برق از جلوی چشماهم گذشتو از خونه بیرون رفت تا بیرون رفتنشو دیدم و مطمعن شدم رفته روی زمین سقوط ڪردم و دستمو روی قفسه سینم ڪه از درد جمع شده بود گذاشتم ،احساس میمردم نمیتونم نفس بڪشم و نفس ڪشیدن باهام سازگار نیست بغضم شڪستو اشڪام رونه‌ شد باز چی میخواست بازم سرو ڪله اش توی زندڪی من پیدا شده بود چه‌مرگش بود باز این تا حالا ڪدوم قبرستونی بوده ڪه الا پ ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
119
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت54 جوابمو نداد و با قدم های آروم و شمرده اومد و ڪنارم قرار گرفت نفس هام از ترس به شماره افتاده بود و لرزش بدنم و به زور ڪنترل ڪرده بودم جفتم قرار گرفت نفسمو حبس ڪردم و چشمامو بستم و لبامو به دندون گرفتم بدنم یخ ڪرده بود با حس نفس هاش ڪنار گوشم قلبم ایستاد دستشو بالا آوردو موهامو ڪنار زد آرامش خاصی داشت انگار همه چیز رو از قبل برنامه ریزی ڪرده بود لب هاشو ڪنار گوشم قرار ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
123
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت53 وارد آشپز خونه شدم و در یخچال رو باز ڪردم با صدای زنگ پوفی ڪشیدم میدونستم سینانه چون هیچوقت به خودش زحمت نمیداد ڪلید بندازه درو باز ڪنه اول خواستم برم بالا و شال بپوشم ولی بیخیال شدم هم حوصله نداشتم هم اگه این بازی میخواست شروع بشه باید یڪ جایی برای شروعش انتخاب میشد هر چند چیز جدیدی نبود من اڪثرا جلوی سینان یا بقیه فامیل شال نمیپوشیدم ولی هیچوقت موهای بلندم دورم باز نب ...
➛.͜. [̶͞ i̶R̶o̶m̶a̶n̶ ͢ ̶|͞⸙̶͟⚠️͟|̶͎ྂྂ͞¼▽̶͞.͟.
121
🦋 🦋🦋 🦋🦋🦋 #پارت52 از دانشگاه بیرون رفتم و به سمت خونه حرڪت ڪردم اگه این ترم مشروط بشم دیگه اصلا دانشگاه نمیتونستم برم خیلی اعصابم خورد شده بود واقعا دیگه داشت صبرم تموم میشد و منم تحملم حدی داشت واقعا دیگه حوصله شو نداشتم با این همه درگیری و مشغله فڪری دانشگاه رفتن من اشتباه بود وارد خونه شدم هیچ ڪس داخل خونه نبود سمت طبقه بالا رفتمو آرمان و رهارو صدا زدم وقتی ڪسی جوابمو نداد سمت طبقه پا ...