گنجینهی کتاب
53 •
@ganjine_ketab_g
از همهی دوستان تقاضا دارم که عکس و آی دی صحیح داشته باشند
405
کاش روی پیشونی آدمایی که دارن زیر بار غصههاشون له میشن یه چیزی نوشته بود تا بقیه کمی مراعاتشون رو میکردن.
مثلا نوشته بود:
این آقا دارد از صدمین جایی که فرم پر کرده و استخدام نشده برمیگردد،
این خانم سالهاست بغل نشده،
این آقا را دارند میگذارند خانه سالمندان،
این خانم مادرش مریضی صعبالعلاج دارد،
این آقا قول داده تابستان برای پسرش دوچرخه بخرد ولی پول ندارد،
این خانم تا حالا کسی عاشقش نشده، ...
363
آدرین پیشنهاد یک بازی داد، که البته پرسشی ساده بود. آدرین ازمون خواست هرکسی خودش رو به یک مکان تشبیه کنه. چند لحظهای همه به فکر فرو رفتیم. تا اینکه آنتونی سکوت رو شکست و گفت شهربازی. پسر شوخ و شنگی بود، باهاش خوش میگذشت. یا به قول خودش فقط میتونستی باهاش خوش بگذرونی. جیکوب گفت یه فاحشه خونه با اتاقهای تو در تو. همه تاییدش کردیم، بهش می اومد. هر شب با یکی بود. جاناتان گفت هتل پنج ستاره، از اون ...
358
«پای من شکست، وقتی دوازده سالم بود. سر کلاس ژیمیناستیک، بهخاطر یک شیطنت، بهخاطر یک پشتک بیجا و...آه، خیلی درد داشت. می دونی بعد از اینکه پات میشکنه چی میشه؟»
«نه.»
«باید پایت روگچ بگیری، تا چند وقت هم نباید حرکتش بدی. بعد یاد میگیری که چطوری با عصا راه بری. آهسته، نامطمئن و بیتعادل، اما به هرحال راه میری. چند وقت بعد وقتی دکتر داره گچ رو باز میکنه بهت میگه که کم کم همه چیز مثل گذشته میشه، ولی ...
373
عادت کردم احساساتم را درونم پنهان کنم، نقشه هایم را به تنهایی بکِشم و برای اجرایشان تنها روی خودم حساب کنم. نظر، توجه، یاری و حتی حضور دیگران را مزاحم و مانع می شمردم...عادت کردم آنچه را در سر دارم هرگز به زبان نیاورم و اگر به ناچار در صحبت دیگران وارد شدم، بکوشم با بذله گویی از ملال آن گفت و شنود بکاهم و به این ترتیب افکار حقیقی ام را مخفی نگه دارم...از همان هنگام نسبت به دیگران چنان بی اعتماد شد ...
Sistany,,,,
366
هر چه بودی در سرم ، ! ، ، ،
مثل گلی بودی برام . . .
در دلم خواب دیده بودم ، ! ، ، ،
هرکجایی سایه بانت میشوم . . .
روی خود باز کن برایم ، ! ، ، ، ،
تو میان گل رُوخان . . .
خنده را تو بر لب من ، ! ، ، ،
حال نهادی مهربانت میشوم . . .
سلام . ! . . .
صبح روز چهار شنبه ای خوش را
برایتان ارزومندم کام روا باشید و خوش
رور خداوند پشت و پناهت ...
Sistany,,,,
367
عجب حالو هوایی در ، ! ، ، ,
این صبح بود تو پاییز . . .
نترس از این خزان تو ، ! ، ، ،
نداره ربط به پاییز . . .
بیا تو تا بفهمم دلم غم ، ! ، ، ،
را نمیخواد پر رنگ بود طبیعت . . .
طبیعت حال چه سودی ، ! ، ، ،
برا من بود تو پاییز . . .
صدای اون قدمها بروی ، ! ، ، ،
برگ و خش خش ، !! ، ، ،
خودش یک عاشقی بود . . . ...
Sistany,,,,
369
در افرینشی ناب ، ! ، ،
زن را خدا خلق کرد ، ، ،
حالا میخوای بفهمی ، ! ، ، ،
او را چرا ؟ خلق کرد ، ، ،
چون این سینا از اوست ، ! ، ، ،
رازی ارسطو از اوست ، ، ،
از شوق داشتن او ، ! ، ، ،
خدا حوا را خلق کرد ، ، ،
سلام . ! . . . .
دوشنبه ات را با زیبای و خلقت خدا
و ستایش او بخیر کن . . .
صـبور که باشی .!
هم حکمت را م ...
359
قهوه خوشمزه است …
خوشمزگی اش ، به همان تلخ بودنش است ،
وقتی میخوریم تلخی اش را تحویل نمی گیریم ،
اما می گوییم چسبید …!
زندگی هم روزهای تلخش بد نیست ،
مثل قهوه می ماند …!
تلخ است ، تلخی هایش را تحویل نگیر …
بخند و بگو عجب طعمـــی !
عاشق اگر می شوید،
عاشق رفتار آدم ها نشوید.
آدم ها گاهی حالشان خوب است، گاهی بد.
رفتارشان متأثر از حالشان است.
عاشق افکارشان شوید.
افکار حتی در بدترین حال آدم ها هم
ت ...
345
باغچهای را به فرزندی قبول کن
هفت ماه پیش داخل صندوق پستم لابهلای روزنامهها و نامهها یک آگهی دیدم.
شهرداری میخواست حضانت تعدادی باغچه را به اهالی واگذار کند. یعنی مراقبت و سرپرستی باغچهای طی قراردادی یکساله به افرادی خاص واگذار می شد و به شرط موفقیت، این قرار داد قابل تمدید بود.
به نظرم ماجرایی جالب و هیجان انگیز بود.
ایمیل فرستادم که من متقاضیام و علاقهمند به روییدن و رویاندن.
مامور ...
352
پاییز، بیخبر میآید
مثلِ میهمانی سرزده
یا برفی در نیمه شب ...
عصرِ یک روزِ بارانی
در حاشیهی یک خیابانِ خلوت
دلگیر و تنها قدم میزنی
نسیم، گونههایت را مینوازد
و دستِ مهربانِ باد؛
گیسوانت را شاعرانه، شانه میزند
معجزه رخ مینماید
برگی از درختِ چنار، فرو میافتد
کلاغی در فراسویِ پارک، قارقار میکند
و خورشید؛
به اندازهی یک بوسهی دزدانه
زودتر از دیروز غروب میکند
زیرِ لب، با خود زمزمه میکنی:
" ...
347
منتقد :
شما شعرتان نه دل گرم میکند ، نه آدم را تکان میدهد و نه پیامی منتقل میکند.
مایا کوفسکی :
من نه بخاریام ،نه زلزله و نه سیم تلگراف!
اما من خودم،خودم را درهم شکستهام
با قدم زدن در گلوگاه شعرم ...
#مایا_کوفسکی
📘
https://T.Me/Ganjine_Ketab
---------------------------------------------
📘 🎼 ☕️ 🚬 🐢
☘️ ما را به دستِ اهلش بسپارید!
#گنجینه_ی_کتاب
---------------------------------------- ...
357
حقیقت آیینه ای بود که از آسمان و از دست خدا به زمین افتاد و شکست، هر کس تکه ای از آن را برداشت، خود را در آن دید، گمان کرد حقیقت نزد اوست. حال آنکه حقیقت نزد همگان پخش بود.
فیه_ما_فیه
مولانا
Sistany,,,,
335
تو برو از پیشم تب کردم ، ! ، ،
تبم افتاد ، شدم سرد بیا . . .
اون دلم تاز به چشم ، ! ، ،
تو مومن شده اینجا . . .
فقط اون کس تویی ، ! ، ،
برسی ، داد دل تنهایم . . .
طبعم این است که حرفم ، ! ، ،
گفتم ، نازانینم عاشقا ای دریا . . .
چقدر با نمکی . . .
سلام . ! . . .
صبح روز یکشنبه ات بخیر .! . . .
وقتی دو قلب برای یکدیگر بتپد
هیچ فاصله ...
Sistany,,,,
344
لا به لای شیطنت های خودم ، ! ، ، ،
من که خوشم تو نا خوشی . . .
لحظه لحظه نازت من میخرم ، ! ، ، ،
حال از خوشی تو ناخوشی . . .
قسمتم بود از قضا تقدیر ، ! ، ، ،
مهرت با خیال . . .
بینوا نیست انکه اکنون ، ! ، ، ،
هم خوش است با دلخوشی . . .
سلام . ! . . .
صبح جمعه اخرین ادینه تابستان بخیر
بارضایت در کنار خانواده باشید
در هر جغرافیایی هستید ...
Sistany,,,,
348
صحبت از یک کم محلی ، ! ، ، ،
میکنم ، حسرت شده . . .
سفره خالی نبود عالی ، ! ، ، ،
فقط ، لکنت شده . . .
در خیالش در کنار یار ، ! ، ، ،
خود جنت خرید . . .
متهم میشد کنار کوچه و ، ! ، ، ،
بازار او ، تهمت شده . . .
نام شاعر بی کسی ها ، ! ، ، ،
غیبتش نیست ، من خودم . . .
سلام . ! . . .
صبحت در پنج شنبه ...
Sistany,,,,
334
دست کم رفتی بیایی که ، ! ، ، ،
نشد ، مست شدم . . .
روزگاری دل من با دل تو ، ! ، ، ،
بود ، که این هست شدم . . .
تو کجا بودی و این قلب ، ! ، ، ،
کجا بود ، بساز . . .
تو نبودی پیش من در هر، ! ، ، ،
حال ، بیکسی بیمار شدم . . .
سلام .! . . .
صبح در روز چهار شنبه ای زیبا بخیر .!
دعا میکنم: 🙏
از همین لحظه که دوباره چشم ...
گنجینهی کتاب
327
#یک_جرعه_کتاب 📚
چه کارهایی که میبایست بکنیم و هرگز نکردیم!
برای اینکه به ملاحظاتی پایبند بودیم،
فرصتی مناسب را انتظار میکشیدیم،
تنبلی میکردیم و برای اینکه مدام به خود میگفتیم:
«چیزی نیست، همیشه فرصت خواهیم داشت.»
زیرا نمیدانستیم هر روزی که میگذرد
بی جانشین و هر لحظه نایافتنی است.
تصمیمگیری، تلاش و عشقورزی را به وقتی دیگر وا نهاده بودیم.
مائده های زمینی
آندره_ژید
Sistany,,,,
318
دلی دارم پراز حرف دیدنی نیست . . .
میدونم که گلی اشک چیدنی نیست . .
همیشه صبح دیدم نور چه عالی . . .
اگر خسته شدی هیچ دیدنی نیست . . .
بخند و کوک باش گل چیدنی نیست . .
سلام ، ! ، ، ,
سه شنبه را با دوست داشتن شروع
کنید لطفی که همیشه در دل دیگران
بجا میماند تازه اگر برایش بازتاب
خوبی هم بجا بماند . . .
هرجا که نور هست،
سایه ها هم خواهند بود.
زندگی پر از موقعیت های منفی و
مثبته ...
313
☀️🔸🔸🔸
دلم صبحی، سلامی، بوسه ای، عشقی، نسیمی، عطر لبخندی
نوای دلکش تار و کمانچه از مسیری دورتر حتی...
دلم شعری سراسر دوستت دارم
دلم دشتی پر از آویشن و گل پونه می خواهد
دلم مهتاب می خواهد که جانم را
بپوشاند
دلم آوازهای سرخوش مستانه می خواهد
دلم تغییر می خواهد
دلم تغییر می خواهد...
✍#بتول_مبشری
☀️🔸🔸🔸
Sistany,,,,
312
قلمم بیشتر از همیشگی هام ، ! ، ، ،
بنویس ، درد را میگم . . .
که نخواهی و نتونی شرح ، ! ، ، ،
بدی ، غم را میگم . . .
درد داره که بخوای به کودک ، ! ، ، ،
درون خود ، همش بگی خودت خوبی . .
ی شبم وقتی که قبل خواب ، ! ، ، ،
بودم حرفم ،! به گلها را میگم . . .
گل اگر پژمرده شه ، غم میشه اون . .
گل اگر که چیده بشه درد میشه اون . .
منم اون شبنم ...
گنجینهی کتاب
304
وقتی فکرش را بکنی نومیدکننده ست که چطور آدم ها هم مثل خانه ها بین هم دیوار کشیده اند.
سفر به انتهاى شب
لوئى_فردينان_سلين
گنجینهی کتاب
307
همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم...
گنجینهی کتاب
300
+ "به كجا چنين شتابان؟"
گون از نسیم پرسید.
- "دل من گرفته زینجا،
هوس سفر نداری؟ ز غبار این بیابان؟" + "همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم...
به کجا چنین شتابان ؟"
- "به هر آن کجا که باشد به جز این ...
🌹🌹🌹
گنجینهی کتاب
293
آیا اگر پول کسی را از دستش بگیرند دیگر از آن لحظه وجود وی بی مصرفی می شود؟!
خیر الزاما اینطور نیست. اگر همت داشته باشيد همواره به زندگی و روش خود ادامه خواهی داد، فقیر یا غنی بودن شرط لازم تفکر نیست. می توانى در همه حال با کتاب و افکار خود سرگرم باشی.
کافیست به خود تلقین کنی که مغزم آزاد است تا نیروهای پنهانت بکار افتند.
آس و پاس ها
جرج_اورول
298
من که دیگر نیستم حالا چه فرقی میکند؟
بی حضور یک نفر دنیا چه فرقی میکند؟
لا به لای ازدحام این همه بود و نبود
هستیام با نیستی آیا چه فرقی میکند؟
با شما هستم شمایی که مرا نشنیدهاید!
با شما خانم و یا آقا چه فرقی میکند؟
اینکه هر شب یک نفر از خویش خالی میشود
واقعاً در چشم آدمها چه فرقی میکند؟
من به هر حال آمدم تا با تو باشم مهربانِ
واقعیٌت باش یا رویا چه فرقی میکند؟
واقعیت باش، رویا باش ...
312
+ "به كجا چنين شتابان؟"
گون از نسیم پرسید.
- "دل من گرفته زینجا،
هوس سفر نداری؟ ز غبار این بیابان؟"
+ "همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم...
به کجا چنین شتابان ؟"
- "به هر آن کجا که باشد به جز این سرا، سرایم"
+ "سفرت به خیر، اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها، به باران
برسان سلام ما را..."
#محمد_رضا_شفیعی_کدکنی
📘
https://T.Me/Ganjine_Ketab
--------- ...
223
در خانه برایمان از هر فرصتی که پیدا می شد قطعاتی از انجیل را میخواندند;چون در بین بستگان ما کشیشان زیادی پیدا میشد.اما هیچکدام هرگز درباره موقعیت زنان در پروتستان و یا راجع به معضلی غیرقابل درک به نام تقسیم ناعادلانه ثروت در جامعه صحبت نمی کردند.
#عقاید_یک_دلقک
#هاینریش_بل
📘
https://T.Me/Ganjine_Ketab
---------------------------------------------
📘 🎼 ☕️ 🚬 🐢
☘️ ما را به دستِ اهلش بسپارید! ...
227
لطیفه جالبی بین مردم برزیل رواج دارد که نگرشی در قبال کارهای دولتی به دست میدهد.
دو شیر از باغ وحشی میگریزند و هر کدام راهی را در پیش میگیرند.
یکی از شیرها به یک پارک جنگلی پناه میبرد، اما به محض آنکه بر اثر فشار گرسنگی رهگذری را میخورد به دام میافتد.
ولی شیر دوم موفق میشود چند ماهی در آزادی به سر ببرد و هنگامی هم که گیر میافتد و به باغ وحش بازگردانده میشود حسابی چاق و چله است.
شیر ن ...
222
هاینریش سعی می کردبا صدای آهسته برای ماری توضیح دهد که روح موجود زنده ای را که او نتوانسته بود به دنیا بیاورد;به چه سرنوشتی دچار خواهد شد.
به نظر می رسید ماری متقاعد شده است که "کودک" -او جنین را اینطور مینامید-
هرگز به بهشت نخواهد رفت.چون غسل تعمید داده نشده بود.
او دائم تکرار می کرد که طفل در جهنم باقی خواهد ماند, و من آن شب برای اولین بار پی بردم که کاتولیکها چه مزخرفاتی را سرِ کلاس درس دینی د ...
گنجینهی کتاب
223
اگر از دورترین کرانه های فضا به زمین بنگریم
به کوچکی ذره ی غبار خواهد بود .
دفعه ی بعد که کلمه ی انسانیت را می نویسی این را به یاد داشته باش ...
سفر در اتاق کتابت
پل_استر
گنجینهی کتاب
223
دهقان پیر با ناله میگفت:
ارباب …
آخر درد من یکی دوتا نیست، با وجود این همه بدبختی نمیدانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است. دخترم همه چیز را دوتا میبیند ...
ارباب پرخاش کرد که: بدبخت، چهل سال است نان مرا زهرمار میکنی، مگر کور هستی نمیبینی که چشم دختر من هم چپ است؟!
دهقان گفت: چرا ارباب میبینم اما چیزی که هست؛ دختر شما همهی این خوشبختیها را "دو تا" میبیند، ...
Sistany,,,,
224
بیا با هم بشیم ارام ولی ،!، ، ، ،
هر روز کنار هم . . .
چه بی وقفه دویدیم که ، ! ، ، ،
فردایی ببینم هر دو با هم . . .
ولی یادم نبود اینده ای ، ! ، ، ،
نیستو ،! در امروزیم . . .
هنرمندم ندیده روز دیگر ، ! ، ، ،
که شاید بوده ایم با هم . . .
سلام . . .
صبح یک شنبه و روز خوش و عالی
امروز هم سلامت صبح را شروع
میکنیم حتما روزمان ...
225
ای دختر زیبا
تو نه شاعر هستی و نه نقاش
ولی من هستم
اما چه کسی این را می داند
که این چشمان توست که همه شب !
این شعرها را دزدکی به من می دهد
چه کسی می داند
این انگشتان توست !
که نقاشی هایم را می کِشد
من از این می ترسم
چشم ها و انگشتانت
این راز را بر ملا سازند و
به خیابان و محله و اهل دنیا بگویند
در واقع این مَرد !
نه شاعر ست و نه نقاش ...
#شیرکو_بی_کس
گنجینهی کتاب
222
عشق چیز خطرناک و پیچیده ای است. میتواند آدم عوضی را به یک انسان خوب تبدیل کند و می تواند آدمی شریف و صادق را تا پایین ترین درجات انسانی نزول دهد!
سرو غمگین
آگاتا_کریستی
گنجینهی کتاب
239
امتحان اصلی، ترک کردنِ کسانی که دوستشان دارید نیست؛
بَلکه آموختنِ زندگی کردن بدونِ کسانی است که دوستتان نَدارند.
برگرفته از کتاب؛ ظرافت جوجهتیغی
نوشته؛موریل_باربری
گنجینهی کتاب
229
معرفی یک کتاب به دوستان🙂
این کتاب در مورد خیانت بزرگ رئیسجمهور انتخابی به ملت فرانسه و کودتای او میباشد.
ویکتور هوگو خود یکی از نمایندگان ملت بود از اینکه رئیسجمهور بر خلاف سوگندش آزادی مطبوعات را از میان برد و مجلس را منحل کرد بسیار به خشم آمد و آزرده شد و با گروهی از جمهوریخواهان از جمله پسر و دامادش شروع به مبارزه نمود و حتی اغلب شب نامههایی مینوشت و میان مردم پاریس پخش مینمود.
ناپل ...
گنجینهی کتاب
211
به نظرم هر انسان عاقلی میدونه که زندگی چیز زیباییه و هدف هم خوشبختیه و صد در صد شاد بودن. اما نمیدونم چرا فقط احمقها شاد هستند !؟
موزهٔ معصومیت
اورهان_پاموک
EEe
214
چشم تو آبی نبود نام تو آبی بود
که آن همه مرا به جستجوی نام خودم میان این همه دریاچه های مرده سرگردان کرد
هر زن اگر
دریاچه ای بوده یا نگینی آبی در انگشتری
حساب کنید من
به گرداب چند دریاچه ی مرده
یا در انگشتان چند زن آبی غرق شده ام
نام مرا نام تو دیوانه کرد
و آن چه یافتم آخر کار نه فیروزه بود نه زمرد کوه های شرق
چخماقی بود
از جنس آتش های کیهانی
که به ژرفاهای گم دریای فارس
خیس خورده و مرجانی شده بود ...
217
خدا را شکر که من از هیچکس خدایی به ارث نبردهام و آزادم هر طور میلم است خدایم را بشناسم. خدای من مهربان و دلسوز و اندیشمند و بخشنده و پرتفاهم و شوخطبع است. بابالنگ دراز
جین_وبستر ...
👏🌹
گنجینهی کتاب
214
گُلی اگر که میچینید گیاهی میمیرد
زیرا یک بار
فقط یک بار خوابِ تبر میبیند
حالا آمدهاید به خاطرِ چیدن گُلِ سُرخ
ساقهی نازکِ گَلِ سُرخ
به خاطرِ کندنِ گُلِ سُرخ ارّه آوردهاید؟
چرا ارّه؟
فقط به گُل ِ سُرخ بگویید: هی! تو
خودش میافتد و میمیرد
تمامِ سُرخش ...
دادوبیداد که در محفل ما رندی نیست
که برش شکوه برم،داد زبیداد کشم
گنجینهی کتاب
220
خدا را شکر که من از هیچکس خدایی به ارث نبردهام و آزادم هر طور میلم است خدایم را بشناسم. خدای من مهربان و دلسوز و اندیشمند و بخشنده و پرتفاهم و شوخطبع است.
بابالنگ دراز
جین_وبستر
گنجینهی کتاب
213
هرچه انسان تر باشیم، زخمها عمیق تر خواهند بود... هرچه بیشتر دوست بداریم بیشتر غصه خواهیم داشت... بیشتر فراق خواهیم کشید و تنهایی یمان بیشتر خواهد شد... شادی ها لحظه ای و گذرا هستند...
شاید خاطرات بعضی از آن ها تا ابد در یاد بماند اما رنج ها داستانش فرق می کند. تا عمق وجود آدم رخنه می کند و ما هر روز با آنها زندگی می کنیم... انگار این خاصیت انسان بودن است ...!
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
اور ...
گنجینهی کتاب
208
ما بیشتر دلباخته اشتیاقیم تا دلباخته آنچه اشتیاقِمان را برانگیخته است!
تا زندهای ، زندگی کن! اگر زندگیات را به کمال دریابی، وحشت مرگ از بین خواهد رفت ! وقتی کسی بهنگام زندگی نمیکند، نمیتواند بهنگام بمیرد.
از خود بپرس که آیا زندگی را به کمال دریافتهای؟
آیا زندگی خودت را زیستهای؟ یا با آن زنده بودهای؟ آیا آن را برگزیدهای؟ یا زندگیات تو را برگزیده است؟ آیا آن را دوست داری؟ یا از آن پشیمانی ...
232
گُلی اگر که میچینید
گیاهی میمیرد
زیرا یک بار
فقط یک بار خوابِ تبر میبیند
حالا آمدهاید به خاطرِ چیدن گُلِ سُرخ
ساقهی نازکِ گَلِ سُرخ
به خاطرِ کندنِ گُلِ سُرخ ارّه آوردهاید؟
چرا ارّه؟
فقط به گُل ِ سُرخ بگویید: هی! تو
خودش میافتد و میمیرد
تمامِ سُرخش به سیاه میزند گُل ِ سُرخ
کشتنِ یک نوزاد که زهر نمیخواهد
با کلاشینکُف که پروانه شکار نمیکنند
فقط به مادرش بگویید که شیر ندهد به یک قنداق
و پر ...