گنجینه‌ی کتاب

53
از همه‌ی دوستان تقاضا دارم که عکس و آی دی صحیح داشته باشند
Sistany,,,,
324
صبح امروز بغض خندم .!. . . ترکید تو هم بخند . . . سعی کردم بغض خندم .!. . . اون لبت را باز کند امروز بخند . . . فکر امروز را بکن خنده .!. . . گشاید کارو بار لبخند بزن . . . مبحث هندسه نیست .!. . . منشور صورت بود بخند . . . سلام .!. . . . صبح امروز را خوش خنده باش در ماه بهشت اردیبهشت زمین وقتی سلامت هستی و توانا پس لذت ببرید و با عشق ...
Sistany,,,,
329
تو که تنپوشی بتن داری خداوندا .!... چه نازک بوده امروزه . . . نظر دارم به تو اینک خداوندا .!... بگم هر روز و هر روزه . . . تو صبر کردی که من .!... بنده تمام حرفم و گفتم :. . . . خداوندا ازت میخوام نظر کن .! بندگان بهتر بشن امروز و هر روزه . . . سلام .!. . . . سه شنبه ای خوش برایتان همراه با سلامتی و خوشبختی آرزومندم . . . . خداوند اردیبهش ...
328
پیراهنش کنده شده. نخ را یکی دو متری باز می‌کنم و بعد بر خلاف باد شروع می‌کنم به دویدن. پسرک دنبال من می‌دود. کمی که می‌دوم بادبادک از زمین کنده می‌شود و کله‌ی لوزی شکل آن به موازات زمین قرار می‌گیرد. در حال دویدن کمی از نخ را باز می‌کنم و به سرعتم اضافه می‌کنم . پسرک از من عقب مانده است. سایه‌ی بادبادک روی زمین افتاده است و من به طرز احمقانه‌ای هوس می‌کنم بادبادک را تا آنجا که نخ دارم هوا کنم. باد ...
324
کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و زخم و یاس و دلتنگی و اشک و آشوب و مه و مه و مه و تاریکی و سکوت و ترس و اندوه و غربت در هم ریخته بود و دل گیج گیج بود. و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود. گفتی: اینجا رازی نیست! گفتم: راز؟ گفتی: من رازم. و آمدی تا وسط خط کش‌ها. بعد چشم‌هات از میان آن قاب سبز جادو کردند و گویی توفانی غریب در گرفت. آنجان که نزدیک بود دل از جا کنده شود و من می‌دیدم که حرف‌ه ...
331
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_چهل_وسوم کودکان توی پارک نخ‌هایی به بادبادک‌های کاغذی‌شان بسته‌اند و توی آسفالت یکی از خیابان‌های پارک می‌دوند تا بادبادک‌ها را هوا کنند. نوشته‌های پارسا را از توی پاکت بیرون می‌آورم و آن‌ها را نگاه می‌کنم: «وقتی طلوع کردی من آن بالا بودم. پشت شیشه. محو تو، آخ که گاهی پایین چقدر بهتر از بالاست! تو نمی‌دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده‌ام. تو آ ...
Sistany,,,,
330
تفاوت قیمتهای الان با سال ۸۹: دلار سال ۸۹ : ۱۱۰۰ تومان دلار سال ۹۹ : ۱۶۱۰۰ تومان سکه تمام سال ۸۹ : ۳۸۰ هزار تومان سکه تمام سال ۹۹: ۶/۳۸۰ ملیون پراید سال ۸۹ : ۸ ملیون پراید سال ۹۹: ۶۸ ملیون برنج ایرانی سال ۸۹ : ۳ هزار ترمان برنج ایرانی سال ۹۹ : ۲۳ هزار تومان بنزین سال ۸۹ : ۴۰۰ و ۷۰۰ تومان بنزین سال 99 : ۱۵۰۰ و ۳۰۰۰ تومان سانتافه سال ۸۹ : زیر ۵۰ ملیون سانتافه سال ۹۹ : ۱ ...
327
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_چهل_ودوم توی پارک پرتی نشسته‌ام و به انفجار حرف‌‌‌های سایه فکر می‌کنم. چند کودک مقابلم بادبادک هوا می‌کنند. من چاقو را نه فقط در دل خود، که توی سینه‌ی سایه هم فرو کرده‌ام. لعنت به این زندگی! چرا آدم‌ها اینقدر در فهمیدن ماهیت هستی ناتوانند. دست فروش‌ها و دوره گردها و سپورها و خیاط‌ها و آشپزها و ساندویچ فروش‌ها و راننده‌ی تاکسی‌ها و حتی دانشجوها و ...
326
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_چهل_ویکم حالا به گریه می‌افته. ساکت ایستاده‌ام و دلم می‌خواهد هرچه توی دلش جمع شده بریزد بیرون. می‌گوید: «خودت گفتی یه شب خواب دیدی تو و مونس رفته‌اید توی دشت و اونجا صدای خدارو شنیده‌اید که گفته بود دارید دنبال چه می‌گردید، و تو گفته بودی دنبال تو، داریم دنبال تو می‌گردیم. بعد اون صدا گفته بود برای پیدا کردن من که نمی‌خواد این همه راه بیاید توی ...
318
Sistany,,,,
323
فکر عاشق شدنم بار دگر .!... باز کلافم کرده . . . این همه ضربه زدی بر دل .!.. من خوبه کلافم کرده . . . شعر و از بر تو بکن خوب .!... بخوان بیچاره . . . تو مسیرت که به من خورد .!... همین بس کلافم کرده . . . سلام . ! . . . صبح دوشنبه اولین روز اردیبهشت بخیر تو مرا آزردي؛ که خودم کوچ کنم از شهرت تو خيالت ...
321
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_سی_وهفتم خانم بنیادی کیفش را از روی دوش پایین می‌آورد و از توی آن کاغذ تاخورده‌ای را بیرون می‌آورد. کاغذ را به دستم می‌دهد و من در حال راه رفتن از بین هزاران آدمی که محو ویترین‌های درخشان فروشگاه‌های خیابان شده‌اند، نوشته‌ی پارسا را می‌خوانم: « کاش یک تکه سنگ بودم، یک تکه چوب، مشتی خاک، کاش یک سپور بودم، یک نانوا، یک خیاط، دست فروش، دوره گرد، پز ...
321
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_سی_وهفتم اشک‌هاش را پاک می‌کند و ادامه می‌دهد: «تمامش تقصیر خومه. نباید توی این کار دخالت می‌کردم. دو سال قبل بود که مهتاب با پدر و مادرش از آمریکا اومدند ایران. مادرش دندان پزشک اهل آتلانتا است و پدرش توی کارخانجات فرش و صادرات و اینجور کارهاست. هردوی ما رشته‌ی فیزک قبول شده بودیم. من تنها دوست مهتاب بودم.» _«مگه حالا نیستید؟» _«چرا اما...» دوب ...
316
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_سی_وششم چند ساعت طول می‌کشد تا شهره بنیادی را از طریق اداره‌ی آموزش دانشگاه پیدا کنم. توی راهرویی که کلاس او در آن قرار دارد قدم میزنم تا کلاس تمام شود. وقتی کلاس درس تعطیل می‌شود، از یکی از همکلاسی‌هاش سراغش را می‌گیرم و او به دختر لاغر اندام و رنگ پریده‌ای که کتابی توی ستش دارد و با چند دختر دیگر ته کلاس صحبت می‌کند اشاره می‌کند. تنها که می‌شو ...
316
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_چهلم صبح برای گرفتن پاکت یادداشت‌های پارسا سراغ سایه میروم. در آپارتمان می‌رود و دقیقه‌ای بعد با پاکت بزرگی می‌آید. مثل غریبه‌ها پاکت را به دستم می‌دهد و منتظر می‌ماند تا گورم را گم کنم. می‌خواهم حرفی بزنم اما هرچه دنبال کلمات می‌گردم چیزی به ذهنم نمی‌آید. می‌گوید: « سالها منتظرت موندم. همیشه از پنجره پایین رو نگاه می‌کردم تا تو بیای. تلفن‌ها رو ...
317
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_سی_ونهم از توی کشوی میزم آدرس مهتاب کرانه را پیدا می‌کنم و می‌خواهم از اتاق بیرون برم که تلفن زنگ می‌خورد. مثل کسی که به یک هیولا خیره شده باشد به تلفن نگاه می‌کنم اما نمی‌توانم گوشی را بردارم. تلفن چند بار زنگ می‌خورد و بعد صداش قطع می‌شود. روی صندلی می‌نشینم و دستهایم را ستون سرم می‌کنم. تلفن دوباره زنگ می‌خورد و این بار به سرعت گوشی را برمیدا ...
319
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_سی_وهشتم به تهران که میرسیم یکراست میروم سازمان پژوهشها و از آنجا به مهرداد زنگ میزنم. مادرش میگوید مهرداد با علیرضا رفته است جایی که من اشتباها مسلح میشنوم و بهب همین خاطر با تعجب میپرسم: «مسلخ؟!» میگویند: «مشهد! با علی رفته است مشهد، زیارت» این حرفش انقدر برایم عجیب است که اگر میگفت با هم رفته اند جزایر هاوایی بیشتر باور میکردم. تلفن را قطع می ...
Sistany,,,,
262
روزگار چون تلخ شده .!... شیرین تو باش ... حس دیوانه شدن داری .!... نگم لیلی تو باش ... روزگار تلخ تو .! ... افسوس میماند بجا ... یادتم رفتش چه باک .!... در فکر شیرینم تو باش ... سلام .!... امروز اخرین روز فروردین از اخرین سال سال ده ۱۳۹۹ شمسی و در کل دنیا در گیر ویروس کرونا یعنی با بهداشت شخصی و ...
241
219
میگذارد. ادامه دارد...👇
227
به فرو رفتن. اونقدر فرو می‌روند تا این که به کلی دفن میشن...👇
230
گذاشتم توی دستش. حتی پول خرده‌هارو هم گذاشتم توی دستش. 👇
226
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_سی_وپنجم صبح از توی فرودگاه به مادر پارسا تلفن میزنم و به او می‌گویم که امروز قرار است یکی از دوستانم برای وارسی و جمع‌آوری اطلاعاتی از توی کامپیوتر دکتر پارسا به آنجا بیاید. به سایه زنگ میزنم و به او می‌گویم که وقتی از اصفهان برگشتم یک شام شاعرانه مهمان من است. می‌پرسد دیشب سوالش را از علی پرسیده‌ام؟ منظورش موسی و کفش‌ها و وادی مقدس و اینجور چی ...
224
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_سی_وچهارم علیرضا ادامه میدهد:« خوشبختانه تشخیص خوب همیشه آسونه، هرچند انجام اون به همون اندازه آسون نیست. با هر رفتار ساده و خوب، انسان یک گام پیچیده و ورزیده میشه. چنین به نظر میرسه که این رفتارهای ساده و روشن که هر کسی به راحتی اونهارو تشخیص میده مثل آجرهایی هستند که در نهایت ساختمان بزرگ و پیچیده‌ای رو به وجود می‌آورند. تنها نکته‌ی مهم اینه ک ...
227
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_سی_و_سوم این را که می‌گوید و بغض می‌کند و از روی صندلی بلند می‌شود و به سمت در خروجی رستوران می‌رود. من و مهرداد به علی نگاه می‌کنیم و علی که انگار تازه مهرداد را دیده باشد، از روی صندلی بلند می‌شود و او را در آغوش می‌گیرد. دقیقه‌ای همدیگر را به هم می‌فشرند و چیزی نمی‌گویند. بعد علی به طنز توی گوش مهرداد می‌گوید: I love you وقتی گارسون سوپ‌ها را ...
234
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_سی_ودوم من و مهرداد که به رستوران می‌رسیم، علیرضا را می‌بینیم که پشت میز چهار نفره‌ای نزدیک پنجره نشسته است و به حرف‌های جوانی که کنارش نشسته گوش می‌دهد. جوان تند تند دست‌هاش را تکان می‌دهد و با هیجان حرف می‌زند. علی با دقت به او گوش می‌دهد. سلامی می‌کنیم و روی صندلی می‌نشینیم. مهرداد برای خودش توی لیوان آب می‌ریزد و من به پیشخدمتی که نزدیک میز ...
222
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_سی_ویکم غروب است. صدای اذان از پنجره توی اتاق می‌پیچد. سایه چادر سفید گلداری به سر کرده و رو به جنوب نماز می‌خواند. من تلویزیون تماشا می‌کنم. مادر سایه بشقاب میوه‌‌ای روی میز می‌گذارد و از اتاق بیرون می‌رود. تلویزیون برنامه‌ی مستندی درباره‌ی نحوه‌ی از بین بردن علف‌های هرز پخش می‌کند. سایه نمازش را تمام می‌کند و می‌آید روبه‌روی من روی کاناپه می‌ن ...
Sistany,,,,
225
لطف شما مستدام ،،مهربانید 🌹🌹
🌹🙏🎈
249
257
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_سی‌ام توی ماشین، پشت چراغ قرمز تقاطع گاندی و جهان کودک نشسته‌ام و به مهرداد فکر می‌کنم. چند روز است او را ندیده‌ام. دنبال گرفتن ویزای آمریکا برای مادرش است. روزهای آخر بهمن ماه است و هوا بی‌اندازه سرد شده است. نسیم سردی از پنجره ماشین توو میزند. قرار است امشب من و مهرداد و علیرضا توی یکی از رستوران‌های دنج تجریش شام را با هم بخوریم. با پرواز فرد ...
250
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_بیست_ونهم -«من به چیزهایی ایمان میارم که اون‌هارو بفهمم. منظورم از فهمیدن، تجربه و عقل است.» خرس عروسکی کوچکی را که به کلیدهای ماشین حلقه شده توی دستش می‌گیرد و می‌گوید: «این حرف درستیه.» -«تو خداوند رو تجربه می‌کنی؟» کلیدها را روی میز رها می‌کند: «آدم‌هایی رو می‌شناسم که نه تنها وجود خداوند، بلکه ویژگی‌های او رو هم با نوعی بازی درک می‌کنند و لذ ...
249
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_بیست_وهشتم چند بار به مادرم تلفن زده‌ام. اما کسی گوشی را برنداشته است. کمی نگران شده‌ام. روی تخت‌خواب دراز می‌کشم و جزوه‌ی دست‌نویس پارسا را ورق می‌زنم. پارسا در مقدمه‌ی جزوه‌اش نوشته است «علی رغم این که در تکمیل این پروژه از دوستانش - که همگی از تحصیلات علی در زمینه‌های ریاضیات، علوم سیاسی، جامعه شناسی، فلسفه و روانشناسی برخوردارند- استفاده کرد ...
256
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_بیست_وهفتم یادداشتی از رئیس سازمان روی میز است. گزارشی از پیش رفت کار می‌خواهد. چه پیشرفتی داشته‌ام؟ به پشتی صندلی تکیه می‌دهم و چشم‌هام را می‌بندم. به اطلاعاتی که از دانشجویان پارسا، مادرش، پرونده قضایی و کیوان بایرام به دست آورده‌ام فکر می‌کنم. چیزی دستگیرم نمی‌شود. به طرف پنجره می‌روم و به پایین نگاه می‌کنم. دو اتومبیل به هم کوبیده‌اند و خیاب ...
252
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_بیست_وششم ساعت نه صبح است که دکتر میرنصر را با وقت قبلی ملاقات می‌کنم. نشانی‌اش را در دادگستری و از روی تکه کاغذی که وقت خودکشی در جیب پارسا بوده، یاد داشت کرده‌ام. مطب دکتر میرنصر در طبقه‌ی هفتم یک برج بیست‌و یک طبقه است. با این که حدود هجده ماه قبل و فقط برای یک بار پارسا را دیده است، اما برخلاف بازپرس فیضی خیلی خوب او را به خاطر می‌آورد. چیزی ...
301
در گنجینه کتاب بوی مهربانی می آید … کجا ایستاده ای، در مسیر باد؟ . . . خوشحالم سلامت هستید .!. . . . ...
لطف شما مستدام ،،مهربانید 🌹🌹
Sistany,,,,
263
در گنجینه کتاب بوی مهربانی می آید … کجا ایستاده ای، در مسیر باد؟ . . . خوشحالم سلامت هستید .!. . . .
252
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_بیست_وپنجم ساعت دو بعدازظهر است که به آپارتمانم می‌رسیم. مهرداد ساندویچ‌ها را روی میز می‌گذارد و من دوتا نوشابه از توی یخچال بیرون می‌آورم. ناهار که می‌خوریم مهرداد می‌گوید پاسپورت مادرش را گرفته است و حالا باید برای او ویزا تهیه کند. می‌گوید از نظر سفارت سوییس که حافظ منافع آمریکا در ایران است، خروج مادرش از کشور که پیرزن بیماری است بدون اشکال ...
253
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_بیست_وچهارم فنجان‌های شیرقهوه را از توی سینی برمی‌داریم.«قبل از وقوع حادثه تغییری در رفتارش ندیدید؟ مثلا عصبی، زودرنج و یا بهانه‌گیر نبود؟» خانم فخریه بلند می‌شود و قاب عکس کوچکی را از روی دراور گوشه‌ی اتاق می‌آورد و نشانم می‌دهد. عکسی از پارسا است که با دو دست خط کش لاکی بلندی را تا حد شکسته شدن خم کرده و به دوربین لبخند می‌زند. -«این عکس رو سه ...
266
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_بیست_وسوم سه روز است که سایه حتی تلفن هم نزده است. آدرس منزل پارسا را از دانشگاه گرفته‌ام. به مهرداد زنگ میزنم که اگر دلش می‌خواهد با هم به خانه پارسا برویم. قبل از ظهر جمعه است که من و مهرداد با تاکسی به طرف خانه پارسا می‌رویم. رادیو ماشین مسابقه بیست سوالی پخش می‌کند. مورد مسابقه اره است. به مهرداد می‌گویم: «بالاخره نگفتی چی شد به ایران اومدی؟» ...
261
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_بیست_ودوم می‌گویم: «تو خوشبختی. علی خوش بخت است. منصور خوش بخت بود. موسی هم خوش بخت بود.» سایه دوباره می‌خندد و می‌گوید: «درباره موسی کاملا حق با توست. کسی که خداوند در بیست سوره قرآنش درباره‌اش حرف زده باشه و صدو سی و شش بار اسمش رو تلفظ کرده باشه، حتما آدم خوش بختیه. کسی که به قول خودت تنها انسانی است که صدای خدارو شنیده حتما خوش بخته.» دست‌هاش ...
260
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_بیست_ویکم ساعتم ده صبح است که از خواب بیدار می‌شوم. ماجرای دیشب مثل کابوسی توی ذهنم جابه‌جا می‌شود. صبح زود که علی مرا به آپارتمانم برساند، ماشینم را به او دادم تا این چند روز که درگیر کارهای کفن و دفن منصور است، بدون ماشین نماند. توی آشپزخانه که می‌روم صدای زنگ در بلند می‌شود. در را باز می‌کنم، سایه است. چادر مشکی کرپ نازی به سر کرده است. روی صند ...
Sistany,,,,
265
هر کس که رسید گفت :.... یارت هستم ... هر لحظه بخوای .!... در کنارت هستم ... هرکس به ی جور از .!... دلم بالا رفت ... انگار که دیوار دلش .!... من هستم ... سلام .!... صبح در اغاز هفته بخیر ... شنبه اخرین .! فروردین با صفا باشید ... آرامش یعنی قایق زندگیم را دست کس ...
264
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_بیستم -«به مبارک گفته‌ام شیشه‌های ویترین‌رو با دستمال، خوب برق بندازه. نمک پرورده‌ایم قربان. دست بوسیم قربان. صبح‌ها اگه گنجشک‌ها جیک بکشند و مزاحم خواب حضرت عالی بشن جیک دونشون رو درمی‌آوریم قربان. از آن صبح هم اصلا نگران نباشید قربان. به همه‌ی درخت‌های همسایه دستور داده‌ایم از این به بعد سایه‌شون رو توی حیاط ما بندازند. به تیرهای برق گفته‌ایم ...
264
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_نوزدهم وقتی پزشک جوان اورژانس می‌گوید که منصور ده دقیقه قبل تمام کرده، علیرضا خم می‌شود و صورتش را توی دست‌های بیرمق منصور پنهان می‌کند. شانه‌هاش تکان می‌خورند و بعد بغضی را که انگار مدت‌هاست توی گلو نگه داشته، رها می‌کند. پزشک جوانتری ورقه‌ی گواهی فوت، علت مرگ را ایست قلبی می‌نویسد. علی مدارکی را امضا می‌کند، به کمک پرستاری منصور را روی برانکار ...
261
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_هجدهم به درختی تکیه داده و منتظرم است. شلوار تیره و پیراهن روشنی زیر کاپشن زیتونی رنگش پوشیده است. توی ماشین می‌نشیند. - سلام یونس. خوبی؟ می‌خندم و چیزی نمی‌گویم. آدرس خانه‌ی منصور را می‌دهد و دوباره می‌پرسد: -خوبی؟ بیرون، بادی توی درخت‌ها می‌پیچد. اواخر بهمن ماه است و هوا حسابی سرد شده است. باران ریزی روی شیشه‌ی ماشین شروع می‌کند به باریدن. می‌گ ...
268
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_هفدهم ساعت چهار بعد از ظهر است. چند ساعت است که برای پیدا کردن داروهای مادرم توی کوچه‌های ناصر خسرو پرسه می‌زنم. اینجا پر از قاچاقچیانی است که هر داروی نایابی را توی انبارهای تاریکشان پنهان کرده‌اند. یکیشان می‌گوید: «به پیغمبر ندارم. یعنی نیست دنبالش نگرد.» و دیگری: «اگه کسی داشته باشه به قیمت خون پدرش می‌فروشه.» دیگری:«شاید یاقوت مدیسین داشته ب ...
265
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_شانزدهم تلفن زنگ می‌زند و من بی‌حوصله گوشی را بر می‌دارم: بفرمایید - آقای فردوس؟ یونس فردوس؟ -خودم هستم بفرمایید. - بنده کیوان بایرام هستم. هم کلاسی دوران کودکی مرحوم پارسا اسم پارسا را که می‌شنوم روی کاناپه نیم خیز می‌شوم. رادیو هنوز روشن است: -گفتید همکلاسی پارسا؟ -بله آقا. البته من مثل اون شاگرد درس خوانی نبودم به همین خاطره که خیلی پیشرفت نکرد ...
271
264
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_پانزدهم مهرداد را می‌رسانم خانه، اذان غروب است که به آپارتمانم می‌رسم. در را که باز می‌کنم، از لای در کاغذی روی زمین می‌افتد. نامه‌ای است از جیرفت، روی کاناپه می‌نشینم تلفن زنگ می‌زند، سایه است و می‌خواهد بداند برای جواب سوالش فرصت کرده‌ام سراغ علیرضا بروم یا نه. می‌گویم دادگستری بوده‌ام اما تا آخر هفته حتما از علی سوال خواهم کرد. سایه اعتراضی نم ...