گنجینه‌ی کتاب

53
از همه‌ی دوستان تقاضا دارم که عکس و آی دی صحیح داشته باشند
263
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_چهاردهم بقیه‌ی پرونده را ورق می‌زنم . اظهار نظر بازپرس فیضی اواخر پرونده است. به عقیده‌ی او کار ذهنی شدید، تجرد و یاس مجهولی پارسا را وادار به انتحار کرده است. اما این «یاس مجهول» چیست؟ همه‌ی گره ما در همین پرسش نهفته است. چرا پارسا مایوس شده است؟ فیضی درباره این که پارسا چرا مایوس شده است هیچ توضیحی نداده یا نداشته است که بدهد. پرونده را می‌بند ...
267
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_سیزدهم دوباره پرونده‌ی سیصدو چهل و سه صفحه‌ای را ورق می‌زنم. عکسی از پارسا به مقوای لیمویی رنگ پوشه میخ شده است. گزارش فشرده بازپرس در همان صفحه‌های اول است: «دکتر محسن پارسا، استاد فیزیک دانشگاه‌های ایران، حوالی ساعت هفت و پانزده دقیقه‌ی بعد از ظهر روز چهارشنبه، هفدهم مهر ماه سال هزار و سیصد و هفتاد و دو، به طبقه هشتم ساختمان بیست و شش طبقه‌ی ت ...
256
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_دوازدهم مهرداد کمی جلوتر ایستاده و دارد سیگاری آتش می‌زند. دفتر بازپرس فیضی ته راهرو طبقه ششم است. مهرداد روی نیمکت فلزی راهرو می‌نشیند تا من با بازپرس صحبت کنم. با این که بیش از سه بار تلفنی با فیضی صحبت کرده‌ام ، اما چند دقیقه طول می‌کشد تا با توضیحاتم مرا به خاطر آورد. کوچک‌ترین علاقه‌ای به پرونده‌ی پارسا ندارد. می‌گوید چون پرونده شاکی خصوصی ن ...
260
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_یازدهم آسانسورهای ساختمان دادگستری خراب است و ما مجبوریم تا طبقه‌ی ششم از پله‌های شلوغ بالا برویم. به هر پاگرد که می‌رسیم، مهرداد کمی مکث می‌‌کند تا نفس تازه کند. به طبقه چهارم که می‌رسم مهرداد را لابه‌لای جمعیت می‌بینم که در پاگرد طبقه سوم نفس زنان بالا می‌آید. جمعیت به جز پله‌ها، توی اتاق‌ها، راهرو‌ها و حیاط دادگستری موج می‌زند. زن میانسالی دست ...
264
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_دهم انگشتان دست‌هام به وضوح می‌لرزند، مهرداد تقریبا فریاد می‌کشد: نمیدونم! همه‌ی چیزی که در این خصوص می‌دونم و فکر می‌کنم تو هم باید بدونی- یعنی سعی کنی که بدونی- اینه که ما نمی‌دونیم، این شریف‌ترین و در عین حال محتاطانه‌ترین چیزیه که بشری می‌تونه درباره این سوال وحشتناک بگه. آیا فضا انتها داره؟ آیا در میلیاردها کهکشان دیگه، ماه هر کدام از میلیا ...
256
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_نهم پاکت سیگاری از جیب کاپشن چرمی‌اش بیرون می‌آورد وسیگاری آتش می‌زند، صورتش هنوز به سمت پنجره است. - تا اونجا که خاطرم می‌آید نه سال پیش رشته فلسفله را فقط به این دلیل انتخاب کردی که به قول خودت از حریم دین دفاع فلسفی کنی. دود سیگارش را بیرون می‌دهد و بعد چیزی می‌گوید که از تعجب خشکم می‌زند. تعجبم به این خاطر است که عین همین جمله را چند هفته پی ...
257
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_هشتم صبح با تلفن مهرداد از خواب بیدار می‌شوم، می‌گوید اگر مزاحم من نیست می‌خواهد امروز را با من بگذراند. به او می‌گویم تا نیم ساعت دیگر بیرون منزلشان منتظرم باشد. گوشی را می‌گذارم و دوباره روی تختخواب دراز می‌کشم، دقیقه‌ای به سقف اتاق خیره می‌شوم. ترک نازکی گچ گوشه‌ی اتاق را برش داده است، بعد بلند می‌شوم و دوش می‌گیرم، بعد نه طبقه با آسانسور پا ...
Sistany,,,,
265
بهار من تو میدانی که این .!... دنیا قشگ است ... زمین پر نسترن بویت مثه یاس .!... خدایا لاله و سنبل قشنگ است ... زمین با گردشش چرخید .!... بهار امد و بار امد ... بهارم مست خندیدم که عشقت .!... هم قشنگ است ... سلام .!... صبح عشق در کنار خانواده را شروع میکنیم ... تا در نهایت و از همون آغاز لبخنید زیبا ...
251
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_هفتم دیر وقت است که به آپارتمانم می‌رسم. کوفته و بی‌رمق. کم مانده همانطور سرپا توی آسانسوری که مرا به طبق‌ی نهم می‌برد خواب برم. توی این چند روز به اندازه‌ی همه‌ی عمرم راه رفته‌ام و حرف زده‌ام و یادداشت برداشته‌ام و سوال کرده‌ام و جواب نگرفته‌ام و خسته شده‌ام، سیبی از توی یخچال بر می‌دارم و دکمه ضبط شده‌ی منشی تلفنی را فشار می‌دهم. «سلام آقا. م ...
252
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_ششم روزنامه‌ای میخرم و روی نیمکت سنگی پرتی در پارک هفت بهشت می‌نشینم . سوز سردی می‌آید. پارک خلوت است. روزنامه را ورق میزنم: کاهش نرخ ارز/ بهره برداری از صدها طرح عمرانی و تولیدی آغاز شد/ ترک اعتیاد شش روزه با طب سوزنی از چین/ کانن پیشتاز در سرعت و تکنیک/ تدریس خصوصی/ فیلم برداری از مجالس/ مبانی فلسفی پست مدرنیسم/ تخلیه چاه/ با جهان تور به قبرس، ...
250
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_پنجم چند روز است که به روزنامه آگهي داده‌ام که هر کس درباره دکتر محسن پارسا و علت خودکشي‌اش اطلاعات مفيدي درد يا فکر مي‌کند که اطلاعات‌اش مفيد است با دفترم در سازمان پژوهش‌هاي اجتماعي تماس بگيرد. کمتر از سه ماه وقت دارم تا پايان نامه را تمام کنم. کارها به کندي پيش مي‌روند. همه‌ي اطلاعاتي که به دست آورده‌ام از چند سطر بيش‌تر نيست. محسن پارسا، سي و ...
259
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_چهارم به آپارتمان‌ام که مي‌رسم شب از نيمه گذشته است، مهرداد را با همان حال به هم ريخته‌اش پيش مادرش گذشته‌ام؛ هنوز در فکر جوليا و حرف‌هاش هستم، در فکر مهرداد، در فکر دختر چهار ساله‌ي مهرداد که حتي يادم رفت اسم‌اش را بپرسم. احساس مي‌کنم بدنم دارد داغ مي‌شود. پنجره‌ها را باز مي‌کنم و روي تخت خواب ولو مي‌شوم، بعد آن قدر به دکتر محسن پارسا فکر مي‌ک ...
260
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_سوم دختر قشنگيه، مهرداد شيشه عينک‌اش را با دستمال کاغذي پاک مي‌کند و مي‌گويد هيچ وقت به اين چيزها اهميت نميده. مي.خواد بدونه بيست و پنج سال پيش، يعني درست قبل از تولدش کجا بوده. نميدونه چرا بيست و پنج سال قبل، نه يک سال زودتر و نه يک سال ديرتر متولد شده. مي‌پرسه هزاران ساله که جهان وجود داشته اما او نبوده، پس چه دليلي باعث شده که او ناگهان بيست ...
247
روی ماه خداوند را ببوس نوشته : #مصطفی_مستور # قسمت_دوم همان طور که مهرداد را در آغوش گرفته‌ام، از بالاي شانه‌اش زني را مي‌بينم که از ته سالن انتظار فرودگاه دست بچه‌ي منگل‌اش را گرفته و به سمت روزنامه فروشي گوشه سالن مي‌رود. کله‌ي بچه به شکل غريبي بزرگ و غير طبيعي است. مهرداد مي‌گويد: کاش نبودم. من با خودم فکر مي‌کنم، احتمالا خداوندي وجود ندارد. مسير فرودگاه تا رستوران برگ را زير باران شديد م ...
252
روی ماه خداوند را ببوس نوشته: #مصطفی_مستور #قسمت_اول چند شاخه گل ارکيده صورتي می‌خرم و آن‌ها را روی صندلی عقب ماشين می‌اندازم. می‌روم فرودگاه ته افق، خورشيد روي آسفالت جاده‌ي کرج جان مي‌کند. نه سال پيش که مهرداد رفت آمريکا من و او دو سالي بود که در رشته فلسفه‌ي دانشگاه تهران قبول شده بوديم. مهرداد آن قدر با Pen Friend اش نامه نگاري کرد که پاک عاشق‌اش شد. درسش را نصفه و نيمه رها کرد و رفت آمري ...
249
چطور وقت کتاب‌ خواندن خواب‌تان نبرد کسانی هستند که وقت کتاب خواندن خواب‌شان می‌برد. این شرایط ممکن است حتی برای کسانی پیش بیاید که عادت به کتاب‌ خوانی دارند و در زندگی‌شان می‌توانسته‌اند چندین و چند ساعت بدون این که خسته شوند کتاب بخوانند. گاهی حتی دلیل‌اش هم این نیست که کتابی که می‌خوانید کسالت‌بار است و آن را خیلی دوست ندارید. حتی ممکن است کتاب رمان هیجان‌انگیزی باشد، اما باز هم موقع خواندن‌اش ...
Sistany,,,,
346
در عمر منو تو زمان میگذرد ... تلخ بوده و شیرین خودش میگذرد ... و .!. فقط خاطره ای می ماند ... گر تو شیرین باشی شیرینتر می گذرد ... وای اگر تلخی کنی تلخ تر میگذرد ... هر دومون گر برویم ... دست نخورد به جا می ماند .؟ خیر ... پس بیا عاشق باش عشق بورز ... خوبیت پا بر جاست ... و همیشه ماندنی ... سلام .!... صبح در طلوع روز پنج شنبه خوش . . . همیشه کسل‌کننده‌ترین قسمت ریاضیات . . .! احت ...
361
کاش بودی پیراهنِ تار و پودم یا که پیراهنِ تنِ تو من بودم ؛ یا کاش هر دو بودیم در پیاله‌ی یاران تو شراب ، من آب باران ؛ یا کاش دو مرغک عشق بودیم دو تنها به صحرای همدمی بدون آدمی 👤قاسم هاشمی نژاد 📘 https://T.Me/Ganjine_Ketab --------------------------------------------- 📘 🎼 ☕️ 🚬 🐢 ☘️ ما را به دستِ اهلش بسپارید! #گنجینه_ی_کتاب ---------------------------------------------
398
پدر و مادر ناخواسته فرزند خویش را شبیه خود می‌کنند و نام «تربیت» را بر آن می‌گذارند. فراسوی نیک و بد نیچه 📚 __________________ #گنجینه_ی_کتاب 📘 @Ganjine_Ketab 📕 📘 @My_eBooks 📕 __________________
399
#برای_استاد_شجریان بسا درد که بی شفای تو....خاموش بسا حرف که بی مگوی تو....پنهان بسا حضور که بی پیدای تو....غایب. داوود غریب ما ! دیری ست در این دردْ ستان من واژه بسیار آورده ام به دعا من دعا بسیار آورده ام به درد، اما آدمی بی نامِ تو....تنهاست اما عشق بی مزامیر تو....پرده پوش اما جهان بی نی نوایِ تو....خاموش. داوودا...! شبانه غمگین به خوابِ سَحر به آشیانه آفتاب برگردد، اینجا مرغانِ گلو بریده ب ...
412
ﻣﺮدی ﻛﻪ ﻋﻘﺐ ﺗﺎکسی ﻛﻨﺎر ﻣﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮد ﻭ داﺷﺖ ﺗﻮی ﺳﺮرسیدش ﭼﻴﺰی ﻳﺎدداﺷﺖ می‌ﻛﺮد، ﺳﺮرﺳﻴﺪﺵ ﺭﺍ ﺑﺴﺖ و ﮔﻔﺖ : ‏ﻫﺮچی می‌دوﻳﻴﻢ، ﺑﺎزم ﻋﻘﺒﻴﻢ ! کسی ﺟﻮابی ﻧﺪاد ! ﻣﺮﺩ دوﺑﺎره ﺧﻮدش ﮔﻔﺖ : ‏ﻫﻤﺶ دارﻳﻢ می‌دوﻳﻴﻢ، ﺑﺎزم هیچی ! زنی ﻛﻪ ﺟﻠﻮی ﺗﺎکسی ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮد ﮔﻔﺖ : ﺧﻮش ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺘﻮن ! ﻣﺮد ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﭼﺮا ؟‏ زن ﮔﻔﺖ : ‏ﭘﺴﺮ ﻣﻦ ﺷﺶ ﺳﺎﻟﺸﻪ ولی نمیتوﻧﻪ ﺑﺪوئه ... ﻫﺮﻛﺎری میﻛﻨﻴﻢ نمی‌توﻧﻪ ... دﻳﮕﺮ هیچکدام حرف ﻧﺰدیم ، ﺑﻪ زن ﻧﮕﺎه ﻛﺮدم ؛ جوان ﺑﻮد ... ...
Sistany,,,,
400
در صبح قشنگ .! ... چهچه گنجشک چه زیبا ... تو مال منو .! ... عاشق مردم ز جهانی چه زیبا ... عالی بشود .! ... روزم در صبح چنین روز ... دنیا گل و بلبل .! ... شمع بوده چه زیبا ... سلام .!... صبح چهار شنبه بخیر ... با خودمان می‌گوییم عادت می‌کنیم و با صراحت زیادی این جمله را تکرار می‌کنیم آن چیزی که هیچ‌کس نمی‌پرسد این اس ...
Sistany,,,,
395
اگر بنده و شر منده .! الهی .!...* *تو با من یار هستی ...* *میدونم که .! میدانی .!...* *تو یک عمر یار هستی ...* *نه هیچ کس نشود .! تو .!...* *به دل من ...* *نه انگار که .! الهی .!...* *تو سفارش .! کرده هستی ...* *سلام .!...* *صبح سه شنبه با طراوت بخیر ...* ‌‌‏ ‌‌‏ *خداوندا* *همان گونه که چشم هایما ...
401
هیچ‌ «نیمه‌گمشده‌» ای وجود ندارد. تنها چیزی که وجود دارد تکه‌هایی از زمان است که در آن‌ها ما با کسی حال خوشی داریم. حالا ممکن است سه دقیقه باشد، دو‌ روز ، پنج سال یا همه‌ی عمر! زندگی من آنتوان چخوف
Sistany,,,,
397
من به یگ صبح قشنگ محتاجم ... رنگا رنگ بشود از گلها محتاجم ... ای خداوند ببر ویرس را تو از دیار ... که ببینیم این بهار زیبایست محتاجم ... چند روز دگر در کچسر روز گل است ... نیمه اردیبهشت جشنواره از لاله است ... من که دانم تو که دانی برود بیماری ... دست به دست هم بدیم تا برود بیماری ... سلام .!... صبح زیبای روز دوشنبه بخیر ... گل های بهاری انتظار دیدنشان را میکشیم تا بریم و از نزدیک لمسه ش ...
Sistany,,,,
392
صفحه شطرنج را .!!... با سفید و ئ مشگی با خودم طی کردم ! در پی در به دری ... لشگری از باغ و گل ها ی بهار .!!... باز فرستاده خدا که بهار .!... امده است در پی در به دری ... سال هاست عشق درگر .!.. پیشم نیست رفته دگر ... حال امروز دلم بارانیست .!... شایدم در به دریست ... هر چه خواستم نوشتم .!... ...
Sistany,,,,
391
چقدر چشمات مثل خورشید شده امروز ... منم محتاج گرمای چشات بودم همین امروز ... تو که دانی همه دانند که افتاد فاصله بین منو تو ... چه زیبا بوده هر روزه خداوند بوده هر روز.... سلام .!... صبح اغاز هفته شنبه همه دوستان بخیر .!... کاش ممنوعه نبودی آن وقت آنقدر سیر در آغوش میکشیدمت که یادم برود دوری که یادم برود نیستی تو نمیدانی اما فاصله میتواند از هر مخدری کشنده تر باشد... #یگانه_حق_‌پرس ...
Sistany,,,,
395
سلام .!.. صبح ادینه شما بخیر ... انسان های بزرگ ازخودشان توقع دارند، و انسان های کوچک، از دیگران ...! اگر کسی خوبی های تو را فراموش کرد تو خوب بودن را فراموش نکن .... جمعه و ادینه شما در قرنطینه خاگی خوش و سلامت ... مورخه ... ۲۲ فروردین 10 April و ۱۶ ماه شعبان علیرضا سیستانی ...✍️.....
389
سلام بفرمایید
Sistany,,,,
387
میگم اشکی بریخته .!... فرشته مثل باران ... الهی مشکلات .! هم .!... حل بشه توی باران ... بارش رحمت است اُن .!... برکت و شادی ما ... یه فردایی میخندیم .!... به این روز ها که رفته .!... صفا داره تو باران ... سلام .... صبح در روز پنج شنبه ای زیبا را تبریک میگم ... جشن و میلاد با سعا ...
Sistany,,,,
393
دل و از دست ندهم .!... چون ی روزی تو یارم بودی ... در سرم عشق و همه .!... یاور و یارم بودی ... تو برو از ذهنم .!... گم شو از خاطره هام ... چقدر پوچ .! می اندیشیم .!... عشق و قرارم بودی ... سلام .!... صبح قشنگ روز چهار شنبه ای خوش و دوست دارم های زیبا را برایت خواهانم بلاخره این روزهای قرنطینه و حصر خانگی شکسته ...
400
تراژدی این نیست که تنها باشی، بلکه این است که نتوانی تنها باشی! گاهی آماده‌ام همه چیزم را بدهم تا هیچ پیوندی با جهان انسان‌ها نداشته باشم. ولی من بخشی از این جهانم و شجاعانه‌تر این است که آن را همراه با آن تراژدی بپذیرم. #آلبر_کامو یادداشت‌ها📚 📚 __________________ #گنجینه_ی_کتاب 📘 @Ganjine_Ketab 📕 📘 @My_eBooks 📕 __________________
Sistany,,,,
392
میان من و تو دلبر که بوده ی روز فکر میکنی سرور که بوده جهان چرخید ویروس شد نمایان میان عشق و اتش ها چه بوده ولم کن روزگار مردمان خون قفس منزل شده هر جا نبود نان ی میکروب امده شاه گدا کیست ؟ ی دکتر پرسنل یا که مریض کیست ؟ رفاقت هیچ ندارد زیر میزی را نداند اگر بهداشت ندانی هیچ نداند چهل یک سال دولت بوده نامرد ی چند وقتی کرونا هست مثه مرد شاید روزی رسد پاک شه دروغ ها شاید بدتر ز بدتر شد دروغ ها ...
Sistany,,,,
387
شاید لحظه به لحظه .!... سخنم گوش کنی ... یا که واژه بشوم بی معنا .!... زود فراموش کنی ... انچه من از تو بدیدم فقط .!.. شاخه گلی بود خدا ... شکل من حال شده شکل .!... ی لبخند فراموش نکنی ... سلام .!... صبح در روز دوشنبه .! شادی بخیر .!... ای دوست تو که همیشه شکر گذار نعمتها بوده ای و خداوند را فراموش نکر ...
Sistany,,,,
379
واجب است حتما نویسم .!... عشق بود دلشدگان ... یک اجازه بدهم با عشق .!... تبانی میکند دلشدگان ... هر چه دشمن نغمه خواند .!... ناکَسِ یست من دور زنم ... بیکرانم را غزل پر کرده .!... است دلشدگان ... سلام .!... صبح یک شنبه در خانه بمانیم خوش ... #سکانس_ماندگار وقتی پیش همیم قدر با هم بودن رو نمیدونیم وقت ...
390
دوست داشتن تو شبیه آخرین چکّه ی آبی است که مسافر مانده در بیابان را به آبادی می رساند شبیه آخرین کبریت یک کوهنورد گم کرده راه در لبه ی پرتگاه دور و سرد شبیه جُستن کوره راهی در جنگل و دست انداختن به آخرین تکه تخته ای که موج ها می آورند شبیه شعری است در حاشیه ی کتابی کهنه به دست خطی آشنا ببین: عشق ته ته ته تاب من است وقتی که بی تاب تواَم... #روایا_آرتیمووا
381
🌹🌹🌹🌹🌹🌹
382
وقتی یک حیوان وحشی را در سیرک به حیوانی بی آزار مبدل می کنند، آیا وحشی بودن آن را درمان کرده اند یا فقط آن را با توسل به تحمیل ترس و زخم و گرسنگی رام کرده اند؟ کلیسا هم دقیقا همین کار را با انسان کرد: انسان را با زور و ترس و... رام کرد و اسم این کار را بهبود بخشیدن و درمان انسان نهاد، در حالی که انسان فقط ناتوان و بیمار شد. #نیچه / غروب بت ها
385
فاشیست بودن یا ناسیونالیست بودن، کار دشواری نیست. کافی است چشم بر ارزش های انسانی ببندیم و کمی با حرف های کلی سرگرم بشویم، زبان خود را بهترین زبان دانستن و زبان دیگری را گوش خراش خواندن؛ موسیقی قومی خود را سحرانگیز دانستن و موسیقی دیگری را سرسام آور خواندن؛ لباس محلی خود را زیبا نامیدن و لباس محلی دیگری را به تمسخر گرفتن؛ سنت های قبیله ای خود را ستودن و سنت های قبیله ای دیگری را ابلهانه خواندن... ...
Sistany,,,,
392
*برخیز به زندگی بزن لبخندی .!...* *حال صبح شده است ...* *بیدار شده سرو گل اندام که .!...* *پای چمن اوست ...* *مجنون تو من حال که امروز .!...* *پرو بال شکستم ...* *من خانه بدوش تو شدم حال .!...* *بر خیز باز صبح شده است ...* *سلام .!..* *قبل سال اگر به یاد داشتید میگفتم صبح شنبه اول روز کار پر برکت ...* *انسانی که هدفش خدمت به خداست ...
385
من همیشه مردِ عمل بوده ام ،با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم کرده ام،در جنگ هایی شکست خورده ام و در جنگ های دیگری پیروز شده ام،اما فهمیده ام که پیروزی و شکست بخشی از زندگی هر کسی است... به جز ترسوها،چون اینان هرگز نه شکست می خورند و نه پیروز می شوند. #شیطان_و_دوشیزه_پریم #پائولوکوئیلو 📚 ______________________ #گنجینه_ی_کتاب 📕@Ganjine_Ketab📘 ______________________
Sistany,,,,
388
*هر روزه در خیالم .!...* *یادم نمیروی تو ...* *بیمار شوم بدانم .!...* *غم داری لحظه ای تو ...* *ابله نشی بری تو .!...* *بیرون توی جماعت ...* *حیران خبر بشو تو .!...* *بیمار شوم من از تو ...* *سلام .!...* *صبح زیبای روز جمعه در خانه بمانیم بخیر و سلامت* *در سختی هایم،* *نبردی با ترس هایم،* *نبردی با تاری ...
Sistany,,,,
395
*چه زیبا ، بهترینی خانه ماندی .!.. *نرفتی در طبیعت ...* *نشستی عاقلانه کنار پنجره .!... *هستش ، طبیعت .!...* *غزل ویرانه شد خنده بکن تو .!..* *آسمانم ، بهتر از دیروز بوده ...* *نوشتم که بگم دنیا دوباره .!...* *برمیگرده در طبیعت ...* *سلام .!...* *پنچ شنبه روز اخر هفته در خانه ماندن است* *پس ...
Sistany,,,,
386
*طنز .!..* *میخوام طنزی نویسم ، لایک زنی تو ...* *یکی دیگر نبود ، حرفم فقط تو ...* *تو که مجبور شدی هر روز ببینی ...* *طرف داری نکن از چسب بینی ...* *شده موی سرت مانند قالی نخ نمایی ...* *کامنت صبح بخیر گفتم تو ماهی ...* *توی خونم پراز سوسک بود و مورچه ...* *اگر رفتی شمال نیار کلوچه ...* *تو هر روزه میبینی اون کلیپ ها ...* *ندیدی اقدس و جایی با مهسا ...* *دروغ میگن که شعر حرف دل ماست ...* * ...