تداعی آزاد

7
Open in app
تداعی آزاد
194
خیلی سرده! هوا رو می‌گم.
تداعی آزاد
306
از یه کابوس وحشتناک پریدم. خواب می‌دیدم، از سر کوچه‌مون که پیچیدم، کل منطقه رو آب گرفته، مثل دریا امین پیداش نبود و من بی‌قرارترین آدم روی زمین بودم. آب به سرعت خشکید و من داخل خونه شدم. خونه‌ پر از گِل بود. مادر داشتیم و دخترخاله‌ها دورش نشسته بودند (مثل فضای اون روزهای آخری که مادر داشت می‌مرد). رفتم سراغ آلبوم‌ها تا عکس‌های امین رو ببینم، اما دلم نیومد و عجیب اینکه آلبوم‌ها خشک و سالم بودن! ام ...
تداعی آزاد
201
باران نم‌نم می‌بارد. آن دختر، مادر ندارد، از برادرش خبر ندارد. شب سرخی است؛ ابرهای سرخ، صورتِ آسمان را فرازمینی کرده‌اند. آیدا کوچولوی تنها، در مغزم می‌خواند: مغزش را چون بادام بشکن زود دام، دام، دام! از آن روزی که من، این شعر را به آیدا کوچولوی دریا، یاد می‌دادم، دو سال گذشته! لابد آیدا هنوز این شعر را حفظ است! از کجا معلوم، شاید حتی آیدا، حالا این شعر را، در خانه و برای مادر و پدرش می‌خواند! امر ...
تداعی آزاد
605
آرزوی روز تولدم، چیزایی هست که درحال حاضر اگه اتفاق بیافتن، خیلی خوش‌حالم می‌کنه. اول از همه، سعادتمندی برادر کوچیکه است. دومیش اینه که یه مرکز مشاوره و روان‌درمانی، پیشنهاد کاریم رو قبول کنه یا بهم پیشنهاد کار بده. سومیش که هم مرتبه با خواسته‌ی دومه، آشنایی با یه ناشر قابل اعتماد، برای چاپ و نشر کتابم و دلگرم شدن به نویسندگیه. اگه یه ماشین خیلی خوب هم داشته باشم، خیلی خوش‌حال می‌شم. و سَوای از هم ...
تداعی آزاد
440
تولدم رو بهتون تبریک می‌گم. 😁 #سایان
تداعی آزاد
373
طفلکی تن مغرورم تن بی‌گناهم به هزار شیوه اعتراض می‌کند، بی‌آنکه خود معترض باشد! به هزار گناه اعتراف می‌کند، بی‌آنکه خود گناه‌کار باشد! #سایان
تداعی آزاد
390
وقتی شما در برخورد با دیگران، هنجارها و اصول برقراری روابط پسندیده را نادیده می‌گیرید، رفتار شما غیرمنتظره و گمراه‌کننده خواهد بود و این، منجر به دریافت بازخوردها و واکنش‌های ناخوشایند و سوءبرداشت‌های تخریب‌گری خواهد شد. هرچند ممکن است رفتار شما از روی خودخواهی، بی‌شعوری و یا بی‌حرمتی به دیگران نباشد و شما برای رفتارتان علتی متناسب با شرایط خاص خود را داشته باشید، اما در هر صورت، برای جبران آسیب‌ه ...
تداعی آزاد
397
روز را با مواجهه با تلخی یک دروغ بزرگ از دهان یکی از نزدیک‌ترین کسانت آغاز می‌کنی و به تمام خودت و هستی‌ات شک می‌کنی!
تداعی آزاد
406
دیروز پدرم را به خاطر برادرم سرزنش کردم! شرمنده‌ام.
تداعی آزاد
406
پودمان اول تموم شد. قبول شدم. می‌ریم برا مرحله‌ی بعد
تداعی آزاد
621
قرار بود، روان‌درمانگر باشم و افراد بالغ رو با ترفندهای روانشناسانه گول بزنم تا جذب چالش‌های زندگی و پابند تحمل بدبختی‌هاشون بشن. یهو خط عوض شد و افتادم تو دام معلمی تا با شعارای تشویقی مسخره‌، مثل آفرین و صدآفرین و ای فرزند نمونه و ... بچه‌ها رو گول بزنم، تا جذب حفظ دروس و پابند فضای کسالت‌بار مدارس بشن. اَه قرار بود، مشاور باشم و راه‌های مواجهه‌ی درست با خود، خلق، خدا و خلقت رو به کسایی که این ر ...
تداعی آزاد
506
دیشب توی یه فروشگاه لوازم کادویی من تنها مشتری‌ای بودم که ماسک زده بود و چادری هم بود. نتیجه‌ش این شد که یکی از شاگردای فروشگاه رو گذاشتن که دربست من رو بپّاد! همیشه! تاکید می‌کنم، "همیشه" از وارد شدن به هر مغازه‌ای حس بدی داشتم، چون غالبا فروشنده‌ها، رفتار فروشندگی رو بلد نیستن. جدیدا که اوضاع بدتر هم شده. چون هرجا وارد می‌شی، چادرت می‌ره رو مخشون. لعنت به اونی که چادر رو انداخت رو سر ما و لعنت ب ...
تداعی آزاد
457
یک هفته گذشت. کجایی؟ چیکار می‌کنی؟
تداعی آزاد
471
خاکسپاری در ساعت ۱۲ روز ۲۵ خرداد: روحانی‌ای که بر جنازه‌ی دخترخاله‌‌ی قشنگم نماز خوند، اینطوری توصیفش کرد: ایشون زنی بودن که من سه صفت رو توشون دیدم: زنی فهمیده، باادب و متدین.
تداعی آزاد
447
دیروز ظهر روحش از قفس پرید.
تداعی آزاد
455
زمانی که برای مدتی طولانی فرصت خواندن کتاب و نوشتن را نداشته باشم، بطور ملموس‌تری متوجه این واقعیت آزاردهنده می‌شوم که با یک دنیای سنتی کهنه، با مردمی عاری از میل به شناخت عمیق‌تر جهان و با رسومی پوسیده، کوته‌فکری، جهل، کردار و تفکری عام‌پسندانه و نگرشی سطحی، احاطه شده‌ام.
تداعی آزاد
427
امروز گفتند، دخترخاله ممکن است کرونا گرفته باشد و من بعد از اینهمه مدت، مراعات شدید، با دوبار دیدن او و بوسیدن پیشانی او و مالیدن پاهای او، با بی‌احتیاطی کامل، رکب خوردم. به خیر بگذرد🤲
تداعی آزاد
418
امروز صبح بالاخره دخترخاله طاقتش تموم شد و دل کند و رفت توی بخش مراقبت‌های ویژه بستری شد.
تداعی آزاد
447
+ پاشو برو خونه - چرا؟! + چون دلت طاقت نداره و همش داری گریه می‌کنی. - می‌خوام گریه کنم، برای خودم گریه می‌کنم، نه تو (خیلی شرمنده‌ش شدم. با این حال وخیمش دوره‌ش کردیم و زار می‌زنیم و رنج و اضطرابش رو بیشتر می‌کنیم! اما بقیه بیشتر گریه می‌کردن، چرا به من اینو گفت؟ لابد از من انتظار داشت، محکم‌تر و عقلانی‌تر برخورد کنم. نمی‌خواست مثل بقیه، فوران احساس اندوهم رو به پاش بریزم. عوض اینکه من بهش بگم، ق ...
تداعی آزاد
423
ماهیچه‌ی بازوهام و سرشونه‌هام گرفته. اونم بخاطر اینکه دیروز حدود یه ساعت ماهیچه‌های پاهای دردناک و نیمه‌جون دخترخاله رو ماساژ دادم.
تداعی آزاد
427
امروز جان دادن تدریجی و دردناک دخترخاله‌ی قشنگم رو به تماشا نشستم و زندگی رو حاشا کردم.
تداعی آزاد
408
کی بگشایی دری بر در زندان من؟
تداعی آزاد
473
به فنگلیش یه پیام رو توی خواب خوندم: من، تو رو به یه ساعت از بهشت هم نمی‌دم. پیامگیر توییتر. ک
تداعی آزاد
469
جمعه‌ی سیاه سرطان داشته باشی با یک بچه‌ی معلول و یک بچه‌ی شیرخوار و یک دختر غمخوار آخرهایت باشد و یک روز شوهرت دست یک زن غریبه را بگیرد و بیاورد خانه و بگوید: این زن را گرفتم فقط بخاطر بهتر شدن وضعیت تو و بچه‌های‌مان!🖤
تداعی آزاد
893
من همش منتظر یه آبجی بودم. هر روز، لباسایی که مامان دوخته بود رو باز می‌کردم و با شوق و ذوق و کلی خیالبافی انتظار می‌کشیدم. روزی که به دنیا اومده بودی، رفتم خونه عمه طاهره تا به بیمارستان زنگ بزنیم و احوال‌پرسی کنیم. وقتی گفتن بچه پسره، زدم زیر گریه و با همه قهر کردم و تا خونه دویدم. روزی هم که آورده بودنت خونه، مامان هرچی صدام زد نیومدم نگات کنم. یادمه دل درد شده بودم. گمونم دل‌دردم هم از سر نارا ...
تداعی آزاد
805
ساعت شش و چهل دقیقه از خواب پریدم. خواب می‌دیدم، مثل زمون بچگی توی قطعه زمین جلوی خونه که حالا روش ساختمون‌سازی شده، هستم. اونجا پر از دمپایی پلاستیکی‌های نو و رنگ و وارنگ بود با مدلای مختلف، و من داشتم جمع‌شون می‌کردم. اول یه دونه ورداشتم و بعد همه رو جمع کردم. دم در خونه که رسیدم، مثل زمون بچگیم، مادرم خدابیامرز با همسایه‌ها جلوی در نشسته بودن. هرچند هیچ‌کدوم از اون زنا همسایه‌های ما نبودن. در خ ...
تداعی آزاد
587
شگفتیِ عشق در نگاه اول رو ولِش، اینجا که من هستم، هنوز عده‌ی زیادی از مردم اصرار دارن که بلافاصله بعد از نگاه اول، یعنی یک روز تا نهایتا یک هفته بعد، پیوند ازدواج صورت بگیره! #سایان
تداعی آزاد
632
دیشب خواب می‌دیدم، یه شب تا صبح برف زیاد و بی‌نظیری باریده و تاریک روشنای صبحه و من دارم بیرون رو نگاه می‌کنم. منظره‌ی روبروی خونه تپه مانند بود و سکوت برف و نور چراغ تیر برق‌ها و آسمون نیمه تاریک صبح، آرامش بهشتی داشت.
تداعی آزاد
604
دیشب خواب می‌دیدم، توی یه جای ناآشنای شلوغی گم شدم و لابه‌لای آدمای غریبه قدم می‌زنم و از آسمون برف و بارون و تگرگ، با هم می‌باره و من دستام رو باز کردم و مشت مشت برف و تگرگ می‌خورم. #سایان
تداعی آزاد
722
شنبه یه مصاحبه کاری داشتم. اما شاهد بی‌عدالتی بودم. خیلی دلم رنجید و ناامید شدم. تو خودم فروریختم. هیچ شدم. عمیقا احساس بی‌ارزشی کردم. اعتماد به نفسم تضعیف شد. به مهارت‌های خودم شک کردم. از وضع بازار کار و کارفرماها منزجر شدم و ناراحتیم تا دیشب خیلی عمیق بود. خوابم که برد، خواب می‌دیدم، رفتم سر جلسه‌ی امتحان. (مثل کنکور و آزمون‌های استخدامی) سالن خیلی شلوغی بود. وقتی به شماره‌ی صندلی خودم رسیدم، د ...
تداعی آزاد
669
دیشب خواب می‌دیدم، موهایم را مدل مردانه، کوتاه کرده‌ام و در لباس سربازی‌ام. می‌خواستم برای مرخصی به خانه برگردم، اما راه و چاه برگشتن را بلد نبودم و با گروهی سرباز نشسته بودم که با یکی از آن‌ها که چهره‌ی مشخص مردانه‌ای داشت، رابطه‌ی خاص‌تری داشتم. یک مرتبه گاو خشمگینی را از دور دیدم که بطرفم می‌دوید و من سردرگم بنای فرار گذاشتم و یکهو متوجه شدم در کوچه‌ی خودمان هستم! وارد خانه شدم و اقوام نامادری ...
تداعی آزاد
579
جهانم سرده کجایی؟
تداعی آزاد
756
هفتِ هفتِ هفتاد و هفت
تداعی آزاد
690
امشب، آخرین شب زندگی اوست و همه‌ی خویشانش این را می‌دانند. برای همین، تا صبح کنارش می‌مانند. فردا حوالی ساعت چهار و نیم عصر او برای بیست و یکمین بار خواهد مرد. هفتِ هفتِ هفتاد و هفت #سایان
تداعی آزاد
730
داداشم ماهی پرورش می‌ده. امروز ماهی آورده بود. چند دقیقه قبل، رفتم سر یخچال. چشمم افتاد به ماهی‌ها و یهو دیدم‌ که یکیشون هنوز داره تکون می‌خورده! عجیب شوکه شدم. در یخچال رو بستم و زدم زیر گریه. نمی‌دونم چی شد. موجود زنده توی یخچال، چرا برام انقدر ناراحت‌کننده بود؟! حس ترس نبود، ترحم و تاسف بود. شاید یه لحظه ناخودآگاهم پرده رو زد کنار و زشتی و زنندگی این واقعیت رو که ما با اینهمه درک و احساس و شعور ...
تداعی آزاد
748
آنچه را که از صمیم قلب می‌خواهید، با صدای بلند بخواهید. به خودتان ثابت کنید که شما به آن را حقیقتا می‌خواهید. بگذارید دیگران بدانند که شما به توانایی‌تان در رسیدن به آن چیز اطمینان دارید. به هیچ‌وجه اجازه‌ی جاری شدن واژه‌ی "نمی‌توانم" را به ذهن و زبان خود ندهید. "نمی‌توانم" را با یک پلک برهم زدن بزدایید و به سرعت در مسیر توانستن حرکت کنید. فرصت ایستادن و تزلزل را به خود ندهید. صدای‌تان نلرزد. نگ ...