Go to chat

بیا اینور بازار

818
ه رفتم دکتر و واسم آزمایش نوشت یهو متوجه شدم که باردارم اصلا نمیتون ستم باور کنم چطور ممکنه!!! باورش واسم سخت بود دکتر زنان رفتم و اونم تایید کرد و گفت از این موارد پیش میاد و الان باید مواظب بچه باشی نمیتونستم به کسی بگم از مصطفی هم پنهون کردم تا اینکه تصمیم گرفتم بخاطر اینکه آبروریزی نشه بچه رو سقط کنم تصمیممو گرفتم و مخفیانه بچه رو انداختم اما دیگه امید داشتم که میتونم بچه دار بشم بعد از یکسال و ارتباط با مصطفی تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم جریان اون بچه رو هم بهش گفتم اول سرزنشم کرد که چرا اینکارو کردم و بعد گفت خوشحالم که میتونی بچه دار بشی با اینکه خانوادش مخصوصا خواهرش با ازدواجمون موافق نبود اما یه عقد و عروسی ساده برگزار کردیم و زندگیمون شروع شد اولین کار واسه من بچه دار شدن بود اینکار انجام شد و منتظر بچه بودم اما خبری نشد که نشد دو سال گذشت و من هوز در حسرت بچه دار شدن هستم ولی افسوس که قدر اون هدیه رو ندونستم که خدا بهم داد الانم زندگی خوبی دارم ولی تنها کمبود زندگیمون بچه اس نمیدونم مصطفی تا کی میتونه تحمل کنه نمیدونم میتونه با این مشکلم کنار بیاد یا مث شوهرم کم کم ناامید میشه و منو از زندگیش بیرون میکنه اما امیدوارم یه بار دیگه خدا بهم یه بچه بده مرسی که وقت گذاشتید شرمنده که طولانی بود نوشته: @dastan_azadi1 😈 @dastan_azadi1 😈