1
ناراحتم.غمگین هم.از کسی که انتظارش نداشتم دلم هزار تکه و هر هزار به هزاری دیگر شکسته.نه خوب میخوابم،نه خوب میخورم و نه خوب است که زندهام.با خودم فکر میکردم که چه چیزهایی نداشتم و چه چیزهایی ندارم و چرا نداشتههایم میتوانستند او را از من بگیرند.فکر میکردم که کجاها کم گذاشتم و حق به او دادم.از کودکی هزار و یک خواسته در دل داشتم و این هزار و یک خواسته در بیست و دو سال و چهار ماهگی ام،به یک خواسته تبدیل شده بود و آن، او بود.و او چگونه پر کشید.