Перейти в канал

إشــــــــــڪﮫإﮰ بــــــــــﮰ تــــــــــۅ

1
یه سوپرمارکت بود کنار دانشگاه، که همیشه موقع برگشتن ازش خرید میکردم. یه فروشنده‌ی مسن داشت که بعد یه‌ مدت، ‌روال خریدهای من ‌دستش‌ اومده‌ بود. هر خریدی که میکردم، خودش به صورت پیش فرض ‌دو تا بستنی میذاشت ‌روشون، ‌و‌ بعدش هزینه‌ی ‌خرید رو حساب و کتاب میکرد. گاهی فکر میکنم ‌برای دلخوشی ‌هم‌ که شده، آدم باید توی زندگیش کسی رو داشته‌ باشه که همین قدر جزئی هم که شده آدمو بلد باشه، و قلق خوشی‌هاش و بدخلقی‌هاش ‌دستش باشه. حتی شده باشه به اندازه‌ی همون دوتا بستنی زعفرونی، وسط چله‌ی زمستون …