Перейти в канал

إشــــــــــڪﮫإﮰ بــــــــــﮰ تــــــــــۅ

1
. با غمی ڪه ڪَوشه ی چشماش ڪز ڪرده بود زل زد به پنجره ی کافه و یه آه بلندی کشید و گفت: ڪاش خونه ی دل آدما هم یه پنجره داشت، حتی اندازه ی یه کف دستم اڪَه بود چه خوب بود اگه بود . فڪرش و بڪن هر وقت که حس می ڪردیم هوای دلمون خوب نیست ، سراغ آدما نمی رفتیم، ڪافی بود فقط یه کوچولو پنجره رو وا می ڪردیم هوای این خونه عوض بشه همین...