.
با غمی ڪه
ڪَوشه ی چشماش ڪز ڪرده بود
زل زد به پنجره ی کافه
و یه آه بلندی کشید و گفت:
ڪاش خونه ی دل آدما هم یه پنجره داشت،
حتی اندازه ی یه کف دستم
اڪَه بود چه خوب بود اگه بود .
فڪرش و بڪن هر وقت که
حس می ڪردیم هوای دلمون خوب نیست ،
سراغ آدما نمی رفتیم،
ڪافی بود فقط یه کوچولو
پنجره رو وا می ڪردیم
هوای این خونه عوض بشه همین...