Перейти в канал

إشــــــــــڪﮫإﮰ بــــــــــﮰ تــــــــــۅ

1
ارگ بم بودی و با خشت تنم ساختمت مثل یک پرچم ِ افتاده، بر افراختمت خواستم "داشتن‌ات" را به دلم قول دهم ناگهان ساده در آغوش خودم باختمت بغض، سِیلی شد و ما بین من و چهره‌ی تو آنچنان پرده در انداخت که نشناختمت با همه سردی و بی‌حوصله‌گیهات، هنوز از دل ِ خاطره‌ها ، دور نینداختمت غزلم با تو ردیف است، خدا میداند جبر ِ محض است که در قافیه پرداختمت @li