Перейти в канал

إشــــــــــڪﮫإﮰ بــــــــــﮰ تــــــــــۅ

1
عقاب داشت از گرسنگی می مرد و نفسهای آخرش را می ڪشید. ڪلاغ و ڪرڪس هم مشغول خوردن لاشه ی گندیدۀ آهو بودند. جغد دانا هم بالای شاخۀ درختی به آنها خیره شده بود. ڪلاغ و ڪرڪس رو به جغد ڪردند و گفتند این عقاب احمق را می بینی بخاطر غرور احمقانه اش دارد جان می دهد؟ اگه بیاید و با ما هم سفره شود نجات پیدا می کند حال و روزش را ببین آیا باز هم می گویی عقاب سلطان پرندگان است؟ جغد خطاب به آنان گفت: عقاب نه مثل ڪرڪس لاشخور است و نه مثل ڪلاغ دزد، آنها عقابند از گرسنگی خواهند مرد اما اصالتشان را هیچ وقت از دست نخواهند داد.از چشم عقاب چگونه زیستن مهم است نه چقدر زیستن! @