Перейти в канал

إشــــــــــڪﮫإﮰ بــــــــــﮰ تــــــــــۅ

1
هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم پرم از حس دلگیری که نامش را نمی دانم تو اقیانوس سرشار از تلاطم های آرامی و من دریاچه ی اشکی که دایم رو به طغیانم بزن نی ، باز غوغا کن ، بزن دف ، شور بر پا کن به هر سوزی بگریانم ، به هر سازی برقصانم ببین آیینه وار از حس تصویر تو لبریزم تو آرامی ، من آرامم ، پریشانی ، پریشانم اگر شعری نوشتم رونویسی از نگاهت بود که این دیوانگی ها را من از چشم تو می خوانم