حالم بد است امشب در دل نشسته داغی
نه مطربی نه عشقی،نه ساغر وایاغی
ازمن نشان نگیرد آن را که می پرستم
از هیچ سو نگیرد از من دگر سراغی
عطر گلی نپیچد بعد از تو در مشامم
دیگر گلی نمانده در صحن سبز باغی
تونیستی وکوچه تاریک وتنگ وتیره ست
برگرد تا دوباره روشن کنی چراغی
بلبل دگر نخواند بر شاخه ی درختی
بر هر درخت تنها بنشسته است زاغی