1
گر از برای وارث خود غم گذاشتیم
هستیم منفعل که چرا کم گذاشتیم!
خاصیّت فتادگی این بس که یار خویش
بر دوش آفتاب چو شبنم گذاشتیم
سیلِ فنا به کندن ما دَم زند ز عجز
از بس به قصرِ دل پیِ محکم گذاشتیم
عشق، آدمیّتیست که تاجِ جلال از او
ما بِسْتَدیم و بر سر آدم گذاشتیم
گردیده قطبِ دایرهی غم وجود ما
روزی که پا به مرکز عالم گذاشتیم
از ما مشو ملول، که تقصیر عقل بود
گر بر شکاف تیر تو مرهم گذاشتیم
بر ما نظر مکن به حقارت، که از اَلست
چشمی که دید روی تو، بر هم گذاشتیم
چون شرح بیقراری دل گفتنی نبود
آن قصّه را چو زلف تو درهم گذاشتیم
«آتش!» به دور جام که یادش بخیر باد
ما دستِ رد به سلطنت جم گذاشتیم...