1
اول دلم لک زده بود كه بتوانم دبيرستان را تمام كنم و به دانشگاه بروم ، بعد داشتم میمردم كه دانشگاه را تمام كنم و سر كار بروم !
بعد آرزویم این بود كه ازدواج كنم و بچهدار شوم ، بعد هميشه منتظر بودم كه بچههايم بزرگ شوند و به مدرسه بروند و من بتوانم دوباره مشغول كار شوم !
بعد آرزو داشتم كه بازنشسته شوم ، و حالا که دارم میميرم يک دفعه متوجه شدم :
« اصلاً يادم رفته بود زندگی كنم! »
شاد باشیم و احساس خوشبختی را به "اگر"هايمان موکول نكنيم ، زيرا "اگر"ها پايان ناپذيرند !
👤 باربارا دی آنجلس
🆔 @GizmizTop 💯