Go to channel

قســـــم به عشـــــق

181
#رمان_نیمه_ی_جانم💋 (لعنتی ترین عشق دنیا)💙 #به_قلم_فاطمه_سودی #قسمت_هشتادم https://t.me/FATEME_SOODY/31862 🌸میانبر قسمت اول رمان فقط میدونم مامان هم بدون اینکه از ماجرا خبری داشته باشه بشدت برام اخم و تخم میکرد و پشتیبان فهام بود. گاهی هم از بس نصیحتم میکرد قلب خودش درد می گرفت. حتی یکبار علیرغم میل من به فهام زنگ زد که به خونمون بیاد و خودش تعریف کنه ماجرا چیه، اما فهام هم محترمانه عذرخواهی کرده بود که مامان بدتر مات مونده بود. حالا مامان تصمیم داشت به داداشم هم اطلاع بده که من تا به امروز تا جاییکه تونسته بودم جلوشو گرفته بودم و نمیدونستم تا کی میتونم ادامه بدم. اونروز صبح تازه صبحانه رو خورده بودیم و بازم منتظر حرفهای نیشدار مامان بودم که داداشم زنگ زد گفت: حورا آماده باشید دارم دنبالتون میام باید سری به بیمارستان بزنیم. فقط بگم قلبم ایستاد همین! تند گفتم: دادا‌ش چرا بیمارستان؟ چیزی شده؟ جواب داد: نه چیزی نشده. بخاطر آزمایشات مامانه نگران نباش. تا نیم ساعت رسیدما! گوشی رو قطع کردم و رو به مامان پرسیدم: شما بیمارستان آزمایش دارید؟ مامان که خودشم سر در نیاورده بود گفت: والا نمیدونم دکتر که چیزی نگفته بود. ولی وقتی داداشت میگه حتما دارم دیگه! وقتی سوار ماشین داداشم شدیم و راه افتادیم تا مامان بخواد سوالی بکنه داداشم گفت: باور کنید منم زیاد اطلاعی ندارم. صبح دکتر زنگ زده سفارش کرده امروز حتما بیمارستان پیشش بریم که منتظرمونه و باید آزمایشهایی رو انجام بدیم. الان بریم ببینیم ماجرا چیه! بعداز مدتی معطلی و راستش نگرانی که دل توی دلم نبود، وقتی وارد اتاق دکتر شدیم دکتر با خوشرویی و آرامش پذیرامون شد. در برابر سوال مامان گفت: والا خبر خاصی نیست. تنها چند آزمایش باید بدید که شاید نیاز باشه داروتون رو عوض کنم. داروهای جدید قلب وارد شده که واقعا اثربخشی شون حرف نداره اما نیاز به آزمایش داریم. برای همینه زنگ زدم و گفتم به بیمارستان تشریف بیارید. مامان با تاسف نالید: این قلب من همه رو از کار و زندگی انداخته. نه یکباره می ایسته تموم بشه، نه عین قلب آدمیزاد کار میکنه که بخدا خودمم ازش خسته ام. کاش میتونستید کاری برام بکنید آقای دکتر، دو قدم راه رو توی خونه بزور تحمل میکنم که این قلب بی صاحاب کم می مونه بایسته! دکتر هم به مامان فقط امیدواری میداد که لحظه ای نگاهم به داداشم افتاد. با دستش انگار اشاره ای به دکتر میکرد .... پس خبرهایی بود و از مامان پنهونش میکردند. قلبم به لرزه در اومده بود و زانوهام بدتر از قلبم می لرزید. داداش که متوجه نگاهم شده بود ابرویی برام بالا انداخت یعنی صداشو در نیار. بعد پلکهاش به آرامی پایین اومد یعنی اوضاع خوبه نگران نباش. فقط توی هول و ولا بودم بفهمم ماجرا چیه. اما در عین حال مجبور به سکوت بودم که حتما اینکارشون دلیلی داشت. آزمایشهای مامان چندساعتی وقتمونو گرفت و منکه فقط مترصد فرصتی بودم داداشمو تنها گیر بیارم. وقتی جلوی خونه از ماشین پیاده شدیم آرام به داداشم اشاره کردم منتظرم باشه تا برگردم. مامان رو بخونه رسوندم و گفتم: تا شما لباسهاتونو عوض کنید من از سوپری کمی خرید کنم و برگردم که ناهارم نداریم. خودمو چطور به ماشین انداختم نمیدونم. فقط با لب و دهنی خشک شده گفتم: ماجرا چیه داداش؟ داداش سری تکون داده گفت: فهام گفته بود از هیچی خبر نداری! والا خودت می بینی تحمل این اوضاع برای همه مون سخته مخصوصا خود مامان. امروز که رنگ و روشو دیدی با چند قدم راه رفتن به چه روزی افتاده بود! حالا منکه زیاد مهم نیستم، اعصاب تو و خودِ مامان مهم هستید که خود مامان هم از همچی خسته شده. حتی نمیتونه به دلخواه خودش بیرون بره و قدمی بزنه. همش آسته برو آسته بیا که مبادا قلبت به تپش بیفته! راستش من کار زیادی نکردم. 👇👇👇👇👇👇👇 بیشتر کارها رو فهام کرده که همیشه با دکتر مامان در ارتباط بود. مدتی قبل خبر داد قراره پروفسور قلب برای جراحی سالانه و یکماهه ش به ایران بیاد و دکتر مامان خیلی به کار این پروفسور ایمان داره. حالا ۹۹ درصد اطمینان داده قلب مامان خیلی خیلی خوب بشه و زندگی عادیش رو سر بگیره. خلاصه نشستیم و تصمیم هامونو گرفتیم. حتی یکبار که پیش مامان و خاله بودم بحث پروفسور و عمل قلب مامان رو پیش کشیدم، دیدم مامان فقط با افسوس گفت: حیف نمیتونیم هزینه ی این عمل رو برسونیم، وگرنه حاضر بودم روی زندگیم ریسک کنم و جراحی بشم. حالا یا رومی روم یا زنگی زنگ که دیگه از اینهمه بلاتکلیفی خسته ام. والا بخدا منم زندگی راحت میخوام که کیفمو بردارم برم از سر خیابون خرید کنم. ولی خودم سهله زندگی شما و اون دختر رو هم بهم ریختم. فقط بگید حورا اصلا فهمیده تازه عروس بودن و زندگی دونفره یعنی چی؟ خلاصه با فهام حرفهامونو زدیم و عزممون رو ج