کتاب فرهنگ

7
کانالی برای اشتراک گذاری داستانهای آموزنده ارتباط ، انتقاد ، پیشنهاد @HamidRezaAzari سایر پیام رسان ها با شناسه @HamidRezaAzari
Open in app
حمیدرضا آذری
3
#لبخند …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- به لبخندتان اجازه دهید که دنیا را تغییر دهد ولی به دنیا اجازه ندهید که لبخندتان را تغییر دهد . …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- #کتاب_فرهنگ @BookOfCulture
حمیدرضا آذری
5
#اولین_شانس …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- جوانی آرزو داشت با دختر زیبای کشاورزی ازدواج نماید . کشاورز گفت : برو در آن قطعه زمین بایست . من سه گاو نر را آزاد میکنم . اگر توانستی دم یکی از این گاوها را بگیری ، من دخترم را به تو خواهم داد . جوان قبول کرد . درب طویله اول ، که بزرگترین طویله بود ، باز شد . باور کردنی نبود . بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود از طویله خارج شد . گاو خشمگین ...
حمیدرضا آذری
6
#شخصیت …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- تنها ثروت واقعی یک انسان شخصیت اوست . …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- #کتاب_فرهنگ @BookOfCulture
حمیدرضا آذری
9
#لطف_خدا …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- تنها بازمانده‌ی یک کشتی شکسته به جزیره‌ای کوچک و خالی از سکنه افتاد . او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری‌رسانی از نظر میگذراند ، اما کسی نمیامد . سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره‌ها کلبه‌ای بسازد تا خود را از عوامل زیان‌بار محافظت کند و دارایی‌های اندکش را در آن نگه دارد . اما روزی که برای جستجوی غذا بیرو ...
حمیدرضا آذری
13
#بهار_عاشق …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- بُرده صبرم از دل چشم مستی | ماه ساغر نوشی می پرستی | در میان خوبان فتنه جویی | در شکار دلها چیره دستی | شب با چهره او مه جلوه گر نیست | چون روی لطیفش گلبرگ تر نیست | با نگاه گرم او باده را اثر نیست | مست عشق رویش را از جهان خبر نیست | در جهان هستی ما و عشق و مستی | تازه شد بهار عاشق از جمال گلعذارش | وآنکه نو گلی ندارد چون خزان بود بهارش | طُره مُشکینی برده هو ...
حمیدرضا آذری
10
#زیباترین_قلب …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا میکرد که زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد . جمعیت زیادی جمع شدند . قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند . مرد جوان با کمال افتخار و با صدایی بلند به تعریف و تمجید قلب خود پرداخت . ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت : ...
حمیدرضا آذری
9
#فراز_و_نشیب #فرازونشیب …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- وقتی در فراز زندگی هستید ، دوستانتان شما را می شناسند . وقتی در نشیب زندگی هستید ، شما دوستانتان را می شناسید . …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- #کتاب_فرهنگ @BookOfCulture
حمیدرضا آذری
13
#جوانمردی …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- اسب سواری ، مرد چلاق و افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک میخواست . مرد سواره دلش به حال او سوخت . از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند . مرد چلاق وقتی بر اسب سوار شد ، دهنه ی اسب را کشید و گفت : " اسب را بردم " و با اسب گریخت ! اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب گفت : تو ، تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی ! اسب ...
حمیدرضا آذری
12
#انسان_زیبا …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- نشانه یک انسان زیبا این است که همیشه زیبایی دیگران را میبیند . …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- #کتاب_فرهنگ @BookOfCulture
حمیدرضا آذری
13
#خداوند_فراموشمان_نمیکند ! #خداوند_فراموشمان_نمی_کند ! …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- روزی شخصی تصميم گرفت كه همه چيز را رها كند . شغلش را ، دوستانش را و زندگی اش را و حتی خدا را ! به جنگلی رفت تا برای آخرين بار با خدا صحبت كند . به خدا گفت : « آيا میتوانی دليلی برای ادامه ی زندگی برايم بياوری ؟ » پاسخ خدا مرد را شگفت زده کرد ، او گفت : « آيا سرخس و بامبو را میبینی ؟ » مرد پاسخ داد : « بله ! » خداوند ...
حمیدرضا آذری
14
#رفیق …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- افتخار نکن به اندازه موهای سرت رفیق داری ، وقتی محتاج شدی میفهمی کچلی ! …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- #کتاب_فرهنگ @BookOfCulture
حمیدرضا آذری
17
#چقدر_خوشبختیم #چه_قدر_خوشبختیم …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- پدر سالخورده ی خانواده ای پرجمعیت به علت عارضه ی تنگی نفس به بیمارستان برده شد . پس از معاینات اولیه ، مشخص شد که وی نیاز به مراقبت های ویژه در بخش ICU دارد ؛ اما متاسفانه علی رغم مراقبت های ویژه ، رفته رفته حال پدر رو به وخامت گذاشت و هر روز عضوی از اعضای بدن وی درگیر بیماری شد ؛ روزی ریه ، روز بعد مغز ، یک روز کلیه و روز دیگر قلب و ... ت ...
حمیدرضا آذری
17
🌺سایر پیام رسان ها و شبکه های اجتماعی همراه ما باشید🌺
حمیدرضا آذری
18
#آرزو …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- همه به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید : « دوست داری بر روی زمین چه کاره باشی ؟ » گفت : میخواهم به دیگران یاد بدهم . پس آنگاه ، آرزویش پذیرفته شد ! سپس چشمانش را بست ؛ پس از مدتی دید به شکل یک درخت در جنگلی بزرگ درآمده است . با خود گفت : حتما اشتباهی رخ داده ! من که آرزویم این نبود ؟!.... سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احسا ...
حمیدرضا آذری
16
#خوشبختی …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- خوشبختی ما در سه جمله است : تجربه از دیروز ، استفاده از امروز و امید به فردا …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- #کتاب_فرهنگ @BookOfCulture
حمیدرضا آذری
17
#چمن_زن_کوچک #چمنزن_کوچک …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- پسر کوچکی وارد مغازه ای شد ، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع به شماره گیری کرد . مغازه دار متوجه پسرک بود و به مکالماتش گوش میداد . پسرک پرسید : « خانم ، میتوانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید ؟ » زن پاسخ داد : « کسی هست که این کار را برایم انجام میدهد ! » پسرک ...
حمیدرضا آذری
17
آدرس اینستاگرام « کتاب فرهنگ » https://www.instagram.com/BookOfCulture https://www.instagram.com/BookOfCulture همراه ما در اینستاگرام باشید
حمیدرضا آذری
18
#پیش_از_قضاوت_چشمانمان_را_باز_کنیم ! …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- زن و مرد جوانی به محله ی جديدی اسبا‌ب کشی كردند . روز بعد ضمن صرف صبحانه ، زن متوجه شد كه همسايه اش در حال آويزان كردن رختهای شسته است و گفت : « لباسها چندان تميز نيست . انگار نمیداند چطور لباس بشويد . احتمالا بايد پودر لباسشويی بهتری بخرد . » همسرش نگاهی كرد اما چيزی نگفت . هر بار كه زن همسايه لباسهای شسته اش را برای خشک شدن آويزان م ...
حمیدرضا آذری
16
#شمع …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- چهار شمع به آهستگی در محیطی آرام میسوختند و با هم گفت و گو میکردند . شمع اول گفت : « من صلح و آرامش هستم ، هیچ کسی نمیتواند شعله ی مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودی خواهم مرد ... » آنگاه شعله ی صلح و آرامش ضعیف شد تا آنکه به کلی خاموش گردید . شمع دوم گفت : « من ایمان و اعتقاد هستم ، ولی برای بیشتر آدمها دیگر چیز ضروری در زندگی به حساب نمی آیم . پس دلیلی برای ...
حمیدرضا آذری
16
#مهربونی …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی | که یکسر مهربونی دردسر بی | اگر مجنون دل شوریده ای داشت | دل لیلی از او شوریده تر بی …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- #کتاب_فرهنگ @BookOfCulture
حمیدرضا آذری
18
#درس_زندگی …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- استادی در شروع کلاس درس ، لیوانی پر از آب به دست گرفت . آن را بالا آورد تا همه ببینند . بعد از شاگردانش پرسید : به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند ؛ ۵۰ گرم ، ۱۰۰ گرم ، ۱۵۰ گرم . استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمیتوانم وزن دقیقش را بگویم . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همینطور در دستم نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد اف ...
حمیدرضا آذری
17
#شبی_که_ماه_کامل_شد …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- بباف مویت را | مگر مرا آن مو | طناب دار شود | مرا بکش بالا | چونان که عاطفه ات | جریحه دار شود | مرا بخندان ای | مرا بگریان ای | که مرده ایست قلیل | کسی حاضر نیست | نه شادمان شود و | نه سوگوار شود | کسی به شدت تو | به صخره ام کوبید | و من فرو رفتم | به قهر دریاها | که قهر دریاها | پر از مزار شوم | بباف دارم را | و روزگارم را | سیاه کن آنگاه | مرا بکش ...
حمیدرضا آذری
21
#ارزش_والای_والدین_در_نزد_خدا …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- دو برادر ، مادر پیر و بیماری داشتند . با خود قرار گذاشتند که یکی در خدمت خدا و دیگری در خدمت مادر باشد . یکی به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و دیگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد . چندی نگذشت که برادر صومعه نشین مشهور عام و خاص شد و به خود غره شد که : « خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادر است ! چرا که او در اختیار مخلوق است و من در خد ...
حمیدرضا آذری
20
#ارزش_کار …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- جنگ جهانی اول مثل یک بیماری وحشتناک ، تمام دنیا را گرفته بود . یکی از سربازان وقتی دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاقی افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجاتش برود و او را از باتلاق خارج کند . مافوق به سرباز گفت : کار بسیار خطرناکی است ؛ اما اگر بخواهی میتوانی بروی ؛ ولی سوال اینجاست ؛ آیا این کار ارزشش را دارد یا ...
حمیدرضا آذری
16
#مسیر_و_دل …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- مسیرت از سنگ پر میشه | دلت یه وقتایی دلخور میشه …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- #کتاب_فرهنگ @BookOfCulture
حمیدرضا آذری
21
#اتفاق_های_کوچک_زندگی #اتفاقهای_کوچک_زندگی …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- بعد از حادثه ی یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دوقلوی معروف آمریکا شد یک شرکت از بازماندگان شرکت های دیگری که از این حادثه جان سالم بدر برده بودند ، خواست تا از فضای در دسترس شرکت آن ها استفاده کنند . صبح روز ملاقات مدیر واحد امنیت داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد ؛ همه ی داستان ها در یک چیز مشترک بودن ...
حمیدرضا آذری
18
#مرد_زاهد_و_روزی_خداوند …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند و او را بدینگونه سیر نمایند ... بعد از ۷۰ سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خب ...
حمیدرضا آذری
17
#دنبال_من_نگرد …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- از چی بگم برات منم یه کوه درد | واسم چیزی نموند شدم یه دوره گرد | دنبال من نگرد دنبال من نگرد | یه روزی میرسه خدا خدا کنی | برای دیدنم فقط دعا کنی | دنبال من نگرد دنبال من نگرد | دیگه دنبالم نگرد توی این دنیا | فقط میمونه رد پایی که دور میشه ازت | همه ی آرزوم همه ی آبروم اینه | که کاش که نفهمن که تو بودی آرزوم | دیگه دنبالم نگرد توی این دنیا | فقط میمونه ر ...
حمیدرضا آذری
21
#محبت_کردن …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- محبت کردن به بعضی افراد مثل آب دادن به گل مصنوعی است . …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- #کتاب_فرهنگ @BookOfCulture
حمیدرضا آذری
20
#وفاداری …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد . در راه با ماشینی تصادف کرد و آسیب دید . عابرانی که از آنجا رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند ؛ سپس به او گفتند : باید از بدن شما عکسبرداری شود تا بررسی کنیم جایی از بدنتان آسیب ندیده باشد . پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران از ا ...
حمیدرضا آذری
20
#معنای_زندگی …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- ما باید به زندگی معنا بدهیم نه اینکه منتظر بمانیم تا زندگی به ما معنا دهد . …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- #کتاب_فرهنگ @BookOfCulture
حمیدرضا آذری
21
#مادر_شوهر #مادرشوهر …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- دختری پس از ازدواج به خانه ی شوهر رفت ؛ اما هیچگاه نمیتوانست با مادر شوهرش ارتباط درستی برقرار نماید و هر روز با هم جر و بحث داشتند . عاقبت روزی دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی مهلک به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد ! داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود ، همه به او شک خواهند برد ، پس ...
حمیدرضا آذری
21
#کثیف_ترین_چیز_دنیا …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و میخواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست . پاسخ این سوال به قدری برای پادشاه اهمیت داشت که حاضر بود تمام تاج و تختش را به یابنده ی آن بدهد . از این رو وزیرش را مامور میکند تا برود و این نجس ترین نجس ترین ها را پیدا کند . وزیر هم عازم سفر میشود و پس از یکسال جست و جو و پرس و جو از افراد مختلف به این نت ...
حمیدرضا آذری
22
#عاشق_کش …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- از تو دگر نمیشود دل کند | فانوس راه عشق من بودی | تو جاده را به من نشان دادی | برگرد بگو عاشق من بودی | بازا میان خلوت خانه | افتاده ام چنین تک و تنها | عشقت مرا به ناکجا برده | نقطه به نقطه سو به سو هر جا | یه آدم شکسته از من ساختی | عاشق کش بی رحم | تو با من چه کردی | بغضم گلویم را گرفت | از زمین و از زمان سیرم | تو با من چه کردی | یه آدم شکسته از من ساختی | ع ...
حمیدرضا آذری
21
#مهندس_بهتر_است_یا_مدیر ؟ …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- مردی که سوار بر بالن در آسمان در حال حرکت بود ، ناگهان به یاد آورد قرار مهمی دارد ؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود ، پرسید : « ببخشید آقا ؛ من قرار مهمی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم میرسم یا نه » ؟ مرد روی زمین : « بله ، شما دقیقا در ارتفاع ۷ متری در طول جغرافیایی ۱۸_۲۴_۸۷ و عرض جغرافیایی ۴۱_۲۱_۳۷ هست ...
حمیدرضا آذری
20
#صبوری_کردن …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- صبوری با خانواده ، عشق است . صبوری با دیگران ، احترام است . صبوری با خود ، اعتماد به نفس است . صبوری در راه خدا ، ایمان است . …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- #کتاب_فرهنگ @BookOfCulture
حمیدرضا آذری
19
#بی_بهانه_برنده_شوید …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- مسابقات شنائی در دهکده ی شیوانا برگزار شده بود و جوانان دهکده و از جمله چند تن از شاگردان مدرسه ی شیوانا هم در این مسابقه شرکت کرده بودند . جمعیت بزرگی در اطراف دریاچه ، نزدیک دهکده جمع شده بودند و منتظر شروع مسابقه بودند . یکی از شاگردان شیوانا که اندامی ورزیده داشت و شناگر ماهری بود ، قبل از مسابقه خطاب به شیوانا و بقیه شاگردان گفت : « من شناگر ماه ...
حمیدرضا آذری
19
#صبحی_دیگر …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- تو میتونی منو تا همیشه مبتلا کنی | کافیه فقط به من همینجوری نگاه کنی | من دارم به این همه آرامش عادت میکنم | من به صادق بودن خیلی حسادت میکنم | ای وای من به تو گرفتارم، دلبر وفادارم، عشق موندگارم | بی تو، حالِ منِ دیوونه، همیشه پریشونه، یه دنیا میدونه | ای وای من به تو گرفتارم، دلبر وفادارم، عشق موندگارم | بی تو، حالِ منِ دیوونه، همیشه پریشونه، یه دنیا میدونه ...
حمیدرضا آذری
19
#آرامش …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- پادشاهی جایزه ی بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند . نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند . آن تابلوها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک میدویدند ، رنگین کمان در آسمان و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ . پادشاه تمام تابلوها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد . اولی ، تصویر در ...
حمیدرضا آذری
18
#دعوت …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- دست بکش رو سر دل من | که سراب تو دریاشه | تو که پشتمی رو به روم | هر چی میخواد باشه | پشت سکوتم پر صدائه | چشای بستم پر نگاهه | منو ببین | چشم تو برنداری نداری ازم | که دلم بی تو گم میشه | تو که سنگو نگه میداری بغل شیشه | رو تن شب باز پر ستارست | واسه تو مردن عمر دوباره است | منو ببین | یه ساله که حال دل از بس گرفتس | یه دعوت به آغوشت لازمشه | یه ساله باهامه یه درد ...
حمیدرضا آذری
15
#موش_و_تله …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- موشی در خانه تله ی موش دید ؛ به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد ؛ همه گفتند : « تله موش مشکل توست ، به ما ربطی ندارد . » چند روز بعد ، ماری در تله افتاد و زن صاحب خانه را که به سراغش رفته بود ، گزید . اهل خانه از مرغ برایش سوپ درست کردند ؛ گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند ؛ و گاو را برای مراسم ترحیم کشتند ؛ و تمام این مدت موش از سوراخ دیوار می نگریست و می گری ...
حمیدرضا آذری
17
#در_جستجوی_الماس …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- میگویند کشاورزی آفریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش سپری میکرد . یک روز شنید که در بخشی از آفریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند . او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود ، تصمیم گرفت برای کشف معدن الماس به آنجا برود . بنابراین زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مز ...
حمیدرضا آذری
15
#سه_پند …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- روزی لقمان به پسرش گفت : « امروز به تو سه پند میدهم که کامروا شوی . اول اینکه : سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری . دوم اینکه : در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی . و سوم اینکه : در بهترین کاخ ها و خانه های جهان زندگی کنی » . پسر لقمان گفت : « ای پدر ، ما یک خانواده ی بسیار فقیر هستیم ؛ چه طور میتوانم این کارها را انجام دهم » ؟ لقمان جواب داد : « اگر کم ...
حمیدرضا آذری
16
#دل_ندارم …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- دل ندارم که بمونی دل ندارم که بری | دل ندادم که ببینم واسه رفتن حاضری | چی عوض شد توو وجودم این نبودم قبل تو | مطمئن باش هرچی بودم این نبودم قبل تو | اینم از من اینم از تو اینم از این زندگی | گاهی رازاتو نمیشه حتی به خودت بگی | اون دوتاییا تموم شد اما باز دوسِت دارم | دوست دارم گوشه ی قلبت خودمو جا بذارم | من بهونت کرده بودم تا نفس باشی برام | میرم و میری و مید ...
حمیدرضا آذری
20
#کمک_به_رقیبان …-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…-…- یکی از کشاورزان در منطقه ای دورافتاده ، همیشه در مسابقات ، جایزه ی بهترین غله را به دست میاورد و به عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود . رقبا و همکارانش ، علاقه مند شدند راز موفقیتش را بدانند . به همین دلیل ، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند . پس از مدتی جست و جو ، سرانجام با نکته ی عجیب و جالبی روبرو شدند . این کشاورز پس از هر نوبت کشت ، بهترین ب ...